حاصل پژوهشی چهل ساله در زبان

در باره‌ی کتاب “زبانِ باز” از داریوش آشوری
نشر مرکز- ۱۳۸۷ (۲۰۰۸)

نسبت انسان مدرن با زبان چگونه است؟
آیا میان جامعه‌ی باز و زبانِ باز نسبت مستقیمی هست؟
آیا بازتابِ واپس‌ماندگی تاریخی ما، در زبانِ ما نیز دیده می‌شود؟
اقتصاد زبانی چیست؟
زبانِ طبیعی کدام است؟
زبانِ علمی کدام است؟
حرکت از ساختارِ ترکیبی و رسیدن به ساختارِ تحلیلیِ زبان چه اهمّیتی دارد؟
زبان‌های پیشتازِ دانش و تکنولوژی مدرن، امکان‌های گسترش بی‌کران خود را از کجا می‌آورند؟
و سرانجام با بحرانِ زبانِ فارسی چه کنیم؟

داریوش آشوری در این کتاب، در پی آن است که به این پرسش‌ها پاسخ دهد.
او در دیباچه‌ی کتاب می‌گوید:
“این رساله دست‌آوردِ نهاییِ کار پژوهشی و اندیشه‌یِ من در باره‌یِ زبانِ فارسی در برخورد با جهانِ مدرن و خواسته‌هایِ زبانیِِ آن، در دورانی چهل ساله است.”
او که در همه‌ی این سال‌ها نگرانِ نارسایی‌ها و نابسامانی‌های زبانِ فارسی بوده، در این کتاب به “اصل مسئله”، به “نسبتِ ویژه‌ی زبان و مدرنیّت” می‌پردازد؛ به “رابطه‌یِ مدرنیّت و زبانِ آن از سویی، و زبانِ ما و مدرنیّت از سوی دیگر”. او به ما نشان می‌دهد که “میان زبانِ باز و جامعه‌ی باز نسبتی ضروری هست” و نیز “میانِ زبانِ باز و جامعه‌ی مدرن، یا مدرنیّت در کل، رابطه‌ای جدایی‌ناپذیر هست.”
او در این کتاب زبان را از “یک دیدگاه تجربی و تاریخی” بررسی می‌کند و می‌گوید که نمودِ بیرونیِ شکافِ میانِ تمدنِ شرق و غرب به‌صورت یک “شکافِ تکنولوژیک” به‌چشم می‌آید، اما “تکنولوژیِ مدرن به علومِ مدرن تکیه دارد که خود به تکنولوژیِ تحلیلِ منطقی یا روش مجهّزاند.”
اما از راهِ زبان و بر پایه‌ی آن است که هر دانشی تعریف، شناخته و به کار برده می‌شود؛ پس برای دست‌یابی به هر دانشی، به‌ناچار باید به زبانِِ آن دانش دست پیدا کنیم و “رهیافتِ تکنولوژیک به زبان نیز شرطِ ضروریِ پیشرفتِ علم و تکنولوژی مدرن است.”
در این‌جا او از ضرورت “برنامه‌ریزی زبان” و اصطلاحاتِ “اقتصادِ زبانی”، “اقتصادِ جهانی زبانی” و “بازارِ آزادِ زبانی” سخن گفته و ادامه می‌دهد:
“جامعه‌یِ زبانیِ مدرن یک “جامعه‌یِ فراخ‌زیست” (affluent society) است، و جامعه‌یِ زبانیِ توسعه نیافته، به عنوان جامعه‌ی تنگ‌زیست، همه‌ی نشانه‌هایِ اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، و روان‌شناختی و رفتاریِ جامعه‌هایِ واپس‌مانده، یا، به برداشتی دیگر، جامعه‌هایِ رو به توسعه را دارد.”
او در “فصل یکم” زیر عنوان “زبانِ طبیعی” می‌نویسد:
“تمامیِ ویژگی‌هایی که جامعه‌ی مدرن را به عنوانِ جامعه‌ی صنعتی از جامعه‌یی سنّتی جدا می‌کند، در کارِ زبان نیز بازتاب دارد. جامعه‌یِ صنعتی نسبت به طبیعت رهیافتی چیرگی‌خواه دارد و می‌کوشد با یاریِ شناخت علمی و دستکاریِ تکنولوژیک آن‌را در خدمتِ خود درآورد. امّا بنیاد این رهیافت بر آن انقلابی در نگرش به طبیعت قرار دارد که از طبیعت جادوزدایی کرده و هاله‌هایِ رمز-و- رازِ متافیزیکی را از آن سترده و آن‌را عریان در اختیارِ انسان قرار داده است.”
او زبان طبیعی را در اساس “واسطه‌یِِ ارتباطیِ در یک جامعه‌یِ طبیعی” می‌داند. جامعه‌ا‌ی “پایدار در یک محیط جغرافیاییِ خاص که خود را با زادآوری (تولید مثل) در زمان دوام می‌بخشد” و دارای تاریخ و حافظه‌ی تاریخی نیز هست.
اما زندگیْ در جهان مدرنی که هر روزه، هرچه بیشتر طبیعت را به زیر کنترل خود درمی‌آورد، به زبانی فراتر از زبان‌های طبیعی که درگیر محدودیت‌های بسیارند، نیاز دارد. چرا که:
“زبان در جامعه‌های بسته، همچون همه‌یِ وجه‌هایِ زندگی در آن‌ها، وابسته به عادت‌ها و سنّت‌هایی است که در نظرِ مرمان تقدّس یافته‌اند. در نتیجه، صورت‌های کنونیِ نهادها و سنّت‌ها، از جمله زبان، همخوان با یک صورتِ ازلی انگاشته می‌شود که سرپیچی از آن گناهی است که سبب کیفرِ الاهی یا اجتماعی می‌شود.”
در ادامه می‌گوید:
“فروبستگیِ افق فرهنگ افقِ زبان را نیز ناگزیر می‌بندد و جلویِ ورودِ عنصرِ “بیگانه” را می‌گیرد. بنا به چنین بینشی، آنچه از عالمِ “بیگانه” می‌آید از آنِ عالمِ دشمنان شمرده تواند شد، یا عالمِ “کافران”، یا عالمِ “بربران”، که باید از آلودگی به آن پرهیخت. فروبستگیِ افقِ فهم در فرهنگ‌هایِ سنّتی ناگزیر زبان‌هاشان را نیز فروبسته نگاه می‌دارد. فرهنگ و زبان‌هایِ جهانِ سنّتی به دشواری به رویِ زبان‌هایِ بیگانه و فرهنگ بیگانه گشوده می‌شوند.” امّا “مدرنیّت افقِ فرهنگی و زبانی، هردو، را می‌گشاید.پروژه‌یِ بنیادیِ مدرنیّت ضرورت دارد، یعنی گشودنِ پهنه‌یِ طبیعت از راه علم و تکنولوژی، به‌دست انسان و برای انسان.”
او زبان‌های انگلیس، فرانسه و آلمانی را “زبان‌هایِ پیشتازِ مدرنیّت” می‌نامد که: “اگر بنا می‌بود این زبان‌‌ها در محدوده‌یِ مایه‌یِ واژگانی و ساختارِ بومیِ خود دست نخورده بمانند و گامی از آن فراتر نگذارند، هرگز نمی‌توانستند به زبان‌هایِ پیشتازِ مدرنیّت بدل شوند و حاملِ بارِ عظیمِ زبانمایه‌یِ علمی و فنّیِ جهانِ مدرن شوند.” چرا که “علم و تکنولوژی، و در کلّ، تمامیِ شیوه‌یِ زیست و اندیشه‌یِ مدرن، با شور و شتابی که برایِ پیشرفت دارد، نیازمندِ زبانی‌ست دست‌آموز، با سرمایه‌یِ زبانیِ فزاینده، که بسترِ روانِ این حرکتِ پرشتاب باشد، نه چیزی که پیوسته می‌باید گرفتار و درگیرِ آن بود و یکسره اسیرِ خودسرانگی‌ها یا بایست و نبایست‌هایِ دستوری و ساختاری‌اش.”
و در پایانِ این فصل تأکید می‌کند که:
“در کاربردِ زبانِ طبیعی حسّ آگاهیِ زبانی بر شناختِ منطقِ آن پیشی دارد.”
داریوش آشوری در فصل دوم، با عنوانِ “نگره‌یِ مدرن به زبان” از لزوم زدودن تقدّس و هاله‌های رازآمیزِ زبانِ طبیعی، برای گام نهادن به مدرنیّت سخن به میان می‌آورد:
“نگاهِ مدرن طبیعت را همچون میدانی سنجش‌پذیر و دست‌یازی‌پذیر از مادّه می‌نگرد… خواست چیرگی بر طبیعت، … بدون خواستِ چیرگی بر زبان و کاربردِ آن در خدمتِ علم و تکنولوژی، نمی‌توانست کامیاب شود.”
و در ادامه می‌بینیم که نظریه‌ی انقلابیِ قراردادِ اجتماعی که انسان را سازنده‌ی سرنوشتِ خویش می‌داند، دیگر نظریه‌های سنتی را پس می‌زند، “زمینه‌هایِ ذهنیِ انقلاب‌هایِ بزرگِ سیاسی و اجتماعی” هم فراهم می‌شود و “گسترش دامنه‌یِ نظریّه‌ی قرادادِ اجتماعی به قلمروِ زبان قدرتِ سنّت و عادت را در این زمینه نیز درهم شکست و هاله‌یِ رمز-و-رازِ زبان را نیز از آن برداشت” و در نتیجه در نگرشِ به زبان هم انقلاب می‌شود، و آن‌را همچون یک “قراردادِ آوایی” می‌پذیرند، قراردادی میانِ اهل یک زبان.
از دست‌آوردهای دیگر مدرنیّت، کشف تاریخی بودن و زمان‌دار بودنِ پدیده‌ها- از جمله- زبان است که با نگاهِ ذات‌باورانه و ازلی ابدی متفاوت است.
پس هنگامی که بپذیریم زبان قراردادی است، جرئتِ بررسی و امکانِ شناخت آن‌را هم به‌دست می‌آوریم، و بر این مبنا است که ترم‌شناسی به‌وجود می‌آید و اصطلاحاتی مانند “مهندسیِ زبانی” و “برنامه‌ریزیِ زبانی” پدید می‌آیند.
آقای آشوری پس از نگاهی هوشمندانه به تاریخ پیدایش زبان‌هایِ مدرنِ اروپایی، به دلیل سرآمد شدنِ زبان انگلیسی می‌پردازد که این بحث را در فصل سوم به نام “رشدِ زبان‌هایِ مدرن بر بسترِ زبانِ علمی” هم ادامه داده و به این نکته‌ی اساسی اشاره می‌کند که:
“زبان‌های مدرن بر بستر رشدِ علم و تکنولوژی و شیوه‌ها و ساختارهایِ مادّی و معنویِ مدرن رشد کرده‌اند و می‌بایست به ضرورت‌ها و نیازهایِ آن پاسخ گویند.”
و اما آقای آشوری در باره‌ی این‌که ذهنیّتِ مدرن با زبان چه کرده است، با توصیفی به‌یاد ماندنی درک موضوع را آسان کرده است:
“کاری را که ذهنیّتِ مدرن با زبان کرده است می‌توان بنا کردنِ یک شاهراهِ زبانی نامید… شاهراه در مسیرِ خود اگر به رودخانه و درّه بربخورد رویِ آن پل می‌زند؛ اگر به کوه بربخورد زیرِ آن تونل می‌زند؛ اگر به جنگل بربخورد آن‌را می‌بُرَد؛ یا آن‌ها را دور می‌زند و از کنارشان می‌گذرد. شاهراه گذرگاهی است که برای گذرِ خودروهای مدرن ساخته شده و انسان در آن به هیچ مانعِ طبیعی برنمی‌خورد.”
و می‌افزاید:
“زبانِ علوم و فنونِ مدرن نیز چنین زبانی‌ست.”
و به درستی، هنگامی که به میلیون‌ها واژه‌ی علمی و فنّیِ موجود در جهان بیندیشیم، می‌فهمیم که به قولِ آقای آشوری “هیچ سرمایه‌یِ زبانِ طبیعی و ادبی پاسخگویِ چنین گستره‌ای از شناخت نیست.”
پس زبان‌های اروپاییِ مدرنیّت هم باید از حدّ زبانِ طبیعی فراتر می‌رفتند تا به پایه و مایه‌ی امروز برسند که آقای آشوری در بحثِ “بسترِ زبانیِ مدرنیّت” چه‌گونگیِ گسترش، تغییر پذیری و بزرگ شدن گنجایش آن‌ها را برای ما شرح می‌دهد.
او زیر عنوانِ “کارکردِ زبانمایه‌یِ علمی”، با بیان شش مورد، لزوم و فایده‌ی جدا کردنِ ترمینولوژی علمی و فنّی را از زبان عادّی برای ما می‌شمارد، که من سعی می‌کنم خیلی کوتاه و تا حدّ ممکن، از زبانِ زیبا و رسای خودِ آقای آشوری، شما را با آن‌ها آشنا کنم.
۱- زبان عادیِ گفتاری و نوشتاری، و ادبی “حاملِ بارهایِ معنایی و ارزشی در بسترِ فرهنگیِ خاص است، حال آن‌که علم و اندیشه‌یِ علمی نیازمندِ زبانی‌ست از نظرِ بارِ ارزشی خنثا.”
۲- “واژگانِ زبانِ طبیعی… از سویی درگیرِ احساس و عاطفه‌یِ زبانیِ اهلِ زبان است… و از سویی دیگر، گرفتارِ محدودیّتِ واژگانِ خویش است. حال آن‌که، زبانمایه‌ی علمی و فنّی و نظری، در کلّ، با یورش سراسریِ ذهنیّتِ مدرن به شناختِ هرآنچه یافت‌پذیر است، از گیاه و جانور و ستاره گرفته تا زبان و انسان و تاریخ و فرهنگ، نیازمندِ دستگاهِ واژگانیِ آزاد از محدودیّت‌هایِ زبانِ ادبی‌ست، دستگاهی با امکانِ گسترش بی‌نهایت.”
۳- جدا کردن واژگانِ علمی و فنّی از زبانِ همگانی، از زبانِ طبیعی و ادبی، قلمروی جداگانه و خودفرمان از زبانِ واژگانِ فنّی پدید می‌آورد که در برخورد با آن حضورِ واژگانِ علمی و فنّی در-جا احساس می‌شود.”
۴- دستِ بازِ زبان‌هایِ اروپایی پیشرفته، “به‌ویژه انگلیسی، در وام‌گیری، نه تنها از زبان‌هایِ کلاسیک که از هر زبانِ دیگر، یکی دیگر از سرچشمه‌های گسترشِ بی‌پایانِ آن‌هاست… پیشوندهای وام گرفته از یونانی و لاتینی آن‌چنان از آنِ سرمایه‌یِ واژگانیِ این زبان شده است که به آسانی هر کسی می‌تواند آن‌ها را بر سرِ هر واژه‌ای از هر سرچشمه‌یِ زبانی که آمده باشد، بنشاند.”
“به عبارتِ دیگر، کارخانه‌یِ واژه‌سازیِ زبان‌هایِ پیشروِ مدرنیّت همواره “موادّ اوّلیّه” و تکنولوژیِ لازم برایِ برآوردنِ نیازهای خود را در اختیار دارند و همین مایه اسبابِ انباشتِ شگرفِ ثروتِ زبانیِ آن‌ها را فراهم کرده است.”
۵- “یک نکته‌یِ مهم در واژه‌سازیِ مکانیکی امکانِ کاربردِ اختیاریِ واژه‌یِ وام گرفته از زبان‌هایِ کلاسیک در معنایِ تازه برایِ یک مفهومِ علمی‌ست. این امکان و اختیار همچنان به اهلِ فن اجازه می‌دهد که از تنگنایِ زبانِ بوم‌گویشی و بارهایِ معنایی و ارزشیِ واژگانِ آن بیرون آیند و واژه‌ای با معنا و تعریف تازه به میان آورند و با کار اشتقاقی و ترکیبیِ مکانیکی دستگاهِ واژگانیِ تازه‌ای برایِ یک زمینه‌ی علمیِ تازه برپا کنند.”
۶- “گسترش امکاناتِ تعریف‌پذیرؤ واژه‌ها برایِ کاربردهایِ علمی و فنّی.”