آنجا که فیلم دیدن گناه است

در بارۀ کتاب سینماگر شهر نقره:‏
سلطانزاده، محمد آصف: سینماگر شهر نقره. کپنهاگ- ‏Bita Book – ‎‏۲۰۱۱‏
شابک: ۳-۱-۹۹۳۴۴۴-۸۷-۹۷۸‏

شخصیت اصلی کتاب “آصف” که همنام نویسندۀ کتاب است، کسی است که در ایران در رشتۀ سینما تحصیل کرده و ‏عاشق سینما است. او میخواهد در افغانستان فیلم نشان بدهد. آرزوی او به همین سادگی است. اما همین موضوع ساده در ‏جایی که نه مجاهدینش، نه طالبانش و نه حتا مردم عادیاش دسترسی به سینما دارند، موجب میشود تا سلطانزاده بتواند ‏از آن رمانی پر ماجرا بسازد.‏
سینمای آصف “اتاق بزرگی بود فرش شده از گلیم راه راه مَنجَر و در سه طرف دیوار جایی که باید تکیه بزنند پلاستیک ‏سرخرنگ چسپانده بودند. از دوتا پنجره روبهروی دروازه که باز بودند و مشرف به رودخانه پشت دوکان، صدای رود میآمد ‏و وزش باد که در شاخ و برگ درختان حاشیه رودخانه میپیچید.” ص. ۲۳‏
حال در این سینما که نه پردهای دارد و نه پروژکتوری، یک تلویزیون هست با یک دستگاه ویدئو و چند فیلم ویدئویی. ‏تماشاییتر از خود این سینما، تماشاگران آن هستند:‏
‏”جمعیّت زیادی، همه جوان، پیش روی تلویزیون نشستهاند. یک تعدادی مسلحاند و سربند دستمال چهارخانه دارند.” ص ‏‏۲۹‏
پس از پایان نمایش یک فیلم، یکی از مشتریهای او میگوید که این فیلم را ۴۳ بار است که میبیند، و همۀ اینها در ‏حالی است که از دور صدای شلیک توپ و تفنگ میآید، چنانکه بعضی وقتها آدم نمیداند این صداها از فیلم است، یا ‏از بیرون.‏
اما “آصف نمیتواند اینجا بماند چون حتمأ آوازۀ ویدیوخانهاش به گوش طالبان رسیده.” ص ۵۹‏
پس مردم میگریزند و آبادی خالی میشود. آصف فیلمهای خوبش را انتخاب میکند و در گونی میریزد تا بار خری کند ‏و به جایی دیگر ببرد. باقی فیلمها را هم به نانوای ده میدهد تا با آتش آنها نان بپزد.‏
او هنوز بساطش را در جای جدید پهن نکرده که طالبها او را در همان دکانی که قرار است سینما شود به محاکمه ‏میکشند. او به مرگ محکوم است. اما او به دفاع از سینما و فیلم میپردازد و از رئیس میخواهد تا اجازه دهد فیلمی را ‏نشانش بدهد. مشکلی دیگر در برابر آصف قد راست میکند. او نتوانسته است فیلمهای زیادی را با خودش تا به اینجا ‏برساند، چون در راهی که بیراههای بیش نبود و خر هم نمیتوانست از آن بگذرد، برای اینکه بارش را سبک کند، ‏فیلمهایش را به بیابان سپرد و توانست تنها دهتا از آنها را به اینجا که اکنون محکمهاش شده برساند. او در اینجا از ‏خودش میپرسد:‏
‏”کدام فیلم را اگر پیش از مردن به تو اجازه بدهند میبینی؟” ص ۱۱۳‏
و او فیلم “خوب، بد، زشت” را برمیدارد که کلینت ایستوود در آن بازی کرده است. یک وسترن با آدمهایی خشن و ‏وحشی، و روابطی ابتدایی.‏
اما بدبختی اینجا است که تیتراژ فیلم موسیقی دارد، و موسیقی هم نه تنها حرام است، بلکه جرم هم دارد. پس او به فکر ‏چاره میافتد و صدای تلویزیون را میبندد تا تیتراژ به پایان برسد. در آغاز فیلم یکی از طالبها با اشاره به تصویر مردها ‏میپرسد: “او هم ما ره میبینه؟”‏
پس از پایان فیلم رئیس طالبان تصمیم میگیرد که شب دیگر هم بیایند و یک فیلم تازه ببینند. از این پس آنها روزها ‏میجنگند و شبها میآیند تا فیلم تماشا کنند، و شرط رئیس این است که با تمام شدن فیلمها، حکم قتل آصف هم به ‏اجرا درخواهد آمد. رئیس این را هم گفته است که حاضر نیست فیلم تکراری ببیند. البته آنها نمیدانند که آصف تنها ده ‏فیلم دارد.‏
در اینجا آصف به حکم جبرِ تاریخ افغانستان همان شهرزادی میشود که باید هرشب قصّهای ساز کند تا مگر یک شب ‏دیگر مرگ را به عقب براند.‏
آصف برای رهایی از کابوس شب یازدهم به این فکر میافتد که تکههایی از فیلمهای مختلف را روی کاستهای ‏دستنخوردهای که دارد ضبط کند و هر شب داستانی نو بسازد. نویسندۀ کتاب به یاری آصف میشتابد و داستانهای ‏گیرایی میآفریند. در طول این شبها طالبها بر سر کنش و واکنشهای آدمهای فیلم، و درستی و نادرستی رفتار آنان به ‏بحث و گفتوگو میپردازند و سلطانزاده به خوبی نشان میدهد که مشکل اصلی چنین جوامعی جهل و نادانی است. او ‏نشان میدهد که طالبان هم انسانند، انسانهایی ساده و محروم از آگاهی و غرقه در خرافاتی که به اعتقاد بدل شده و به ‏خاطر آن حاضرند جان خود و هممیهنانشان را بگیرند و زندگی را در افغانستان به بلایی تبدیل کنند که مردمانش نمیدانند ‏چگونه از شرّ آن رهایی یابند.‏
از بخت خوبِ “آصف” قهرمان کتاب، که همواره در آرزوی داشتن یک دوربین فیلمبرداری است تا با آن وقایعی را که ‏میبیند ثبت کند، آصف سلطانزاده قلمش را برمیدارد و آنچه را که او دیده است، بر روی کاغذ ثبت میکند.‏
میشود گفت که اصل داستان از صفحۀ ۱۳ آغاز میشود. در ابتدای کتاب به نامهایی برمیخوریم که تنها همان یکبار ‏آورده میشوند و ربط چندانی به داستان اصلی ندارند، همچنین به موضوعهایی برمیخوریم که هیچ کمکی به روند داستان ‏نمیکنند و گمراه کننده هم هستند، مانند توضیح گیاهان دارویی که بر دیوارۀ صخرهای روئیدهاند، یا سنگ پراندن کودک ‏به بزغاله، و برخورد او با خارجیها. امید است که این موردها باعث نشود تا کسانی پیش از رسیدن به صفحۀ سیزدهم ‏کتاب را کنار بگذارند، چون در این صورت خود را از خواندن کتابی با مضمونی بدیع محروم میسازند.‏