یک شاهکار ادبی


دیدرو، دنی (‏Diderot, Denis‏) ۱۷۱۳-۱۷۸۴ میلادی
ژاک قضا و قدری و اربابش (‏JACQUES LE FATALISTE ET SON MAITRE‏)‏
ترجمۀ مینوو مشیری. تهران، فرهنگ نشر نو، ۱۳۹۰‏
شابک: ۶-۱۹-۷۴۴۳-۹۶۴‏
برای اینکه نشان بدهم خواندن این کتاب تا چه اندازه اهمیت دارد، چند نکته را که میلان کوندرا در بارۀ آن نوشته برایتان ‏بازنویسی میکنم. این جملهها را از مقدمهای که میلان کوندرا بر نمایشنامهاش به نام “ژاک و اربابش” آورده، و آن را با الهام از ‏کتاب دیدرو ‏ نوشه است، در اینجا با هم میخوانیم:‏
‏”… عاشق ژاک قضا و قدری هستم.” ص۷‏
‏”تاریخ رمان بدون ژاک قضا و قدری ناقص و نامفهوم خواهد بود.” ص۷‏
‏”رمان دیدرو انفجار آزادییی گستاخانه و بدون خود سانسوری، انفجار شهوتِ بدون دستاویز احساسات است.” ص۱۱‏
‏”دیدرو فضایی را خلق میکند که پیشتر هرگز در تاریخ رمان دیده نشده است: صحنهایی بدون صحنهآرایی. شخصیتها ‏از کجا میآیند؟ نمیدانیم. اسمشان چیست؟ به ما مربوط نیست. چند سالشان است؟ نه، دیدرو برای باوراندن این امر به ما که ‏شخصیتهایش در یک لحظۀ خاص واقعأ وجود دارند، هیچ کاری نمیکند ژاک قضا و قدری در تمام طول تاریخ رمان، مظهر ‏بنیادیترین طردِ توهمِ رئالیستی و زیباییشناسی رمان «روانشناختی» است.” ص۱۱-۱۲‏
‏”هیچ رمانی را سراغ ندارم که آغازش مسحور کنندهتر از صفحات آغازین ژاک قضا و قدری باشد: تناوب خوشقریحۀ ‏گونهای کاربردی، حسّ ریتم، حرکات تند و سریع جملههای اول.” ص۱۰‏
و آغاز این رمان مسحور کننده چنین است:‏
‏”چطور با هم آشنا شدند؟ اتفاقی، مثل همه. اسمشان چیست؟ مگر برایتان مهم است؟ از کجا میآیند؟ از همان دور و بر. ‏کجا میروند؟ مگر کسی هم میداند کجا میرود؟ چه میگویند؟ ارباب حرفی نمیزند؛ و ژاک میگوید فرماندهش میگفته از ‏خوب و بد هرچه در این پایین به سرمان میآید، آن بالا نوشته شده.‏
ارباب: کم ادعایی نیست.‏
ژاک: بعدش فرماندهم میگفت هر تیری که از تفنگ در میرود هدفی دارد.‏
ارباب: خب، حق داشت…‏
پس از مکثی کوتاه، ژاک بلند بلند میگوید: ای که لعنت بر هرچه میفروش و میخانه
ارباب: چرا همنوعت را نفرین میکنی؟ از مسیحیت به دور است.”‏
این رمان که برای نخستین بار دوازده سال پس از مرگ نویسندهاش منتشر میشود، گوته آن را به سفارش شیلر ‏میخواند و از آن بسیار لذّت میبرد. مارکس نیز در رابطه با دیالکتیک بین ارباب و برده در این کتاب، توجه انگلس را به آن ‏جلب میکند. هگل نیز از دیالکتیک ارباب و برده در آن غافل نمانده است، و بزرگانی مانند جیمز جویس و ساموئل بکت هم بر ‏اهمیت آن تأکید کردهاند‎.‎
داستان از این قرار است که ژاک و اربابش در فرانسه به سفر می‌پردازند و تنها در اواخر رمان، و آن هم نه بهطور ‏مستقیم، متوجه می‌شویم که ارباب میخواهد به دهی برود تا پسری را ببیند که زادۀ رابطۀ نامشروع بهترین دوستش بوده و حالا ‏او باید جورش را بکشد.‏
ژاکِ پر حرف و اربابش در طول سفر داستان‌هایی برای هم تعریف می‌کنند و بحثهای فلسفی هم می‌کنند، اما همه با ‏طنزی چنان شیرین که آدم از خواندن کتاب شاد میشود و بارها به قهقهه میخندد.‏
از آغاز قرار بر این است که ما داستان عشق و عاشقی‌های ژاک را بشنویم، اما هر بار که ژاک کمی از داستان‌اش را ‏تعریف می‌کند، اتفاقی می‌افتد و داستانش نیمه کاره می‌ماند و این اتفاقها بهانه‌هایی می‌شوند تا او به داستانی تازه بپردازد که البته ‏آن هم باز نیمه‌کاره می‌ماند و این دهها بار پیش می‌آید، بی آنکه توی خواننده احساس کسالت کنی.‏
ژاک نزدیک به بیست بار شروع می‌کند تا داستان عشق و عاشقیاش را برای ارباب بگوید و سرانجام نیز آن را به پایان ‏نمیرساند، اما دیدرو حکایت را چنان پیش میبرد که برای دنبال کردنش با لذّت و شتاب صفحهها را تند و تند میخوانی و جلو ‏میروی. ‏
دیدرو در این کتاب همۀ قواعد رمان نویسی را به هم میریزد و چندبار در طول کتاب اشاره میکند که قصدش نوشتن ‏رمان نیست، با اینهمه میلان کوندرا ژاک قضا و قدری را در تاریخ رمان، همپای رمانهای دن کیشوت، تام جونز و اولیس ‏میداند. توان دیدرو در جلب خواننده به پیگیری رمانی که داستانی نمیگوید، و داستانهایی که هیچکدام پایانی ندارند، شگفتانگیز ‏است و رمانی پرداخته است شاد و سبک، و در عین حال بسیار ژرف.‏
او از همان آغاز همۀ پیشفرضهای معمول را نادیده گرفته و معادلات پذیرفته شدهی جامعه را واژگون میکند. او از نام ‏کتاب آغاز میکند و نام نوکر را پیش از ارباب در عنوان مینشاند. او از همان جملههای آغازین به ما میگوید که نه میخواهد ‏شخصیتسازی کند و نه فضاسازی، و در فکر اثبات مدعایی هم نیست. اشخاص اتفاقی با هم آشنا میشوند و از همان آدمهایی ‏هستند که دور و برمان میبینیم و “مگر کسی هم میداند کجا میرود؟”‏
او خیلی جاها ناگهان شما را از دنیای داستانی بیرون میکشد و با شما به بحث میپردازد و نشانتان میدهد که داستان ‏جور دیگری هم میتواند اتفاق بیفتد. مثل این قطعه:‏
‏”خواهید گفت شوخی میکنم، و چون نمیدانم با مسافرانم چه کنم، به قصهپردازی روی آوردهام که چارهساز ذهنهای عقیم ‏است… هرچه دلتان بخواهد قبول میکنم، فقط به این شرط که بر سر این آخرین منزل ژاک و اربابش اذیتم نکنید. ممکن است به ‏شهری بزرگ برسند و شب را نزد ولنگاران صبح کنند؛ یا شب را نزد یکی از یاران دیرین که به اندازۀ وسع خود از آنها ‏پذیرایی کند بگذرانند، یا به خانۀ کشیشان پناه ببرند و… [اما] حقیقت این است که از هر کجا که دلتان میخواهد راه افتاده باشند، ‏هنوز ده قدمی نرفتهاند که ارباب، البته پس از آنکه طبق عادت توتون دود میکند، به ژاک میگوید: «خب، ژاک داستان عشق و ‏عاشقیات به کجا کشید؟» ژاک به جای پاسخ فریاد میکشد: «داستان عشق و عاشقیام به جهنم! مثل اینکه چیزی جا ‏گذاشتهام…»”‏
یا اینکه:‏
‏”و بعد هم، خوانندۀ عزیز، تا به کی داستان عاشقانه؟ تا کنون یک، دو، سه، چهار داستان عاشقانه برایتان حکایت ‏کردهام؛ سه چهار داستان عاشقانۀ دیگر هم هنوز مانده: اینهمه داستان عاشقانه زیاد است. اما از طرف دیگر چون نویسنده برای ‏خواننده مینویسد، پس باید از تحسین او بگذرد، یا طبق سلیقۀ او بنویسد، و خواننده هم داستانهای عاشقانه را ترجیح میدهد… دلم ‏میخواست ماجرای پیشکار مارکی دِزارسی هم یک داستان عاشقانه میبود، اما متأسفانه نیست و میترسم حوصلهاتان سر ‏برود.” ص۲۳۴-۲۳۵‏
و نیز:‏
‏”اما خوانندۀ عزیز، دلنگرانی پیدا کردهام، دلنگرانی از اینکه به ژاک یا اربابش حرفهایی را نسبت دادهام که در واقع ‏میتواند افکار شما باشد؛ در این صورت میتوانید بی آنکه آنها برنجند حرفهایشان را نشنیده بگیرید.” ص۲۷۰‏
دیدرو در شهری در شمال شرقی فرانسه به دنیا میآید. پدرش چاقوساز است. خانوادهاش میخواهند او را مدرسۀ مذهبی ‏بفرستند که او هم از همان پانزده سالگی از خانه در میرود و سر از پاریس درمیآورد. او در آنجا به دانشگاه میرود و با ‏ادبیات انگلیسی آشنا میشود، و همراه با دالامبر سرپرستی دائرةالمعارف را عهدهدار میشود و بیست و پنج سال از عمرش را ‏همراه با کسانی چون مونتسکیو، ولتر و روسو به آن میپردازد.‏
دیدرو، فیلسوف، نمایشنامه نویس، نظریه پرداز زیباییشناسی و زبانشناسی و منتقد هنری هم بود، و رمانهای دیگری ‏هم نوشته است‎.‎‏ در بارۀ زندگی او مطلب بسیار است و به این خاطر در اینجا زیادتر به آن نمیپردازم.‏
و اما باید از خانم مینو مشیری برای ترجمهای به این خوبی هم سپاسگزار بود. و حالا برای به اصطلاح حسن ختام شما ‏را به خواندن این قطعه از کتاب دعوت میکنم:‏
‏”ژاک: ارباب جان، آدم نمیداند در زندگی از چه خوشحال باشد و از چه غمگین. به دنبال خیر، شر میآید و به دنبال ‏شر، خیر. ما زیر آنچه آن بالا نوشته شده در جهالت بهسر میبریم و آرزوها و خوشحالیها و نارحتیهایمان یکی از دیگری ‏احمقانهتر است. وقتی گریه میکنم اغلب به این نتیجه میرسم که ابلهم.‏
ارباب: وقتی میخندی چطور؟
ژاک: باز هم فکر میکنم ابلهم؛ با این حال نه میتوانم جلو گریهام را بگیرم و نه جلو خندهام را. و همین کفریام میکند. ‏صد بار سعی کردهام… تمام شب چشم روی هم نگذاشتم…‏
ارباب: نه، نه، بگو سعی کردی چه کنی؟
ژاک: که همه چیز را به مسخره بگیرم. آخ! کاش توانسه بودم!‏
ارباب: به چه دردت میخورد؟
ژاک: به این درد که از دلواپسی در بیایم، محتاج چیزی نباشم، متکی به خودم باشم، روی تیر و تختۀ کنج خیابان سرم به ‏همان اندازه راحت باشد که روی بالش پر قو. گاهی همینجور هستم؛ اما شیطان نمیگذارد. چون با اینکه در مقابل اتفاقات مهم ‏میتوانم مثل کوه قرص و محکم بایستم، اغلب پیش میآید که با هیچ و پوچ و کوچکترین مخالفتی از جا در بروم؛ دلم میخواهد ‏به خودم سیلی بزنم. حالا دیگر اهمیت نمیدهم؛ تصمیم گرفتهام همانی باشم که هستم؛ و اگر کمی فکر کنیم میبینیم نتیجه تقریبأ ‏یکی است، منتها باید این را هم اضافه کرد که: مگر مهم است آدم چکونه باشد؟ این هم خودش نوعی تسلیم بسیار سهل و آسان ‏است.” ص ۱۰۷-۱۰۸٫ ‏