نمایشنامهی پدر، استریندبرگ، و زمان او

نویسنده: استریندبرگ، آگوست

مترجم: جواد عاطفه

شابک: ۲-۷۴۱-۲۴۳-۹۶۴-۹۷۸

نوع جلد: شومیز، ۱۲۳ ص.

ناشر: افراز

یوهان اگوست اسریندبرگ (Johan August Strindberg) نمایشنامهی “پدر” را که در شمار آثار کلاسیکِ جهان به حساب میآید در سال ۱۸۸۷ نوشت، و با اینکه اکنون بیش از صد و بیست سال از عمر آن میگذرد، هنوز هم تازگی دارد، خوانده میشود، و در کشورهای مختلف جهان به روی صحنه میرود.

آلبرت برمل که پژوهشگر زندگی و کارهای استریندبرگ است مینویسد:

“عملأ همۀ نویسندگان و نقاشان نوآور فرن بیستم در زیر سلطۀ او قرار داشتهاند و ناگزیر از پذیرش میراث هنری او بودهاند، خواه آشناییشان با آثار استریندبرگ بهصورت مستقیم و دست اول بوده باشد، خواه به واسطۀ سایرین.”[۱]

او سپس یادداشت زیر از کافکا را برای نشان دادن اهمیّت او میآورد:

“احساس بهبود میکنم، زیرا استریندبرگ را خواندهام. نوشتههای او را به قصد مطالعه نمیخوانم، بلکه مقصودم این است که خود را به سینهاش بفشارم. او مرا همچون کودکی روی دست چپ خود نگاه میدارد. مانند مردی هستم که بر روی مجسمهای نشسته باشد. ده بار با خطر سقوط مواجه میشوم تا بالاخره در یازدهمین بار جایم را محکم کنم و با اطمینان خاطر به چشمانداز گستردهای که پیش رو دارم خیره شوم.”[۲]

اما لازم است برای بهتر فهمیدن چنین اثری بدانیم که محصول چه دورهای است، چون بیشک استریندبرگ هم مانند دیگر نویسندگان، بی تأثیر از محیط و زمان خویش نبوده است.

 

نیمهی دوم قرن نوزدهم

 نیمهی دوم قرن نوزدهم که استریندبرگ نیز محصول آن است، در اروپا یکی از مهمترین دورانهای تاریخی است. در این زمان رشد صنعت، کشاورزی، و داد و ستد باعث شده بود تا اروپاییان به نسبت گذشته بتوانند خوب بخورند، خوب بپوشند، از بهداشت بهتری برخوردار شوند، و بیشتر سفر کنند. در این سالها اروپاییان از کشتیهای اقیانوسپیما، قطار، اتوبوس، تلفن و چراغبرق استفاده میکردند. پیشرفت دانش در همهی زمینهها آگاهی بشر را در بارهی طبیعت و هستی به چنان درجهای رسانده بود که در سطح گستردهای، برخوردهای علمی جانشین خرافات و اعتقادهای ماوراءطبیعی شده بود. جغرافیا دیگر به نقشهی سراسر زمین دست یافته بود، و اروپا از همهی مکانها و ساکنان کرهی خاکی خبر داشت، و سرانجام ایدهآلهای معنویِ مسیحیّت جای خود را به ایدهآلهای مادّی و اینجهانی سپرده بود.

این را هم باید به یاد داشت که پیش از آن، انقلاب فرانسه دگرگونیهایی اساسی در شرایط اجتماعی بهوجود آورده، و مرکزهای قدرت را جابهجا کرده بود. پس از نقلاب ‌قدرتِ طبقات ممتاز، ‌نجبا و روحانیون در هم شکسته، و رابطهی ارباب و رعیتی از میان برداشته شده، و راه برای بهکار انداختن ثروت در زمینههای صنعتی فراهم شده بود.

البته نباید فراموش کرد که این دگرگونیها و پیشرفتها بهطور عمده در منطقهای از اروپا ایجاد شده بود که شامل انگلستان، بلژیک، آلمان، ‌فرانسه، ایتالیای شمالی و بخشهای غربی امپراتوری اتریش میشد. میشود گفت که صنایع سنگین اروپا در درون این منطقه جای گرفته بودند. خطهای راهآهن، ‌آزمایشگاهها، فعالیتهای علمی، و ثروت و اندیشهها همه در این محدوده گرد آمده بودند.

در زمینهی فنّی، میتوان گفت که استفاده از «ماشین» بیشترین و مهمترین نقش را در این پیشرفتها به عهده داشته است. استفاده از چرخدندهها و ماشین باعث شد تا به صورتی زنجیرهای اکتشافها و اختراعها گسترش یابند و صنعت و بازرگانی را بهشدّت دگرگون کنند. کشتیهای بخار، لوکوموتیوها و خطوط آهن، پتکها و بالابرهای بزرگِ خودکار، ‌نخستین پلهای فلزی، بافندگی با ماشین و اختراعاتِ باز همِ بیشتری، همه در این زمان بهکار گرفته شدند و در دگرگونی جامعه به ایفای نقش پرداختند. در فاصلهی سالهای ۱۸۱۵ تا ۱۸۳۰ بود که نخستین ماشینهای کشاورزی در انگلیس بهکار گرفته شد. اختراع عکاسی، شمع، تولید ‌روشنایی با گاز، ‌توربینهای آبی، ‌ماشینهای نساجی نیز  از دستآوردهای همین زمان است. از ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۸ تلگراف مورس، ماشین تحریر، لامپ، لاستیک اتومبیل، و ‌ماشین حساب اختراع شد، و در نتیجهی این پیشرفتها بازرگانی آزاد رونقی بیسابقه یافت. به شمار بانکها افزوده شد، و نشر اسکناس هم رونق یافت.

از ۱۸۴۸ تا ۱۸۷۰ گذشته از پیشرفتهتر شدن ماشینهای کشاورزی، دوچرخه، ماشین حفاری، چراغهای نفتی، راهآهن، مسلسل، زیردریایی، و دستگاههای سردکننده هم اختراع شد. از سال های ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۴ کشاورزی هرچه بیشتر رو به صنعتی شدن گذاشت که ‌ایجاد مدارس کشاورزی و اتحادیههای تعاونی را در پی داشت و موجب شد تا این رشته با رشدی شتابان ابعاد و جایگاه دیگری بیابد. تلفن، ساختمانهای فلزی، راهآهن برقی،‌ چراغ گاز، ‌تراموای برقی، ضبط صوت، بیسیم، ‌موتورسیکلت و عکس رنگی همه از دستآوردهای این سالهاست.

چنین دگرگونیها موجب میشود تا فیلسوفان نیز خود را ناچار از تبیین این جهان جدید ببینند. فلسفهی کانت دیگر توانایی تبیین چنین جهانی را نداشت. از ۱۸۷۰ پیشرفت دانش موجب شد تا فیلسوفانی مانند فوئرباخ، اشتراوس، و بوخنر با فلسفهی مادی پا به میدان بگذارند، و سرانجام نیچه را هم باید محصول همین زمانهای دانست که در آن، داروین هم در زمینهی علوم طبیعی اثر معروف خود «منشا انواع» را منتشر ساخت که نه تنها بر استریندبرگ، که بر سراسر جهان علم تأثیر بی چون و چرایی گذاشت.

در زمینهی ادبی، از ۱۸۴۸ تا ۱۸۷۰ پرداختن به رومانتیسم رو به کاهش نهاد، و پرداختن به رئالیسم گسترش یافت. دیگر سبک تعزلی و‌عشقهای قرون وسطایی چندان خریداری نداشت، و ‌جهان از نویسندگان انتظار دیگری داشت. زمانی که استریندبرگ نمایشنامهی “پدر” را نوشت، ادبیات اروپا و خود استریندبرگ تحت تأثیر ناتورالیسم بودند. امیل زولا که  نظریهپرداز این مکتب ادبی است، در مقالهای به نام “رمان تجربی” که در سال ۱۸۸۰ نوشت، کار رماننویس را همانند کار دانشمندی ارزیابی کرد که در حال آزمایش است و باید بدون پیشداوری، و بدون در نظر گرفتن قراردادهای اخلاقی، با بیطرفی کامل و بدون دخالت دادن احساسهای خویش، با استدلالی دقیق از پدیدههای معینی که میبیند، به نتیجههایی دست یابد. در پی چنین برداشتی است که در آثار ناتورالیستی صحنههایی آفریده میشود که تا پیش از آن بهخاطر رعایت اخلاق، احترام به سنتها، و یا ترس از دین و آن دنیا، به آنها پرداخته نمیشد.

از طرفی سرانجام داستانهای ناتورالیستی همچون پایانِ تراژدیها غمانگیز است، با این تفاوت که بهجای شکست قهرمان از خدایان و یا نیروهای برتر یا فراتر از طبیعت، شخصیتهای یک اثر ناتورالیستی، در برخورد با جبرهای ناشی از طبیعت و جامعه درهم شکسته و نابود میشوند. نویسندگان ناتورالیست انسان را جزیی از نظام مادّی طبیعت میدانند و با دنیای غیر مادّی، اعتقادهای مذهبی و باورهای اساطیری در ستیزند. آنان وراثت و محیط اجتماعی و شرایط اقتصادی را در شکلگیری شخصیّت و سرنوشت انسانها مؤثر میدانند.

و اما در مورد زنان! در انگلستان شخصیت زن بهطور کامل در سایه و زیر شخصیت شوهر قرار داشت و از حق مالکیّت محروم بود. تصویب دو قانون، یکی در سال ۱۸۷۰ و دیگری در ۱۸۸۲ میلادی‏ مالکیت زن شوهردار را به رسمیّت شناخت، و از آن پس زنان میتوانستند مالک پولی شوند که خودشان بهدست میآوردند.

چنانکه ویل دورانت هم گفته است، باید علّت اصلی واژگونی پرشتاب عادت و رسمهایی را که ریشه در مسیحیت داشتند، فراوانی و گوناگونی ماشینها دانست، و آزادی زنان را نیز باید از پیامدهای بی چون و چرای انقلاب صنعتی بهحساب آورد، چنانکه در دورهای در انگلستان، پیدا کردنِ کار برای مردان دشوار شده بود، اما در آگهیهای استخدام از آنان خواسته میشد تا زنان و کودکان خود را که مزد کمتری میگرفتند به کارخانه‏ها بفرستند. دیگر واقعیتهای پراهمیّت بازار مانند لزوم سوددهی و چرخیدن چرخ کارخانهها، جایی برای ارزشهای اخلاقی و رعایت رسوم پیشین برجای نگذاشته بود.

 

کمی در باره زندگی استریندبرگ

یوهان اگوست اسریندبرگ در ژانویهی ۱۸۴۹ زاده شد و در ماه مه ۱۹۱۲، در ۶۳ سالگی از دنیا رفت. آثار او گسترهی بزرگی را در بر میگیرد. او در زمینهی کارهای ژورنالیستی، نمایشنامه، شعر، داستان کوتاه، و رمان قلم زده است؛ زندگینامهی خویشتنکاوانهاش که در چند جلد آنرا نوشته، در زمان خود بحثهای زیادی را برانگیخت؛ او به پژوهشهای زیادی در زمینههای علمی گوناگون مانند تاریخ ادبیات، شیمی، گیاهشناسی، چینشناسی و زبانشناسی نیز پرداخته است. استریندبرگ بیشک یکی از شخصیتهای برجستهی ادبی اسکاندیناوی در دورانی است که نام “دوران پیشرفت مدرن” به آن دادهاند و سه دههی ۱۸۷۰، ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ میلادی را در بر میگیرد. از مشخصات مهم این دوران در اسکاندیناوی، میتوان از جمله به نکتههای زیر اشاره کرد: توجه به یک چشمانداز جهانی، آزادسازی در زمینههای جنسی و مذهبی، و مورد توجه قرار دادن دستآوردها و ایدههای تازهای که جامعهی انسانی در زمینهی علوم طبیعی از جمله داروینیسم به آن دست یافته بود.

استریندبرگ گذشته از آگاهی از آخرین پیشرفتهای علمی آن زمان، از ایدههای منتقد ادبی معروف دانمارکی گیورگ برَندِس (Georg Brandes) نیز بهره میگرفت. برندِس در یک سخنرانی در دانشگاه کپنهاگ در سال ۱۸۷۱ از لزوم ادبیاتی سخن بهمیان آورد که باید موجب بحث و گفتوگو شود، و همانجا ضرورت پرداختن به موضوعهای تازهای را که بتواند کشور را وارد “عصر نوین” سازد، مطرح ساخت. او بر این تأکید داشت که باید از ایدهآلیسم رمانتیک و نفوذ کلیسا فاصله گرفت. او بر داشتن دید انتقادی و پشت سر گذاشتن سنّتهای کهنه تأکید نمود و گفت که باید بحث و گفتوگو در بارهی موضوعهایی مانند آزادی زنان، ازدواج، تربیت، و رابطهی میان حق مالکیت- و قدرت در جامعه را آغاز کرد.

استریندبرگ که گذشته از استکهلم سالها در پاریس و برلین زندگی میکرد، بهخوبی در جریان ایدهها و پیامهای نوین قرار داشت. او که نویسندهی پرکاری بود با مجموعه آثاری که ۷۲ جلد را در زمینههای بس گوناگون شامل میشود، نشان میدهد که تا چه اندازه کنجکاو، جستجوگر و آگاه به پیشرفتهای زمانه بوده است.

استریندبرگ سه بار ازدواج کرد و هر سه ازدواجش هم ناموفق از کار درآمد! او از مادرش هم راضی نبود. سیزده سالش بود که مادر را از دست داد و ناچار از پذیرفتن یک نامادری شد. او چهارمین فرزند خانوادهای بود با هشت فرزند، و کمبود محبتِ مادری که برای او وقت نداشت، نمیتوانسته در شکلگیری باورهایش نقشی نداشته باشد. او مادرش را به سبب بیانصافی و خشونتش، و بهخاطر اینکه او را زیر کتکهای پدر میانداخت، و نیز بهخاطر کوتهفکریاش محکوم میکرد، اما فراموش هم نمیکرد که غذا را از دست او میگرفت و در کنارش احساس امنیت میکرد.

“هر سه ازدواج استریندبرگ با امیدها و انتظارات بزرگ آغاز شدند. زنها باید مادر-همسرانی نرمرفتار، محرم راز، و بخشاینده باشند و بتوانند به هنگام اندوه تو را تسلی دهند و بر زخمت مرهم بگذارند. او همچنین آنها را بهسان مخلوقاتی جوان و پر جنب و جوش میخواست که معشوقههایی کامل، و در عین حال پاکدامن، باشند: صورتهایی غیرانسانی که هم تصاحبکردنیاند و هم قابل پرستش، الاهههایی اختصاصی، معبودهایی الهامبخش و انحصاری. این رؤیای سهجانبه یادآور تصویری آرمانی است که هر مرد از زنانگی دارد، سه فضیلتی که در انحصار شخص او باشند و گرامیشان دارد- و استریندبرگ بر این نکته واقف بود. او بر این مطلب تأکید میورزید که اکثر ازدواجها در عصر او معیوب و حتی محکوم به فنا هستند، زیرا «تحت شرایط موجود» مردان در زندگی زناشویی تصوری آرمانی از همسرانشان در ذهن میپرورانند و جسم زن آنها را به بردگی خویش درمیآورد. در این حال درمان چیست و او خود برای دستیابی به ازدواجی سعادتمندانه چه توصیه میکرد؟ رابطه زن و مرد میبایست که در حد امکان بر پایه برابری باشد، درست مانند دو شریک؛ و این موضوعی است که استریندبرگ در داستان کوتاه «تلاش برای اصلاحات» مطرح ساخته است.”[۳]

نماشنامهی “پدر”

در نمایشنامهی “پدر”، کاپیتان  آدولف افسر سواره نظام، در خانهی بزرگی در روستایی دور از شهر، همراه با زن، دختر، دایه، و مادرزنش زندگی میکند. یک سرباز و یک گماشته هم در خدمت او هستند.آدولف افزون بر شغل نظامیاش به پژوهشهای علمی نیز میپردازد و روی ترکیبِ سنگهای آسمانی کار میکند. او آتهایست است و تنها به آن چیزهایی اعتقاد دارد که قابل سنجش و اندازهگیری هستند. دیگر افراد نمایشنامه و همسر او لورا که خواهر کشیشِ همین داستان است، همه – هر چند با اعتقادهای گوناگون- پایبند دین هستند. برتا تنها دختر آدولف، هفده سال دارد. کاپیتان آدولف دوست دارد که دخترش را از آن محیطی که بهنظرش ناپسند و عقبمانده است جدا کند و برای ادامهی تحصیل به شهر بفرستد تا آموزگار شود. اما لورا با این نظر مخالف است و چون میبیند که آدولف به هیچ وجه حاضر نیست کوتاه بیاید، برای دستیابی به خواستهی خویش، تصمیم میگیرد تا کاری کند که همه شوهرش را دیوانه بپندارند تا امتیازهای قانونی پدر بودن از او سلب شود.

لورا با کاشتن تخم شک در اندیشهی آدولف با این جمله که “تو که نمیدانی پدر برتا هستی یا نه” و با جملههایی مانند “از کجا میدانی که من به تو خیانت نکرده باشم؟” و: “فقط کافی است نام پدر واقعی را بگویم”، او را نسبت به داشتن حق پدری بر دخترش برتا به شک میاندازد و رفته رفته موجب روانپریشی او میشود. آدولف که سخت دلبستهی برتا است، هنگامی که شک میکند که آیا برتا بهراستی دختر اوست یا نه، دیگر در دام لورا میافتد و میبینیم که با پیش رفتن داستان، رفته رفته گفتار و رفتارش بیشتر و بیشتر برای اطرافیان عجیب و نامعقول بهنظر میرسد. او هنگامی که میفهمد لورا بستههایی را که در رابطه با پژوهشهای علمیاش سفارش داده از پُست گرفته اما آنها را به او نداده است، کنترل رفتار و گفتارش را بیش از پیش از دست میدهد و این خود در دست لورا بهانهی تازهای میگردد تا بتواند هرچه بهتر به پزشک دهکده و اطرافیان بقبولاند که آدولف دیوانه است. حال اگر برتا دختر او نباشد، و افزون بر این دیوانه هم شده باشد، دیگر شکی برجا نمیماند که قانون حق تصمیمگیری در بارهی آیندهی برتا را به او نخواهد داد.

سرانجام آدولف که تاب تحمّل اینهمه فشار را ندارد سکته میکند و دیگر لورا با خیال راحت میتواند در بارهی آیندهی دخترش هر تصمیمی که میخواهد بگیرد و با حقوق بازنشسگی شوهرش زندگی را ادامه دهد.

این نمایشنامه در زمانی نوشته شد که رابطهی استریندبرگ با همسرش “سیری” بهشدّت بحرانی بود و به شک افتاده بود که آیا فرزندان مشترکش با سیری به راستی از آن خودِ او هستند یا نه. اما اشتباه است اگر بپنداریم این نمایشنامه تنها یک بازگویی ساده از زندگی خود اوست. استریندبرگ با این نمایشنامه نشان میدهد که یک هنرمند مانند شاخکهای حسیّ یک جامعه عمل میکند و میتواند حادثهای را که در راه است، پیش از دیگران حس و دریافت کند. در آن سالها زنان آماده میشدند تا نقشهای تازهای در جامعه به عهده بگیرند و بنیان آنرا برهم زنند و طرحی دیگر- طرحی بهراستی نو دراندازند. بیشک نمیتوان انتظار داشت چنین تحولی پایهای در جامعه بیدردسر انجام پذیرد و دردی بر پیکر مردمان دوران وارد نیاورد.

جبر زمان و تأثیر آن بر زندگی در آن دوران را میتوان به رساترین و کوتاهترین شکل در این نمایشنامه دید.

کاپیتان که تمام خصوصیات یک مردِ موفق را دارد (شغل، آبرو، خانه، ثروت)، از طرفی متجددانه فکر میکند و میخواهد دخترش را به شهر بفرستد تا معلم شود و اسیر خرافات مذهبی و کوتهنگری ناشی از محیطی عقبمانده نگردد، و از طرفی برنمیتابد که زنش به اندازهی او حق تصمیمگیری و دخالت در اموری را که میتوان به اصطلاح مردانه نامید، داشته باشد. ما میتوانیم در دو تکهی زیر از کتاب بهخوبی ببینیم که معیار و مفهومهای زندگی و خانوادگی در سراسر این متن زیر پرسش میروند، و برخوردهایی تازه و سنتشکنانه با آنها انجام میگیرد.

بهخاطر داشته باشیم در همین دوران تعداد زنانی که به حوزهی ادبیات وارد شدند فزونی گرفت و شرکت آنان در این زمینه، دیگر از اینکه یک استثناء باشد، بهدرآمد. در سال ۱۸۶۹ فیلسوف و اقتصاددان بریتانیایی جان استوارت میل (John Stuart Mill) به یاد همسرش کتابی نوشت و در آن از کمک او به پیشرفتهایش اشاره کرد و بهشدّت از فشارهای ناعادلانهای که بر زنان اعمال میشد انتقاد کرد. این اثر تأثیر بهسزایی در میان روشنفکران برجای گذاشت.

در نمایشنامهی “پدر”، لورا پس از شنیدن شرح کاپیتان از ستمهایی که از سوی مادر، خواهر، اولین زنی که با او خوابیده، دخترش و خودِ لورا بر او رفته، میگوید:

“هیچوقت به این چیزهایی که گفتی، فکر نکرده بودم. و نمیخواستم این اتفاق [اتفاقی که در آن دایه در همدستی با دیگران با حیلهگری لباس دیوانگان را بر تن کاپیتان میپوشاند] بیفتد. شاید یک چیزهای تیره و تاری توی ذهنم داشتم، تا از دست تو آزاد شوم. تو همیشه سد راه من بودی. اگر طرح و نقشهای در کارهای من میبینی، کاملأ ناآگاهانه بوده. حتی یک بار هم به کارهایی که کردهام، فکر نکرده بودم. تو مسیرها را مشخص میکردی و بقیهی کارها خودش پیش میرفت. من خودم را در برابر خدا و وجدانم بیگناه میدانم، حتی اگر واقعأ بیگناه نباشم. وجود تو مثل یک سنگ روی قلب من سنگینی میکرد و من همیشه بهدنبال راهی بودم تا از شر این بار سنگین خودم را خلاص کنم. اینهایی که گفتم حقیقت است. اگر من باعث آزار تو شدم، مرا ببخش.” ص. ۹۹

کاپیتان در پاسخ او میگوید:

“همهی این حرفها شنیدنی و قابل پذیرش است، اما چه کمکی به من میکند؟ مقصر چه کسی است؟ شاید مقصر ازدواج بر پایهی سنت است. در قدیم مردان ازدواج میکردند، اما حالا مرد با یک زن تاجر شراکت میکند یا با یک زن دوست میشود و با او زندگی میکند… بعد هم شرکا بههم نارو میزنند یا دوستان آبروی هم را برباد میدهند. این وسط چه بلایی سر عشق؛ عشق پاک میآید؟ بر اثر بیتوجهی پژمرده میشود و میمیرد. در این شرکت؛ که هرکس سهم و حق و حقوق خودش را دارد و میتواند هرکاری خواست با آن بکند، عشق چه معنایی دارد؟! وقتی که شرکت شکست خورد، سهامدار چه کسی است؟ پدر واقعی و اصلی بچه چهکسی است؟” ص. ۹۹-۱۰۰٫

میبینیم که لورا اقرار میکند هیچ نقشه و طرح ازپیش آمادهشدهای برای دیوانه قلمداد کردن کاپیتان نداشته است. کاپیتان خط کلی زندگی را تعیین میکرده و او هم بی عذاب وجدان و بی احساس گناه در گرداندن چرخ زندگی تلاش میکرده، اما کاپیتان “مثل یک سنگ روی قلب” او سنگینی میکرده و یک چیزهای تیره و تاری هم در زمینهی رهایی از زیر بار این سنگ به ذهنش میرسیده و اگر کاری هم کرده است، به قول مثال خودمان مَثَلِ: نیش عقرب نه از ره کین بوده است، و نه توطئهای برای آزار او.

اما چه چیزهایی باعث شده تا لورا شوهری با شغل و موقعیت خوب، وظیفهشناس، با وفا و مورد احترامِ جامعه را سدّی بر سر راه، و سنگی بر روی قلب خود بپندارد؟ آیا این همان حسِ مشترکِ زنان پیشرو در عصر او نیست؟ و آیا این آزادیِ از دست شوهر، آزاد شدن از دست شوهری نیست که از همسرش زنی پاکدامن، معشوقی صفابخش و باوفا، و مادری مسئول برای تربیت فرزندانش میخواهد؟ اما اگر لورا به اینها اعتراض دارد و زنی است که روح زمان را درک نموده و میخواهد “زن بودن” را از ارزشهای کهنه و بازدارنده پاک سازد، پس چرا نمیخواهد دخترش به تحصیل در محیطی بزرگتر ادامه دهد؟ و چرا در این زمینه مردی که خواهان پابرجایی ارزشهای کهنه است، در این مورد از همسرش پیشروتر و مدرنتر است؟

این گفتوگوها و اینگونه سرگذشتها برای هیچکس ناآشنا نیست و با کمی کنکاش در یادهامان، میتوانیم نمونههای مشابهی را که در طول زندگی خودمان دیدهایم به یاد آوریم. زندگی پر از تناقض است و نکتهی دیگر اینکه یک اثر هنری بسیار فراتر از زمان و مکانی که در متن آن آورده شده خود را میگستراند و همین سبب میشود تا ما بتوانیم در برخورد با چنین اثری، پیشامدهای روایت شده در آنرا، در زمان و مکان خودمان، و حتا با شرکت خودمان به تماشا بنشینیم.

در این داستان ما تأثیر دستآوردهای علمی و صنعتی را که موجب دگرگونیهایی در شکلبندیهای اجتماعی و خانوادگی میشوند، و ناچاری آدمها را در پذیرفتن شرایط جدید میبینیم، و با لزوم درکی تازه از مفهومهای سنّتی و پذیرفتهشدهی پیشین مانند خانواده، وظیفههای همسری، رابطهی پدر و فرزندی، وفاداری، و… روبهرو میشویم.

اینها موردهایی است که ما به عنوان انسان، در هر دورانِ گذاری با آن روبهرو میشویم. تأثیر مفهومهایی که عادتها و سنتهای بسیاری بر اساس آنها شکل گرفته و سالیان دراز برای ما و در ما تکرار شده، و خود ما نیز ای بسا که بارها آنها را نشر دادهایم، یکروزه از میان نمیروند و با پذیرش مفهومی نو، همهی رسوبات درکِ کهن یکباره از وجود ما پاک نمیگردند. رو آوردن به نو اگر با ترس هم همراه نباشد، تا اندازهای با دلهره و شک همراه است. آنچه را که تاکنون با آن سر کردهایم- خوب یا بد- میشناسیم و به نقطههای ضعف و قوت آن آگاهیم، اما پذیرفتن “نو” به معنای رفتن به میان “ناشناختهها” و “ناآزمودهها” است.

در این اثر هنری، ما گاهی با لورا همدلی میکنیم و گاهی با کاپیتان، و با وجود آنکه بسیاری گفتهاند که این اثر زنستیزانه است، اما در بسیاری از جاها ما با زنانِ داستان همداستان میشویم. آیا میشود این شکِ کاپیتان را همچون انتقادی به سنتهای کهنه و به رفتار خود او ندید؟ منظورم آنجا است که میگوید:

“مقصر چه کسی است؟ شاید مقصر ازدواج بر پایهی سنت است.”

یکی از دلیلهایی که موجب شده تا منتقدان و نگارندگان تاریخ ادبیات “پدر” را در شمار کارهای کلاسیک قرار دهند این است که، استریندبرگ در این نمایشنامه ژرفای ادبیات اروپایی را میکاود تا مفهوم پدر را از میان آن بیرون بکشد. او در این راستا شیوهای را بهکار میگیرد که در سال ۱۹۶۹ زبانشناس بلغاری- فرانسوی جولیا کریستوا (Julia Kristeva) نام اینترتکستوالیتی[۴] را بر آن نهاد. در اینگونه کار، یک متن به متنهای بسیار دیگری رجوع میدهد و در واقع فهم کامل متنی که میخوانیم، با توجه به متنهای رجوع دادهشده امکانپذیر میگردد، و بینِ خودِ این متنها دیالوگ برقرار میشود.

او در این نمایشنامه، از میان ادبیاتِ پرحجم اروپا، از یونان باستان تا عصر خویش، برخوردهای گوناگون با مفهومهای پدر، شوهر، و ازدواج را با دیدی انتقادی از نظر میگذراند. کاپیتان آدولف در سیارهی مشتری یا ژوپیتر (پدر-ایزد) اساطیر باستانی، تلاش میکند تا اتفاقهای گذشته را بخواند. ص. ۳۱-۳۲٫ خدای پرتوان روم باستان، ساتورن، از ترس آنکه مبادا توسط فرزندانش خورده شود، خود پیشقدم شده و فرزندانِ خویش را میخورد. آدولف به عنوان دلیلی بر دیوانه نبودن خویش، از شکِ تِلِماک فرزند ادیسه به مادر پاکدامنش پنهلوپ چنین بازگویی میکند:

«مادرم ادعا میکند که ادیسه پدر من است. اما خودم هیچ نمیدانم. تا بهحال هیچکس نتوانسته اصل خودش را پیدا کند». ص. ۸۶

او از اومفال زن هرکول هم برایمان میگوید؛ زنی که آن قهرمان بزرگ را به نخریسی واداشت. هنگامی که دکترِ کاپیتان با اشاره به نمایشنامهی اشباح از هنریک ایبسن به کاپیتان یادآوری میکند که همسرکاپیتان الوینگ در آن نمایش «آبروی شوهر مرحومش را هیچ میکرد» ص. ۶۱، و تأسف میخورد که آن مرد از دنیا رفته و دیگر نمیتواند از خودش دفاع کند، کاپیتان میگوید: «فکر میکنید اگر زنده بود کلمهای بهزبان میآورد؟ فکر میکنید اگر شوهر مردهای دوباره زنده شود، کسی حرفهایش را باور میکند؟» ص. ۶۲٫

او به سراغ حزقیال نبی هم میرود و این گفتهاش را بازگو میکند که گفت: «ابله آنکه میگوید: نگاه کنید، این پدر من است. کیست که بتواند ثابت کند پدرش کیست؟!» ص. ۸۷٫

کاپیتان همچنین بر این باور است که الکساندر پوشکین «پیش از آنکه بر اثر زخم گلوله در دوئل بمیرد، از زخم کشندهی شایعات در بارهی خیانت زنش، مرد.» ص. ۸۸٫

اما از اینها همه گذشته، برخورد استریندبرگ با زنان در جهان واقعی و زندگیاش، با برخوردی که او در نوشتههایش با آنان میکرده تفاوت داشته است. از قول خواهر همسر دوم او گفتهاند: “استریندبرگ ممکن است در رابطه با مردان خشن و وحشی باشد، اما محال است برخلاف حرف حتی دختربچهای حرفی بزند.”[۵]


[۱] . برمل، آلبرت: آوگوست استریندبرگ. مترجم: کاوه میرعباسی- تهران: کهکشان.مجموعه نسل قلم: ۳۰- چاپ اول ۱۳۷۳ ص. ۱۰-۱۱

[۲] . همانجا ص. ۱۰

[۳]  همانجا، ص. ۱۷ و ۱۸

[۴]  Intertextuality

[5]  برمل، آلبرت: آوگوست استریندبرگ. مترجم: کاوه میرعباسی- تهران: کهکشان.مجموعه نسل قلم: ۳۰- چاپ اول ۱۳۷۳ ص. ۱۷