اینجا نویسنده پَس میرود

اینجا نویسنده پَس میرود

نقدی بر کتاب: اینجا باران صدا ندارد

اینجا باران صدا ندارد
محمدی، کامران
نشر چشمه: کتابهای قفسهی آبی- تهران ۱۳۹۱‏
‏ چاپ اول. ۱۵۹ ص.‏
شابک: ۹۷۸۶۰۰۲۲۹۰۸۶۱

کتاب “اینجا باران صدا ندارد” را که شروع کردم، به نظرم رسید که دارم یک رمان هیجانانگیز میخوانم. منظورم همان گونهای از داستان است که به آن (Thriller) میگویند. این گونه، بسیار بیشتر از آنکه در رمان به کار گرفته شود، در فیلمها استفاده میشود تا دو ساعت بیننده را بر صندلی میخکوب کند.
در اینگونهی ادبی برانگیختن هیجان و میان زمین و هوا نگه داشتن خواننده، به گونهای که نتواند صحنه یا اتفاق بعدی را حدس بزند، از مهمترین شگردهایی است که نویسنده باید توان بهکار گیریاش را داشه باشد. در این گونه داستان، بیشتر تکیه بر روی عمل و واکنش دور از انتظار اشخاص داستان است، و بهطور معمول شخصیتها در وضعیت و شرایط دشوار یا خطرناکی قرار میگیرند تا هیجان را در مخاطب برانگیزند.
چون در این ژانر یا گونهی ادبی خواننده باید پیاپی انگشت حیرت به دهان بگزد، در نوع بازاری آن که پرفروش بودنش به یکی از مهمترین خواستههای نویسنده و ناشر تبدیل میشود، نویسنده پیشآمد یا حادثههایی را در داستان میگنجاند که نه در پی روندی منطقی و طبیعی، بلکه در پی اتفاقهایی کمیاب پیش میآیند که در زندگی عادی شاید یک در میلیون هم پیش نیایند. پس در این گونه داستان اگر نویسنده حواسش را خوب جمع نکند، ممکن است بهراحتی وسوسه شود تا اتفاقهایی جالب، اما ساختگی و غیر منطقی را که با طبیعت داستان نمیخوانند، در آن وارد کند.
رمان کامران محمدی خوب شروع میشود، و پر کشش و منطقی جلو میرود تا آنکه به صفحهی بیست و پنج میرسد. او یک مرتبه، در این صفحه، تاکسی توفیق را جلوی پای شیرین میکارد. از قضای ربّانی این توفیق کسی است که باید برود و با هومن که دوست و همکار شوهر شیرین است درگیر شود، و سپس شوهر شیرین کشف کند که این توفیق همان کسی است که یکبار در کردستان جان او را نجات داده است!
وارد شدن توفیق به داستان، با وجود ترفندهایی که نویسنده برای قابل پذیرش کردن آن به کار گرفته، فاقد منطقی طبیعی و درونی است، و این اتفاق نقطهی آغازِ اُفتِ داستان را اعلام میکند.
راستش تا همان صفحهی بیست و پنج داشتم کتاب را با لذّت میخواندم و از اینکه از نویسندگان ایرانی کسی پیدا شده تا در این گونهی ادبی دست به تجربه بزند سرخوش هم بودم، که با ظهور بی مقدمهی توفیق کمی سرد شدم. اما باز هم میل داشتم کتاب را بخوانم، چون نویسنده که روانشناس هم هست و فیلم و سینما هم برایش خیلی اهمیّت دارد، صحنهها را به گونهای پرداخته است که خیلی زنده جلوی چشم مجسم میشوند، و بهویژه زنان داستانش احساس همدردی را در خواننده برمیانگیزند. او گفتوگو ها و رفتار اشخاص را هم، با دیدی روانشناسانه خوب پیش میبرد.
توجه نویسنده به فیلم و سینما را میتوان از اینجا دید که او داستانش را در سه بخش که هرکدام در یک روز میگذرند، با نام سه تن از سینماگرا ن ایران آغاز میکند.
او روز اول را با بازگف جملهای از مسعود کیمیایی آغاز میکند:
“وقتی مرد گریه میکند زمان میایستد.”
در اینجا کاری به محتوای این جمله که خود میتواند بحثانگیز باشد نداریم، و از آن میگذریم.
او در این بخش به پندار مردان در مورد خیانتِ زنانشان، و چگونگی پژواکِ همین پندارها در رفتار آنان میپردازد.
در بخش، یا روز دوم او با “احترام به داریوش مهرجویی” این جمله را بازگو میکند:
“همهی مردها امین تارخاند، همهی زنها، نیکی کریمی”.
محمدی در این بخش گویا با الهام از فیلم “سارا” از داریوش مهرجویی به بررسی رابطهها میپردازد.
او برای بخش سوم عنوان یکی از فیلمهای کیارستمی: “باد ما را خواهد برد” را برگزیده است تا نقدی باشد بر پندار، گفتار و کردارهای نسنجیده، و پندارهایی که بیشتر محصول شک هستند، تا واقعیت.
یکی از نکتههای جالبِ توجهِ داستان این است که هیچکدام از آدمهای داستان بد نیستند، و اگر کار بدی از آنان سر میزند، بهخاطر شرایط و برداشتهای نادرست آنان از یکدیگر و از موقعیتی است که در آن قرار گرفتهاند. این با منطق داستانهای هیجانانگیز نمیخواند، و یکی از علتهای از کشش افتادن داستان هم همین است که هیچ رفتار نادرست یا زنندهای که از حد و حدود قانون و عرف و اخلاقِ رسمیِ جامعه یک قدم آنسوتر برود، از آدمها سر نمیزند و هیچکدام پایشان را از حدود فرهنگ تعریف و تعیین شدهی دولتی بیرون نمیگذارند. هنگامی که یکی از آدمها هم زخم میخورد، نه تنها این اتفاق در پی یک کژفهمی پیش میآید، بلکه نویسنده میخواهد به ما بباوراند که توفیق در لحظهی زخم زدن، به کار خودش آگاه نبوده، و باورش این است که هومن خودش به خودش- آنهم به گردن خودش- چاقو زده است، و آخر معلوم نمیشود که این زخم را کی زده است که تلاشی ناموفق برای ژرفا بخشیدن به بُعدِ روانشناختی داستان است.
کامران محمدی موفق نمیشود داستانش را تا به آخر، همچنان پرکشش بهپیش براند. دلیلش هم این است که در اینگونه داستان، باید شخصیتهایی وجود داشته باشند که بتوانند کارهایی خلاف عُرف و اخلاق عمومی، نُورمها و یا مذهب رایج در جامعه انجام بدهند، و نویسنده باید آن کارها را موشکافانه بیان کند تا تأثیرگذار گردند. اما او در ایران است و داشته- یا میخواسته که- داستانی در رابطه با کششهای احساسی و جنسیِ میان زنان و مردان بنویسد. او میخواسته نشان بدهد که هم زنان و هم مردان، هرچند که در حریم “مقدّسِ” ازدواج گرفتار هم شده باشند، باز هم ممکن است گاهی هوسهای درونشان، از اندامهای بیرونی و زنده و فعالشان بخواهند تا فعالیتهایی انجام بدهند. اما چون در ایران نویسنده اجازه ندارد هرچه را که میخواهد، یا میداند، یا فکر میکند که لازم است، بنویسد. پس نویسندهای مانند آقای محمدی ناچار میشود که آن خواستههای انسانی و جسمی و روانی را بهصورت جرقههای کمجانی نشان دهد که نه به زبان میآیند و نه به عمل میانجامند؛ و ما در پایان داستان، همهی آدمها را در همان نقطهای ترک میکنیم که از همان آغاز در آنجا ایستاده بودند. آقای کامران محمدی چنان اسیر قید و بندهای اخلاق و عرف و قانونهای حاکم در جامعه میشود، که نمیتواند برای مثال زن شوهر داری را به تختخواب مرد دیگری بفرستند، یا آنکه اجازه دهد آدمهایش بیپرده از خواستههای جنسی، سرکوبشدگیهای روانی و خواستههای “غیر اخلاقی” یا خلاف عُرف عمومیاشان حرفی بزنند، و یا به آن دسته از کارهایی دست بزنند که “شیطانصفّتان”، “بد طینتان”، “بدکاران”، “مُلحدان”، و “شیطان زیر پوسترفتگان” و… انجام میدهند. و میدانیم همهی لطف و کشش اینگونه داستانها در این است که شخص یا اشخاصی در آنها باشند که دست به تجاوز، قتل، دزدی، خرابکاری، و جنایت و خیانت بزنند، و اشخاصی هم سر بزنگاه برسند و بلایی سر آنها بیاورند- یا بلایی سرشان بیاید. در اینجا مشکل اصلی برای نویسندهی ایرانی که بخواهد داستانی در مایهی هیجانانگیز که در ارتباط با رابطهی میان زن و مرد باشد بنویسد، به راهبندهای بزرگی برمیخورد که مانع از پیش بردن داستانش میشوند. پس او ناچار میشود تا راهبندها را دور بزند، و بهجای راندن در جادههای ناهموار و پرهیجان که چشماندازهایی جالب دارند، داستانش را در راههای صاف و بیخطر و کسل کننده به پیش براند.
نثر کتاب روان و دور از پیچیدگی است. اشاره به فیلمهای سینماگرانی که کارهاشان در سطح وسیعی شناخته شده است، و نیز ترانههایی که در کتاب از آنها نامبرده میشود، به خوبی نشان میدهد که جایگاهِ نویسنده و داستانش در میان قشر میانی جامعه -از نظر فرهنگی- است، و خوانندگانی که انتظاری بیش از سرگرم شدن دارند، بیشک سرخورده خواهند شد.
اصل داستان این است که عشق شیرین و اسماعیل به ازدواج کشیده است و سیزده سال است که با هم زندگی میکنند. آنها بنابر قرار قبلی بچهدار نشدهاند. اسماعیل گمان میکند که هومن، دوست و همکارش با شیرین سر و سرّی دارد. از سوی دیگر توفیق که خیلی از همسرش نارنج بزرگتر است نیز به زنش مشکوک است و فکر میکند با همکلاسیاش در کلاس زبان که همین هومن است رابطهای برقرار کرده است، و او میخواهد انتقام بگیرد. هیچکدام از اینشکها درست نیست. زنها گرچه گاهی به رابطهای دیگر هم فکر کردهاند، اما همچنان دامنشان را پاک نگه داشتهاند، و در آخر، باز هم بر اثر یک کجفهمی، اسماعیل گمان میکند که توفیق با زنش رابطه دارد، و با یک کارد آشپزخانه از خانه بیرون میرود تا او را بکشد، و داستان تمام میشود.
در این کتاب بارها فکر و ذهن اسماعیل به کردستان و زمان سربازیاش برمیگردد و ماجراهایی بهیادش میآید. این فلاشبَکها هیچ ربطی به داستان اصلی ندارند، و تنها کارشان این است که نشان بدهند توفیق زمانی عضو کومله بوده و اسماعیل در آنجا با او برخوردی داشته است. این بخش بیخودی به داستان چسبیده، و مزاحم روند طبیعی آن شده است.
سایت خبر آنلاین از قول نویسنده در بارهی این کتابش چنین مینویسد:
«دو مرد اصلی داستان به دلایل متفاوت اما واهی، به زن‌های‌شان سوءظن دارند و همین باعث می‌شود دو فاجعه متقاطع در رمان شکل بگیرد. البته مثل دو کار قبلی، در این داستان هم پس‌زمینه‌ای از یک فاجعه‌ دیگر در گذشته‌ آدم‌ها، داستان موازی دیگری را به وجود می‌آورد که در طول سه روز، مجدداً یادآوری می‌شود و با موضوع زمان حال، مناسبت‌هایی دارد. برخلاف «بگذارید میترا بخوابد» مردها نقش مهم‌تری در رمان سومم دارند و حسادت و تعصب مردانه، عنصر محوری داستان است.» (۱)
و در همانجا اشاره شده که کامران محمدی در این رمان، همچون دو رمان دیگرش «آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند» و «بگذارید میترا بخوابد»، به “مفهوم فراموشی” پرداخته است. من دو رمان پیشین او را نخواندهام، اما هرچه گشتم “مفهوم فراموشی” را در این کتابش نیافتم، اما تا بخواهی حسادت و تعصب مردانه را در آن دیدم.
کامران محمدی باید آدم شجاعی! باشد که در این زمینهی داستانی دست به تجربه زده است، زیرا در سطح جهانی، و به ویژه در جهانِ سینما از این داستانهای هیجاننگیز و عامهپسند که بر اساس موضوعهای روانشناسی، جنایی، پلیسی، علمی-تخیلی، ترسناک و اکشن گفته میشوند، بسیار گفته شده است. او در ابتدای کتاب نشان داده است که میتواند هیجان و تعلیق را در کارش ایجاد کند، هرچند نمیتواند آنرا تا به آخر پیش ببرد. او این تعلیق و کشش را در سیزده بخش ایجاد میکند، ولی از صفحهی هشتاد از ادامهی آن ناتوان میماند، و از آن پس تنها به توضیح و علّتیابی بخشهای پیشین داستان میپردازد که سخت خالی از هیجان است. ناگفته نماند که توضیحات او نمیتواند عمقی به وقایع ببخشد، و داستان همچنان در سطح باقی میماند. تلاشهای او برای پرداختِ یک داستان روانشناسانه هم چندان موفق نیست، و وقایعی که پیش میآیند، موجب هیچ تغییری در شخصیتها نمیشوند. مردان همچنان باید برای ناموسشان تیغ بکشند، و زنان باید از بیان احساسشان عاجز بمانند، یا به عبارت دیگر بسوزند و بسازند، اگر نه “مردان گریه میکنند و زمان میایستد”، و باد همهی ما را میبرد. پس بهتر آن است که همهچیز، همانجور که هست بماند. یعنی زنها مانند “سارا”ی مهرجویی جان بکنند و همهی تُف و لعنتهای جامعه را بهجان بخرند، و مردان هم برای غیرت و ناموسشان تیغ بکشند تا باد همه را نبرد.
نویسنده در این کتاب هیچ فرصتی به زنان نمیدهد تا در بارهی دلیل و نوع ارتباطشان با مردان دیگر، رودر رو با شوهرانشان حرف بزنند، و مردانِ ابله داستان او هنوز به آن سطحی از شعور نرسیدهاند که بهطور مستقیم در این باره با زنانشان وارد صحبت شوند. این کمی باور نکردنی است، چون سخت است بپذیریم که آدمی مثل اسماعیل که درسخوانده است و شغل خوبی هم دارد و به شعرهای فروغ فرخزاد هم تعلق خاطری، نتواند با زنش که او هم تحصیلات دانشگاهی دارد بنشیند و در این باره حرف بزند و بر اثر یک شک چنان غیرتی شود که یک کارد بردارد و برود تا مثل قیصر در فیلم مسعود کیمیایی، انتقام ناموسش را بگیرد. دستکم قیصر میرود تا انتقام ناموس برباد رفتهاش را بگیرد، اما اسماعیل میرود تا انتقام ناموسی را بگیرد که هنوز نمیداند بر جا است یا بر باد رفته است.
بگذارید پاراگراف آخر کتاب را با هم بخوانیم. اسماعیل به خانه میرود. شیرین خواب است. او موبایل شیرین را بر میدارد و میبیند توفیق برایش پیامک فرستاده است. او در پاسخ توفیق مینویسد “ساعت هشت بیا پارک شهرآرا. واجبه”. و بعد:
“لباسهایش را برداشت. پشت سرش در [اتاق خواب] را با احتیاط بست. لباسهایش را پوشید. به ساعت نگاه کرد. به قدر قدم زدن و سیگاری دود کردن وقت داشت. به آشپزخانه رفت. کشوِ قاشقچنگالها را باز کرد و بست. کابینت بالایی. نبود. کشو پایین. بزرگترین و تیزترین کارد آشپزخانه را برداشت و زیر کاپشنش پنهان کرد.
کفشهایش را پوشید. در را باز کرد. لحظهی مکث کرد و دوباره برگشت. از میز تلفن، کاغذ و خودکار برداشت. نوشت:
نگران نشو. رفتم نون تازه بگیرم. زود برمیگردم.”
و یک عکس دل، که تیری در آن رفته است هم بهجای امضاء پای کاغذ مینشاند.
یعنی این آقای اسماعیل همهی آن قانونهایی را که در ایران آنچنان با شدّت “زنا” و رابطههای “نامشروع” را محکوم میکنند و به سود مردها به اجرا درمیآورند کافی نمیبیند، و میرود تا با دست خودش مردی را که میخواهد زنش را “گول” بزند، با کارد آشپزخانه بکُشد! پس میبینیم که قهرمان آقای کامران محمدی با آنکه از قشر تحصیلکردهی جامعه است، باز هم نمیتواند گامی از قید و بندهای اخلاقی و عرفی جامعه فراتر بگذارد، و همچنان در پی انتقام ناموسی و برای ابراز غیرت، با همدستی نویسنده به همان زمانِ قیصر عقبگرد میکند.
به راستی جامعهی ما از زمانی که قیصرها را لازم داشت جلوتر نرفته است، یا این نویسندگانی مانند کامران محمدی هستند که عقب ماندهاند و از آن زمان هم پستر رفتهاند؟ پرسش دیگر این است که چگونه چنین نویسندهای در جایگاه داوری مینشیند و در هیئتهایی قرار میگیرد که جایزههای ادبی را میدهند؟ آیا ایران با قحطالرجال در میان نویسندگانش روبهرو شده است؟
به گمانم پاسخ آری است و چرایی و چگونگی آن چنان روشن است که نیازی به روشنگری من هم ندارد.
با اشاره به یک نکتهی دیگر مطلب را به پایان میرسانم.
کامران محمدی در بخش بیست و دو فراموش میکند که دارد رمان مینویسد، و بهطور کامل لباس روانشناسیاش را میپوشد و پشت میزش مینشیند. او با شمارهگذاریِ از یک تا ششِ تصویرهایی که در ذهن شوهر شیرین میگذرد، و نیز افزودن دو “خاطرهی صوتی” به آن، بهکلّی از فضای داستانی یا ادبیات بیرون رفته، و به فضایی وارد میشود که متعلق به ادبیات اختصاصی است. او در بخش بیست و شش هم به همین شیوه به بررسی اندیشههای شیرین میپردازد.

(۱) http://www.khabaronline.ir/detail/210234

شاهکارهای داریوش مهرجویی

نقدی بر کتاب: در خرابات مغان
در خرابات مغان
مهرجویی، داریوش
نشر قطره- تهران ۱۳۹۱‏
‏ چاپ اول. ۳۰۳ ص.‏
شابک: ۹۷۸۶۰۰۱۱۹۲۱۶۶‏

داریوش مهرجویی، کارگردان سرشناسی که نامش در تاریخ سینمای ایران برای همیشه ثبت شده است، کارگردان ‏فیلمهای زیبایی مانند گاو، آقای هالو و پستچی، و یکی از سینماگران محبوب دوران جوانی من، رمانی نوشته است به نام ‏در خرابات مغان. معلوم است که با اشتیاق مینشینم تا آنرا بخوانم. اما پس از چند صفحه اطلاعات فهرستوارِ فلسفی و ‏عقیدتی آن حوصلهام را سر میبرد. به خودم میگویم حوصله کن! این داریوش مهرجویی است که مینویسد، بخوان، ببین ‏شاید منظور خاصی دارد.‏
سرانجام تصمیم گرفتم هر جور شده آنرا تا آخر بخوانم. و خواندم. اما آسان نبود. و وقتی تصمیم گرفتم نقدی هم بر ‏آن بنویسم در واقع شکنجهی مضاعفی را بر خودم تحمیل کردم، اما باز گفتم این را هم به خاطر گُل روی کارگردانی که ‏چند کارش تاریخی شده و تا ابد ماندگار است، انجام میدهم.‏
بگذارید گام به گام جلو برویم. محمود ملکی قهرمان رمانِ “در خرابات مغان” فرزند خانوادهای سنتّی است که پدرش ‏در تهران تجارتخانهای دارد. او سال ۱۹۷۹ که همان سال انقلاب، یعنی ۱۳۵۷ خودمان است به امریکا میرود و دلش ‏میخواهد که الهیات و فلسفه بخواند، اما در پی خواستهی پدرش رشتهی اقتصاد و بازرگانی میخواند، اما در پی علاقه و ‏اشتیاق خودش، در دانشگاه واحدهای زیادی فلسفه و الهیات هم برمیدارد. او در همان جوانی با یکی از دانشجویان که یک ‏ایتالیایی کاتولیک است آشنا میشود و کارشان به ازدواج میکشد و بچهدار هم میشوند.‏
محمود که حالا بیست و سه سال است در امریکا زندگی میکند و یک دختر شانزده ساله هم دارد داستان زندگیاش را ‏که سرآغاز کتاب هم هست، اینگونه آغاز میکند:‏
‏”من معمولأ هر وقت حال و روزم خرابه و تو قعر ناامنی و بیپولی و بیکاری گیر کردهم و ملال و افسردگی حتی ‏تو خواب ولم نمیکنه به نوشن داستان بدبختیهام میپردازم و سعی میکنم با مرور لحظات خاص و زیر و بمهاش ‏خودمو سرگرم و مداوا کنم. چون عین روانکاوی مفتی میمونه… و از شما چه پنهون، بعضی وقتها مؤثر هم هست… ‏الان چند روزیه که بهخاطر مسائل یازده سپتامبر، منو بعد از سالها سابقهی کاری تو امریکا از کار بیکار کردن…‏ ‏” ‏ص. ۷ ‏

پس تا اینجا با یک ایرانی سرو کار داریم که در امریکا درس خوانده و زندگی میکند و حالا در “قعر ناامنی و بیپولی ‏و بیکاری” گیر کرده است و دارد سرگذشتش را مینویسد. او این سرگذشت را بهطور خطّی از زمانی که به امریکا رفته است ‏پی میگیرد و بدون پس و پیش رفتن در زمان، و بدون فصلبندی، یکنفس تا آخر کتاب پیش میرود. در اینجا طبق ‏قراری که نویسنده در همین آغاز کتاب با ما میگذارد، قرار است که در پایان کتاب به همین پاراگراف آغاز کتاب برسیم ‏و محمود را بیپول، بیکار، افسرده و در قعر ناامنی ببینیم. اما این را میگذاریم برای بعد تا ببینیم نویسنده بر سر قرارش ‏میماند یا نه. در ضمن همین جملههای آغاز کتاب را خوب به خاطر بسپارید، چون ناچار خواهم شد که در مورد دیگری ‏نیز دوباره به آنها رجوع کنم.‏
داستان که پیش میرود میبینیم محمود مسلمانی است که نماز و روزهاش هیچگاه ترک نمیشود، و تا این سال آخر ‏هیچگاه ریشش را هم از ته نزده است. زنش هم هر یکشنبه به کلیسا میرود و یک کاتولیک پر و پا قرص است. محمود در ‏یک کازینو کار میکند و مسئولیت مهمی هم دارد. او همینجوری سربه راه و سر بهزیر روزها به قمارخانه میرود، و نه با ‏زنهای آنجا کاری دارد و نه دست به مشروب میزند. او غیر از دریافتِ حقوق حلالش در این مکانِ حرام و در میانِ ‏حرامیان به هیچ درآمد جنبی دیگری نیز فکر نمیکند. محمود همانجا نمازش را هم میخواند، و شبها به خانه برمیگردد ‏و در تختخواب زن مسیحیاش میخوابد و گاهی به مسجد هم میرود، تا آنکه ماجرای یازده سپتامبر پیش میآید. در این ‏هنگام ایتالیاییهای صاحب کازینو که با مافیا هم در ارتباط هستند، تحت تأثیر جوّ ضد اسلامی که در امریکا پیش آمده از ‏او میخواهند تا موهایش را بور کند و یک اسم غربی هم برای خودش انتخاب کند، وگرنه اخراجش میکنند. او اخراج را ‏ترجیح میدهد. اما این بیعدالتی روان او را پریشان میکند و از خورد و خوراک میافتد و روزی سوار بر ماشینش، ‏بیهدف سر به بیابان میگذارد و ناگهان آب رودخانهای که از پنجرهی ماشینِ در گل ماندهاش تو میریزد و خیسش ‏میکند، به هوشش میآورد.‏
او پس از این ماجرا و ماجراهای دیگری که به بعضی از آنها اشاره خواهم کرد، به یک توانِ برتر از توانِ انسانی دست ‏مییابد و میتواند ببیند پلیسهایی که او را گرفتهاند چه پروندههایی در دست بررسی دارند و خودنویس یکی از آنها را با ‏استفاده از همان نیروی برتر، بیدخالت دست، از جیبش درمیآورد و در هوا معلّق نگه میدارد. سپس اتفاقهایی میافتد ‏که خیلی به نظرمان آشنا میرسند، چون مشابه آنها را بارها در فیلمهای امریکایی دیدهایم. از جمله پلیس و اف بی آی به ‏او پیشنهاد همکاری میدهند و در چند صحنهی توضیحی معلوم میشود که او دارد چه کمکهای شایانی به آنها میکند. ‏یادم رفت بگویم که او را گرفته بودند، چون شک کرده بودند که نکند با القاعده همکاری میکند.‏
بهنظر میرسد که آقای مهرجویی موقع نوشتن این کتاب زیادی فیلمهای امریکایی دیده است، چون همانطور که ‏گفتم بسیاری از صحنههای این کتاب برای کسی که فیلمهای امریکایی میبیند آشنا و تکراری است.‏
این آقا محمود که شخص اول رمان است، و البته رفته رفته کارهایی میکند که باید او را بهجای شخص اول، ‏قهرمان نامید، با همان نیرویی که دارد و فراتر از نیروهایی است که در طبیعت وجود دارند، یکباره میتواند شمارهی ‏کارتهای روی میز قمار را از پشت بخواند، و میتواند بداند که مهرهی چرخِ سیّارِ قمارخانه بر کدام خال مینشیند. او ‏شبی با دختر شانزده ساله و همسرش به یک کازینوی تازه تأسیس میرود “که یک آبشار پر از آتیش داره” که لابد نمادی ‏از آتش جهنّم است، یا شاید هم نماد آتشکدههای مغان.‏
در آنجا او به دختر و همسرش میگوید که پولشان را روی چه خالهایی بگذارند. آنها هم گوش میکنند و هر بار ‏برنده میشوند و موقع رفتن جمع ژتونهاشان به صد و سی و چهار هزار دلار میرسد. این مردِ بیکار و درمانده و بیپول، ‏امّا مسلمان و نمازگزار، در همین جای جهنّمی که آبشاری از آتش دارد و گویا “خرابات مغان” است، یکباره نور خدا ‏میبیند و همانجا چِک میکشد و همهی آن پولهای حرام را به یک مؤسسهی خیریّه میبخشد. برای او مهم هم نیست که ‏این پولها را -هرچند با اشارهی او- اما در واقع زن و دخترش بردهاند و مال آنهاست.‏
آقای مهرجویی اگر بهجای آنکه این کتاب را رمان مینامید، آنرا سناریو مینامید، یک کمی بهتر میشد. آنوقت ‏دستکم میشد گفت که یک سناریوی بد، اما بازارپسند است، و میشد برای مثال اینجوری خود را تسکین داد، یا گول ‏زد که هنرمند از روی ناچاری، برای تأمین مخارج زندگیاش آنرا نوشته است. اما در جایگاه رمان هنوز نمیدانم چه صفتی ‏برایش مناسب است.‏
‏”در خرابات مغان” همانگونه که عنوانی کلیشهای است، پر از صحنههای کلیشهای نیز هست. وقتی میگوییم “در ‏خرابات مغان”، بیاختیار بهیاد حافظ و ادبیات عرفانی میافتیم که همه به دورهای دور و گذشته تعلق دارند. پس این نام ‏این سیگنال را میفرستد که ما نباید انتظار داشه باشیم که این کتاب به مفهومهای تازهای بپردازد. بنابر اتفاق، از میان ‏همهی قرارهایی که یک نویسنده در همان ابتدای کتاب با خوانندهاش میگذارد، این تنها موردی است که مهرجویی به آن ‏وفادار میماند و هیچ مفهوم، فکر یا صحنهی نویی در کتابش وارد نمیکند.‏
البته قرار است برخورد ناعادلانه و غلطِ غرب، یا بهطور مشخصتر امریکا به مسلمانان و اسلام، در پس از یازده ‏سپتامبر، در این کتاب مورد بررسی قرار گیرد، آنهم از دیدگاهِ رُمان و زیباییشناسی. اما بهجای آن، ما با نگاهی بسیار ‏سطحی و بازاری، و گاه کاریکاتوری روبهرو میشویم.‏
میتوان گفت که عنوان، فشردهترین واژه یا جملهای است که نویسنده برای معرفی اثرش بهکار میبرد. پس حیف ‏است که به این زودی از بررسی عنوانِ “در خرابات مغان” دست برداریم.‏
وقتی عنوان کتاب خود کلیشهای باشد، پس زیاد هم خلاف انتظار نیست که ببینیم خودِکتاب نیز پر از کلیشه است. ‏شاید آقای مهرجویی در گزیدن این عنوان گوشهی چشمی به “رند” و “رندی” هم داشته است و خواسته بگوید که “رندانه” ‏هم به نعل زده است و هم به میخ!‏
البته در کتاب نمیشود چنین نگاهِ تیز و رندانهای را دید، اما میشود گمان کرد که این موضوع از ذهن نویسندهاش دور ‏نبوده است.‏
محمودِ مسلمان که همهی فیلسوفان و فلسفههاشان را از بَر است و دینها را هم میشناسد، در خراباتی که در این ‏کتاب یک کازینو است گرفتار آمده و سرانجام در همانجا هم نور خدا را میبیند و در کشوری مانند امریکا که حرف اول و ‏وسط و آخر را پول میزند، بهمانند لوطیهای فیلمفارسی یا بعضی قهرمانان هالیوودی در آنِ واحد از خیر یکصد و سی و ‏چهار هزار دلار میگذرد!‏
اگر با دیدی خیلی انسانگرایانه و مثبت نگاه کنیم، میتوانیم بگوییم که مهرجویی با برگزیدن یک چنین عنوان عرفانی ‏خواسته است با برخوردی نوستالژیک بر ارزشهای از دست رفتهای انسانی گریه کند. امّا همهی اینها حدس و گمان است، ‏و در صورتی اعتبار دارد که کارنامهی مهرجویی و کتاب، هر دو را همزمان در مَدّ نظر داشته باشیم. اما اگر خودِ مهرجویی ‏را هیچ نشناسیم و این کتاب را تنها به عنوان یک رمان یا متنی که باید خودش از خودش دفاع کند بخوانیم، اوضاع چگونه ‏است؟
حدود شصت صفحهی اول کتاب به بحث و بررسی فلسفهها و ایدئولوژیهای غرب و شرق جهان از سقراط و ‏افلاطون گرفته تا حشاشیون و بودا و مارکس میپردازد. آدم فکر میکند روز اولی است که برای آموزش فلسفه سر کلاسی ‏نشسته و استادی آمده است و فهرست آنچه را که در طول مدّتی دراز باید درس بدهد برایش مرور میکند. در اینجا ‏نویسنده هرچند تلاش میکند تا لحنی غیر آکادمیک و خودمانی و گفتوگویی به آن بدهد، باز هم آنرا در داستان درونی ‏نمیکند و زیادی است، چون:‏
‏ اول اینکه هرچه در این بخش در باب فلسفه و ایدئولوژی میخوانی به یادت نمیماند، و دوم اینکه اگر همهی این ‏صحبتها از کتاب حذف شوند، باز هم هیچ کمبودی حس نمیشود. و سوم اینکه اینهمه نوشتهی اضافی باعث گیجی ‏خواننده میشود و نمیداند که در این داستان باید روی چه موضوع یا موضوعهایی تمرکز کند.‏
مهرجویی با دقّتِ زیاد در تشریح حرکتها که برای سناریوی یک فیلم مناسب است، یک صحنهی پر هیجانِ زد و ‏خورد در کازینو، یک صحنهی درگیری مافیاییها در یک باغ، و چند صحنهی دیگر را ترسیم میکند. دقّت کنید که ‏میگویم “ترسیم” میکند، و نمیگویم “میآفریند”، چون در بسیاری از فیلمهای امریکایی صحنههای مشابه آنها را دیدهایم ‏و در کار مهرجویی آفرینشی دیده نمیشود.‏
یکی از صحنههای کلیشهای و نچسبی که در کتاب هست و هیچجوری نمیشود آنرا جدّی گرفت و بیشتر به جوک ‏میماند این صحنه است:‏
‏”ناگهان چیزی دیدم که آمپر آمپر برق ازم پراند: باور کنید، دیدم که مادونا و چایلد یعنی حضرت مریم در همان ‏لباس حریر سفید چیندار که توی تابلوی کلیسا دیده بودم در حالی که مسیح کوچک رو تو آغوش گرفته بود، اون ‏سمت خیابون میان درختا، از پشت اتومبیل مأمورین، پدیدار شد که مادونا لبخند میزد و پر از نور و درخشندگی بود، ‏در اون شب تاریک؛ و مسیح کوچک در حالی که اون هم دهن بازکرده و انگشت کوچیکش رو به طرف من اشاره کرده و ‏چیزی میگفت… هر دو آروم آروم به من نزدیک میشدن.” ص. ۲۰۰‏
راوی حتا اینها را در خواب هم نمیبیند. مریم و مسیح در بیداریاش بر او ظاهر میشوند و قصد شوخی هم ندارد، و ‏چندی بعد:‏
‏”یکی از همون شبهای بیخوابی، نیمهشب پا شدم از یخچال شیری، پنیری بردارم که ناگهان چشمم به تصویر ‏زندهای افتاد که هیچگاه فراموشش نکردم و همهی جزئیاتش رو مو به مو به یاد دارم. دیدم در انتهای راهروی تاریک و ‏دراز، درست زیر عکس تصلیب مسیح (از مونیچلی؟) حضرت علی وسط، و دو طفلان مسلم دو طرف او نشستن؛ ‏همه سبزپوش با دستار عربی و بالای سرشان درویش، کشکول به دست و تبرزین بر دوش. همه زنده و سر حال به من ‏نگاه میکردن و لبخند میزدن. حضرت، ذوالفقارش روی زانو، آروم سر تکون میداد. از دیدن صحنهی زنده و شفاف ‏لرزه بر اندامم افتاد، زانوهام سست شد و من بی اختیار زانو زدم و نشستم و همچنان خیره و مجذوب و مسحور به او ‏نگاه میکردم و نفس نفس میزدم، از شوق، از عشق… و در یک خلسه گوارا غوطه میخوردم…” ص. ۲۰۲-۲۰۳‏
اگر باور نمیکنید که کارگردان مشهور، آقای مهرجوییِ روشنفکر همهی اینها را خیلی جدّی و به عنوان پدیدههایی ‏مثبت و مقبول در رمانش آورده است، و هیچ قصد طنزآوری و رندی هم نداشته است، بروید و آنرا بخوانید. راوی، مریم و ‏عیسی را نه حتا مانند بعضیها درماه، که در خیابان میبیند، و در خانهاش حضرت علی به او سر تکان میدهد! مهرجویی ‏شاید خواسته است به سبک رئالیسم جادویی رمان بنویسد! البته این هم خودش نوعی رئالیسم جاویی یا جادوی واقعیت در ‏ایران است که از کارگردان توانای فیلمهای “گاو” و “پستچی” نویسندهی ناتوانی میسازد که در کازینوهای امریکا به دنبال ‏نور خدا میگردد. این استحاله خودش نوعی رئالیسم جادویی نیست؟
یکی از دلیلهایی باورنکردنی بودن وقایع در این رمان میتواند این باشد که نویسنده داستانی برای نوشتن نداشته ‏است. او زیر تأثیر واقعهای که نتیجههای زیانباری برای عدّهای بیگناه داشته، تصمیم گرفته است تا داستانی بسازد. خیلی ‏از نویسندگان این کار را میکنند و در ذاتِ خودش ایرادی ندارد، به شرطی که نویسنده بتواند وقایع گِردآوری شدهاش را در ‏داستان درونی کند. اما چون مهرجویی در این کار نتوانسه است از عهدهی این کار برآید، وقایع رمان بهصورت وصله ‏پینههایی از جنسها و رنگهای گوناگون به آن چسبیده و آن را از ریخت انداختهاند.‏
در اینجا برمیگردم به پاراگرف اول کتاب. راوی به گفتهی خودش “در قعر ناامنی و بیپولی و بیکاری” گیر کرده ‏است و حالا “به نوشتن داستان بدبختیها”یش میپردازد، و چند روزی است که از یازده سپتامبر گذشته است.‏
پس ما انتظار داریم وقتی که راوی داستان زندگیاش را بهطور خطی از آمدن به امریکا شروع میکند، پس از شرح ‏چند و چون بیکاری و درمانده شدنش، در پایان برسد به همین حال و روزی که الآن دارد و باعث نوشتن سرگذشتش شده ‏است. اما از آنجا که نویسنده داستانی نداشته، و با سرهمبندی کردن وقایعی که بهدرد یک فیلم تفریحی پرهیجان میخورد ‏که دو ساعتت را پرکند، این علّتِ مهمی که راوی را بر آن داشته تا زندگیاش را بازگو کند از یاد میبرد، و در آخر کتاب، ‏راوی بسیار از این پیشتر میرود، و ما او را در حالی رها میکنیم که در پایتخت باهامس است و میگوید:‏
‏”ولی با توجه به صد و پنجاه هزار دلاری که سرمایهگذاری کرده بودم و با قلب صاف و بی شیله پیله، تو یه ‏مملکت آزاد بی گانگستر و بی اف بی آی، و بی تروریست مشکوک تونستیم پس از یه هفته فعالیت اونقدر درآریم که ‏بتونیم یه هتل پنج ستارهی هفت طبقهای بخریم”. ص. ۳۰۲‏
البته او وقتی به باهاماس میرسد میزند به ساحل و شروع میکند به خواندن نماز و “رکعتهای متعدد رو پشت سر ‏هم میخوندم و به رکوع و سجود میرفتم. نفهمیدم چند رکعت بود. به هر حال بسیار مدیونش بودم و میخواستم تلافی ‏درکنم. خدا خودش حسابشو نگه میداشت، برای من دیگه حساب و کتاب معنایی نداشت… خوندم و خوندم و بعد ‏نشستم و به راز و نیاز و شکر اون که ما رو به اونجا کشونده بود!” ص. ۳۰۲‏
البته میشد پایان داستان از آنچه که در آغاز قرار گذاشته شده بود جلوتر برود. در آن صورت داستان نباید خطّی ‏نوشته میشد، و باید فصلبندیهای لازمی در کتاب انجام میگرفت. اما شتاب در چپاندن وقایع پرهیجان در داستان، ‏باعث میشود تا نویسنده شرط و شروطی را که با خوانندگانش گذاشته بود فراموش کند. ‏
مهرجویی در این کتاب از بام بلندِ ارزشهایی که آفریده بود، بی چتر نجات میپرد و بد جوری سقوط میکند. در یک ‏صحنه که روی همهی به اصطلاح فیلمفارسیها یا فیلمهای آبگوشتی را سفید کرده، این قهرمان مسخرهی او که حالا ‏دیگر به قدرت غیبگویی و پیشبینی آینده هم پیراسته شده، پس از آنکه یک روز در بازار بورس دویست و پنجاه هزار ‏دلار نصیبش میشود (و این را حلال میداند)، تصمیم میگیرد تا به صد تن از بدبخت بیچارههای امریکایی نذری بدهد. ‏نود و سه نفر میآیند و او به رستوران پرسپولیس سفارشِ صد و دهتا چلوکباب سلطانی میدهد، آنهم با همهی مخلفات ‏مانند دوغ و پیاز و گوجهفرنگی، و مهرجوییِ نویسنده و کارگردان برای آنکه رودستِ همهی سازندگان فیلمفارسی بلند ‏شود، توی هر جعبهی کادویی غذا یک اسکناس بیست دلاری هم میگذارد.‏
از کلیشههای فیلمفارسیها، هم بزن بزن در این کتاب هست، هم مجلسهای رقص و قمار، و هم چلوکباب. تنها ‏چیزهایی که جایشان خالی است، یکی آبگوشت است و دیگری ریختن آب توبه سر یک زن بدکاره.‏
بد نیست یک جمعبندی از کلیشههای امریکاییِ استفاده شده در این رمان هم بدهم:‏
‏-‏ یک آدم خسته و درب و داغون که در منطقهای دور از شهر و آبادی گرفتار مصیبتی شده، در طلب کمک ‏به درِ تنها خانهای میرود که در آن منطقه هست.‏
‏-‏ در کازینو مچ یکی را در تقلب میگیرند و کتککاری میشود.‏
‏-‏ ‏ مافیاییها در یک مهمانی، در باغی بزرگ به جان هم میافتند.‏
‏-‏ پلیس و اف بی آی سخت تلاش میکنند تا همکاری کسی را که از قدرت مافوق طبیعی برخوردار است ‏بهدست بیاورند.‏
‏-‏ یک پلیس خوشگل عاشق قهرمانِ داستان میشود که در کتابِ حاضر به احتمال بسیار زیاد، بهخاطر ‏رعایت امور سانسور در ایران نمیتواند برای عشقبازی به رختخواب او برود.‏
و اما شاهکار بزرگ آقای مهرجویی در این است که بارزترین کلیشههای فیلمفارسی و فیلمهای هالیوودی ‏را، یکجا در این اثرش گِرد آورده است.‏

از انفجار احساس تا کنترل و پرورش احساس

نگاهی به: “زمستان معشوق من است“‏


زمستان معشوق من است: مجموعه شعر‏
آقایی، مانا
سیپرس- استکهلم. ۱۳۹۱ [۲۰۱۲] چاپ نخست. ۴۰ ص.‏
شابک: ۹۷۸۹۱۹۸۰۰۶۰۱۸‏

‏”هیچ کس قتل درختی را ‏
بهخاطر چند ورق کاغذ قبول نمیکند
با این همه نوشتن شعر بد ‏
معمولترین سرگرمی دنیاست.”‏

گمان نکنم از میان آنان که شعر میخوانند، بتوانیم کسی را پیدا کنیم که با این چند جمله مخالف باشد.‏
این چهار خط شعری است از مانا آقایی بهنام “سرگرمی”. پس کسی که این را فهمیده، پیششرطی را هم پذیرفته ‏است، و پیششرط این است که نباید شعر بد بگوید.‏
مانا آقایی بهتازهگی دفتر شعرِ “زمستان معشوق من است” را به چاپ رسانده است. هرچند این مجموعهی شعر را ‏بهخاطر صفحههای اندکش به سختی میتوان یک “کتاب” نامید، اما با اهمیّت و قابل بررسی است، و به خوبی نشان ‏میدهد که هنر نه در زیاد نوشتن، بلکه در گزیدهگویی است.‏
شاعر در پایان این دفتر ، زیر عنوان “از این قلم منتشر شده است” از کتابش “در امتداد پرواز” که در سال ۱۳۷۰، ‏برابر با ۱۹۹۱ میلادی به چاپ رسانده اسمی نمیبرد. من بعید میدانم آدم دقیقی مانند مانا که کارش سنجیدن واژهها و ‏پیدا کردن جای مناسبشان در جملههاست از سر بیتوجهی این کار را کرده باشد. پس به سراغ کتاب نامبرده رفتم و پس از ‏بیست و یکسال دوباره آنرا خواندم و به کشفی رسیدم. به این کشف رسیدم که مانا آقایی از یک جوان که احساساتش در ‏کلمات منفجر میشدند و چیزی از آنها باقی نمیماند تا به یادت بماند، به شاعری تبدیل شده است که آرام آرام واژهها را ‏همچون دانههایی بارور چنان در ذهنت مینشاند که با بستن کتاب، این کلمات تازه آغاز به رشد میکنند و شاخ و برگ ‏میگسترانند. او از منفجر کردن احساسات در کتاب اولش، به پرورش آنها در کتاب تازهاش دست یافته است.‏
البته میتوان دید که مانای “زمستان معشوق من است”، همان مانای “در امتداد پرواز” است که در خواب و بیداری ‏با ماه و درخت و آفتاب و ستارگان در راز و نیاز و عشقبازی است، و میخواهد حسرت یک زندگی طبیعی و آزاد، و دردِ ‏کمبود و نبود آنرا از جان خود دور کند و سنگینیاش را بر واژهها آوار کند. اما او در این دو دهه راهی عظیم را پیموده و به ‏زبانی دست یافته که مالِ خودِ اوست و میماند. او بسیار ساده مینویسد و با همین سادگی، هم غزل میسراید و هم ‏حماسه. ببینید در شعر “صدف شکسته”، در “زمستان معشوق من است” چگونه از یک هماغوشی، حماسهای به یاد ماندنی ‏برجا گذاشته است:‏
‏”چه به دریا نزدیک بودم
آن شب که نمک دهان تو مى لغزید
زیر زبانم
صخره ها دندان هایشان را
با چاقوى باد تیز مى کردند
ومن مزه ی شور مرد را با حرص فرو مى بردم
تا تشنه تر شوم
به گمانم توفان گوش هاى تو را
از بیخ بریده بود
زیرا بى صدا روى امواج سفر مى کردى
مرا نمى شنیدى
که خونم را مى تکاندم روى ماسه ها
اکنون ردم را بگیر و بیا
در دامنم صدفى شکسته بینداز
من هنوز همان زنى هستم
که مى خواست برایت اقیانوسى از مروارید بدنیا بیاورد
پارو بزن
و رختخوابت را نزدیک تر بیاور
در این تاریکى بى فانوس.”‏

او نه زبان را با پیچ و تابهای عجیب میآزارد، و نه ذهن را با عبارتهای غریب خسته میکند، و در همان حال ‏تو را به فکر وامیدارد؛ چنانچه در شعر “درخت”، در این چهار جمله چیزی میگوید و تصویری میدهد که هرگز ‏فراموشت نمیشود:‏
‏”دایم برای باد‏
دستمال سبز تکان میدهد
آیا به صلح فکر میکند
درختی که میبینم؟”‏

او که در کودکی طعم زندگی در کشوری جنگزده و دچار آشوب و انقلاب را چشیده، زخمهایی برداشته است که ‏بسیاری از مهاجران به خوبی با آنها آشنا هستند. به این جملهها که از شعرهای دفترِ “زمستان معشوق من است” بازگو ‏میکنم توجه کنید که به نوعی از دیدِ شاعر به گذشته، حال و آینده سخن میگویند:‏
شعر “کوچ”:‏
‏”میترسم صدای خِشخشی که پشت سرم میشنوم
تا ابد دنبالم کند”.‏

شعر “مسافران”:‏
‏”شال و کلاه میکنند
دست به سینه میایستند
چشم برهم میگذارند
‏ و بیصدا میروند زیر زمین
هیچکس نمیتواند مثل آدمبرفیهای محلهی ما
اینطور شاعرانه به آفتاب فکر کند”.‏

و در شعر “راهنمای فصلها” میگوید:‏
‏”سر راهت یک سراشیبی لیز و خطرناک است‏
که تا امروز
فقط باد از آن جان سالم بهدر برده”.‏

در شعرهای این کتاب سه ویژهگی شعری بارز است. نخست اینکه تصویرها- همزمان- در دسترس، و ‏دستنیافتنی هستند، و دوم اینکه ایجاز در آنها رعایت شده، و سوم اینکه میشود آنها را بارها خواند.‏
برای آشنایی بیشتر با مانا آقایی و آگاهی از اندیشههای او میتوانید به نشانی الکترونیکی زیر مراجعه کنید:‏
http://sharvih‏۳‏‎.blogfa.com/post-‎‏۳۷‏‎.aspx‎‏ ‏