نقد کتاب فراموشی از جواد پویان

جواد پویان
نشر باران، سوئد
چاپ اول ۲۰۱۱- ۲۹۵ ص.
شابک: ۱-۴۱-۸۵۴۶۳-۹۱-۹۷۸

یکی از مهمترین علتهایی که باعث شد این رمان را بخوانم این بود که شنیدم رمانی است در بارهی پناهندگی و مهاجرتِ ما ایرانیان، که ادبیاتِ چندان زیادی هم در بارهاش خلق نشده است. در هر صورت آدم دوست دارد به سراغ موضوعهایی برود که به نوعی با او ارتباط دارند.

اما کتاب را که خواندم و بستم، با خودم فکر کردم که چرا من نتوانستم با هیچکدام از شخصیتهای این کتاب همدلی کنم و یا به آنها نزدیک شوم؟

نویسنده در هر داستان و رمانی در همان ابتدا، و در همان چند صفحهی نخست، خواسته یا ناخواسته، و آگاهانه یا ناآگاهانه، با خوانندهاش قرار و مداری میگذارد. در پی آن قرار و مدارها انتظارهایی هم در خواننده ایجاد میشود. البته موردهایی هم هست که نویسندهای مانند ایتالو کالوینو برخلاف قرار نخستینش، خواننده را به جاهای دیگری میکشاند؛ اما این شیوه در صورتی موفق از کار درمیآید که نویسنده بتواند خواننده را با خودش همراه کند و به جاهایی ببرد که جاذبهاش از آنچه در قرار نخستین بود، بیشتر باشد.

نمونهی روشنی از این قراری که نویسنده در همان آغاز با خوانندهاش میگذارد را، از یکی از شاهکارهای ادبی جهان برایتان نمونه میآورم. در کتاب “ژاک قضا و قدری”، دنی دیدرو داستانش را با این جملهها آغاز میکند:

“چطور با هم آشنا شدند؟ اتفاقی، مثل همه. اسمشان چیست؟ مگر برایتان مهم است؟ از کجا میآیند؟ از همان دور و بر. کجا میروند؟ مگر کسی هم میداند کجا میرود؟ چه میگویند؟ ارباب حرفی نمیزند؛ و ژاک میگوید فرماندهش میگفته از خوب و بد هرچه در این پایین به سرمان میآید، آن بالا نوشته شده.”[۱]

در همین چند جمله شما میفهمید که یک دانای کل داستان را خواهد گفت، و یک ارباب و یک پیشخدمت شخصیتهای اصلی هستند، اما داستان در پی این نیست که به چیزهای “بی اهمیّت” بپردازد و بگوید آنها چگونه با هم آشنا شدهاند یا از کجا میآیند و به کجا میروند. و در همینجا شما کنجکاو میشوید که این چه داستانی خواهد بود که در آن مهم نیست شخصیتهای اصلیاش چگونه با هم آشنا شدهاند یا از کجا میآیند و به کجا میروند. اما او با آوردن جملهی “مگر کسی هم میداند کجا میرود؟” شما را با یکی از سادهترین و در همینحال پیچیدهترین درگیریهای ذهنی بشر که همان “سرنوشت” است روبهرو، و مشتاقِ شنیدن ماجرا میکند. او با همین جمله و چگونگی پس و پیش کردن واژهها، و با دست گذاشتن روی مسئلهای که برای هرکسی پیش میآید، نشان میدهد که در این زمینه فضا و ژرفایی را میشناسد که میخواهد شما را با آن آشنا کند، و به این ترتیب شما مشتاق پیگیریِ ماجرا میشوید.

دیدرو تا آخر به این قراری که با شما میگذارد وفادار میماند و شما وقتی کتاب را میبندید، احساس نمیکنید که گول خوردهاید.

حالا ببینیم کتاب فراموشی با چه جملههایی آغاز میشود (تأکیدها از من است):

“در ایستگاه مرکزی راه آهن شهر مالمو، زیر نیم استوانه‌ای از فلز و شیشه سقف ایستگاه و در سکوتی مطلق که با پیاده شدن مسافرها از آخرین قطارهای شب، بر فضای ایستگاه سنگینی می‌کرد؛ مرد میانسالی لم داده به صندلی و از پنجره به نقطه‌ای روی سکوی ایستگاه خیره شده بود. هویت، گذشته و تاریخ، دغدغه‌ها، امیدها، نومیدی‌ها، شادی‌ها و غم‌هایش، ساعتی قبل ذهن او را به مقصد نامعلومی ترک کرده بودند

مامور نظافت واگن‌ها نزدیک می‌شود و می‌گوید: “این آخرین ایستگاه است. اگر مقصد دیگری دارید باید قطار عوض کنید. اولین قطار…” مرد حرفش را قطع می کند و می پرسد: “من کجا هستم؟…”

مامور واگن، پلیس را خبر می‌کند. در ایستگاه پلیس تفتیش بدنی می‌شود. کارت شناسایی و پاسپورتش را نشانش می‌دهند. بی‌اعتنا به عکس روی پاسپورت و شنیدن نام و نام فامیلش ناباورانه به چند پلیسی که دورش را گرفته‌اند نگاه می‌کند. شب در زندان قرارگاه پلیس راه‌آهن مالمو به خواب عمیقی فرو می‌رود و صبح در مرز دریایی دانمارک و سوئد در اختیار پلیس دانمارک قرار می‌گیرد. در مقابل سئوالات متعدد پلیس مرزی از جواب دادن عاجز است، ساعتی سپری می‌شود. روان‌شناس پلیس می‌آید و بعد از دو سه سوال که آن‌ها هم بی پاسخ می‌ماند گزارشی ازاحتمال اختلال در حافظه و یا تمارض در برگه‌ای به پرونده پلیس اضافه می‌شود. پس از یک هفته بستری شدن در بیمارستان مرکزی کپنهاگ و بعد از نتیجه تمام آزمایشات مغز، سیستم عصبی، تست‌های هوش، فراگیری، حافظه موقت، رفلکس‌های عصبی برای گذراندن دوره روان درمانی به اسایشگاه یدوقوپ منتقل می‌شود …

بیمار: مرد، مجرد، ایرانی و چهل و هفت‌ساله است (فتوکپی کارت شناسایی در پرونده بیمار نشان می‌دهد که او عضو آکادمی سلطنتی تئاتر دانمارک است). فراموشی بیمار ناشی از قرار گرفتن مغز در حالت وقفه غیر فعال (fugitive state) تشخیص داده شده است.»

در آغاز این کتاب هم، گویا نویسنده قراری با خوانندهاش میگذارد. ما انتظار داریم که سرگذشتِ یک ایرانی پناهنده را بخوانیم که در غربت به بیماری فراموشی دچار شده است. کمی بعد به این خواهم پرداخت که چگونه نویسنده این قرارش را فراموش میکند، اما حالا میخواهم به قرارهایی بپردازم که نویسنده در جملههای بالا ناخواسته با خوانندهاش گذاشته است.

کسی که چند رمان خوب را با دقت خوانده باشد، در همین صفحهی نخستِ میتواند ببیند که نویسندهی این کتاب همهچیز را روایت خواهد کرد و هیچ جای کشف، و یا حدس و گمانی برای خوانندهاش باقی نخواهد گذاشت. در همینجا و دو صفحهی بعدی، همهی مشخصات بیمار و راوی داده میشود و تنها میماند که این شخص اول داستان (یا این کسی که قرار است شخص اول باشد) چرا و چگونه به فراموشی دچار شده است.

قرار ناخواستهی دیگری که نویسنده با خوانندهاش میگذارد این است که انتظار جملههای سنجیده و پخته و درست از این کتاب نداشته باشیم. به این جمله دقت کنید:

“در سکوتی مطلق که با پیاده شدن مسافرها از آخرین قطارهای شب، بر فضای ایستگاه سنگینی می‌کرد”.

این چه سکوت مطلقی است که پیاده شدن مسافرها از قطارهای شب ( تازه نه یک مسافر و یک قطار، بلکه مسافرها و قطارها) آن را به هم نمیزند؟

و در همان پاراگراف نخست میافزاید:

“هویت، گذشته و تاریخ، دغدغه‌ها، امیدها، نومیدی‌ها، شادی‌ها و غم‌هایش، ساعتی قبل ذهن او را به مقصد نامعلومی ترک کرده بودند”.

آیا این “هویت و دغدغهها و…” قرار بوده به مقصد معلومی بروند که حالا از نرفتنشان دچار احساسی بشویم؟ این جمله یعنی چه؟

شما در همین آغاز، در صفحهی دوم داستان، به یک پرانتز هم برخوردهاید، و چون میدانید آوردن پرانتز در رمان یک استثناء است و نه قاعده آنرا به خاطر میسپارید، و بعد، هنگامی که میبینید این پرانتزهای مزاحم بارها تکرار میشوند، دیگر در ضعف نویسنده برای گفتن داستان شک نمیکنید.

صفحه به صفحه جلو رفتن و نقد کردن این کتاب خودش یک مثنوی میشود و بهتر است تنها به چند نکتهی بسیار مهم اشاره کنم. برای این منظور اول نگاهی میاندازم به چند مورد کلی.

نخست آنکه نویسنده به قراری که با خوانندهاش میگذارد پابند نمیماند.

دوم آنکه اگر شخصیتهایی داستانی نتوانند احساسی در خواننده برانگیزند، باید یک جای کار ایراد داشته باشد، و مگر راز ماندگاری داستانهای مشهور همان برانگیختن احساس در آدمها نیست؟ متأسفانه شخصیتهای کتاب “فراموشی” از این خاصیت بهرهای نیافتهاند.

سوم اینکه شخصیتها پیچیدگی ندارند و هیچگونه کنجکاوی برای پیگیری زندگی آنان در خواننده ایجاد نمیشود.

 چهارم اینکه وقایع چنان روایت میشوند که جای هیچگونه گمانهزنی و یا کشفی را برای خواننده باقی نمیگذارند.

در مورد نخست رفته رفته خواننده میبیند نویسنده یادش میرود که قرار بوده زندگی فرید را که به فراموشی دچار شده بنویسد، و بهجای آن بیشتر از زندگی حمید که راوی اصلی است میگوید، و از سعید و مرتضی. به اینصورت داستان فاقد یک محور اصلی میشود. بیشک یک نویسنده میتواند به بیش از یک شخصیت در رمانش بپردازد و نیز شخصیت اصلی را از دید دیگران ببیند، اما این کاری است که نویسندهی کتاب “فراموشی” نتوانسته از پس آن برآید. در همین آغاز داستان خواننده متوجه میشود که نویسنده به قرار دیگری که با او گذاشته بود پشت پا زده، و روای داستان نه یک دانای کل، بلکه یکی از شخصیتهای رمان است. البته کمی جلوتر کار از این هم بدتر میشود و میبینیم که نویسنده بعضی جاها یادش میرود که باید داستان را از زاویهی یکی از شخصیتها بگوید، یا اینکه از زبان دانای کل!

مورد دوم بر سر برانگیختن احساسهایی در خواننده است تا بتواند شوق پیگیری داستان را بهدست آورد. لحن گزارشی و خنثی، و سخنرانی و زیادهگوییهای راویِ روانشناس، روانِ خواننده را مکدّر میکند. او بهجای داستان گفتن، تا بخواهی گزارشهای سطحی میدهد و تیترهایی از وقایع برایت ردیف میکند که تنها جنبهی اطلاعرسانی دارند و یادت میرود که داری روزنامه میخوانی یا رمان!

مورد سوم نبودن پیچیدگی در رابطهها و آدمهاست. آدمهای این کتاب اگر تغییری هم میکنند، همهاش بهخاطر محیط زندگی آنهاست. همین باعث میشود تا بر خلاف تلاشهای نویسنده که پیوسته از روانشناسی و متدهای آن میگوید، ما نتوانیم به عمق هیچکدام از شخصیتها پی ببریم و تنها از وقایعی آگاه میشویم که بر آنها گذشته است.

مورد چهارم را در بسیاری از رمانهای پرخوانندهای که پس از انقلاب نوشته شده میبینیم. در این کتابها مخاطب تنها باید بنشیند و گوش بدهد و مطمئن باشد که راوی همهچیز را میداند و برای او توضیح میدهد.

از دیگر مشکلهای کتاب یکی این است که ژانرها یا گونههای ادبی متفاوتی در آن بهکار رفته، و مانند این است که این گونههای متفاوت را درون کیسهای ریخته باشی و خوب بههم زده باشی و بعد، بی حساب و کتاب آنها را بههم چسبانده باشی. از جمله او از گونههای عشقی، روانشناسی، اجتماعی، سفرنامهای، گزارشی و نامهنگارانهای استفاده میکند که از یکدستی و روانی روایت میکاهد.

از شلوغکاریها و پریشانگوییهای دیگری که موجب پریشانی خواننده هم میشود این است که نویسنده میخواهد در قالب این کتاب، گذشته از بررسی مشکلات پناهندگان ایرانی در دانمارک، به بررسی وضعیت آنان در فرانسه و ترکیه و چند جای دیگر هم بپردازد، و از انتقاد به جامعهی ایران در پیش و پس از انقلاب نیز غافل نماند.

از این کتاب بهخوبی دستگیر خواننده میشود که نویسندهاش به روانشناسی و روانکاوی تعلق خاطری دارد، و دوست داشته، یا خواسته است تا با استفاده از بعضی تئوریها، بُعدِ تازه و ژرفایی به روایتش از مهاجرت و پناهندگی بدهد، اما بهنظر نمیرسد که موفق شده باشد.

ناگفته نماند که در این کتاب، نویسنده توانسته است خط قرمزی بر روی آنچه چپیها در پیش، و پس از انقلابِ اسلامی انجام دادند بکشد! خط قرمزی که بیتوجه به شرایط تاریخی، وضعیت اجتماعی، موقعیت جهانی، و امکانهای فرهنگی، اطلاعاتی و اطلاعرسانی، میخواهد هرآنچه را که از چپ و در چپ بود، درخورِ نابودی و شایستهی فراموشی قلمداد کند. اما پرسش این است که آیا بر آن آرمانهای پرشکوه، و آرزوهای زیبا نیز میتوان خط قرمز کشید؟

حالا نگاهی بیندازیم به ضعفهای دیگر کتاب. گذشته از جابهجایی بی حساب و کتاب راوی داستان، و رعایت نکردن قاعدههای ابتدایی نوشتن،[۲] نویسنده گاه جملههایی بهکار میبرد که بی فعل میمانند. او با آوردن پرانتزهای زیاد، در خواندن مزاحمت ایجاد میکند، و در صفحههای بسیاری تو گویی پیشنویسی از موضوعهایی تهیه کرده که قرار بوده بعدأ به آنها بپردازد. برای نمونه میتوانید به صفحههای ۳۶ تا ۴۲ و ۵۹ تا ۶۰ مراجعه کنید.

بهکار بردن واژههای غلط دانمارکی، فرانسه و فارسی، و بهکار بردن حرف “ق” بهجای حرف “ر” در دانمارکی، که ازجمله باعث شده تا یدروپ را یدوقوپ بنویسد که نه فارسی زبان آنرا میفهمد و نه دانمارکیزبان، و ترکیبهای مندرآوردی مانند “جنگلزار”، نشان از آن دارد که کتاب ویراستاری هم نشده است.

با آوردن چند نمونهی دیگر از کتاب فراموشی، بی هیچ تفسیری، و تنها با کشیدن خط به زیر چند کلمه، قضاوت را به عهدهی خودتان میگذارم و مطلب را به پایان میرسانم:

ص. ۴۳: “… روانشناسی را علمی میدانستم که چون بولدوزر درون هر آدمی را میکاود و صاف میکند و جلو میرود…”

در ضمن به فعل “میدانستم” که به گذشته دلالت دارد هم توجه کنید، که در این جا با فعلهای “میکاود”، “صاف میکند” و  “جلو میرود” همراه میشود که گویای زمان حال هستند.

ص. ۴۸: “روی سرسره با بچههای هفت هشت ساله و کنار خانمها مینشست به پاک کردن سبزی آش پشتپای بچههایی که جواب پناهندگیشان آمده بود…”

ص.۹۲: “… یک خرمالوی کال پر از تحلیلهای مارکسیستی که از ترس پدرش…”

ص. ۲۴۷: “… خیابان باریکی بود با سینمایی در ابتدایش، پیرزنهایی که شورتهایشان با لایه لایۀ پاهایشان و سیگاری در دست و موهای وزوزی ولو بودند.”

ص. ۲۵۶: “… نه موهایش سفید شده و نه مثل من موها به طرف عقب سر عقبنشینی پر ملاتی کرده است.

ص. ۲۸۵: “پترسون بارقۀ عشقی پنهان از همان برخورد و آشنایی اول و تکانی در روح لخت فرید دیده، و برق نگاهی در چشمهایش.”



[۱] . دیدرو، دنی (‏Diderot, Denis‏) ۱۷۱۳-۱۷۸۴ میلادی: ژاک قضا و قدری و اربابش (‏JACQUES LE FATALISTE ET SON MAITRE‏)‏
ترجمۀ مینوو مشیری- تهران، فرهنگ نشر نو، ۱۳۹۰‏. شابک: ۶-۱۹-۷۴۴۳-۹۶۴‏

[۲] . برای نمونه در صفحههای ۲۷ و ۷۰ راوی در نقش دانای کل ظاهر میشود و از درون ذهن فرید و ایران سخن میگوید.