اینجا نویسنده پَس میرود

اینجا نویسنده پَس میرود

نقدی بر کتاب: اینجا باران صدا ندارد

اینجا باران صدا ندارد
محمدی، کامران
نشر چشمه: کتابهای قفسهی آبی- تهران ۱۳۹۱‏
‏ چاپ اول. ۱۵۹ ص.‏
شابک: ۹۷۸۶۰۰۲۲۹۰۸۶۱

کتاب “اینجا باران صدا ندارد” را که شروع کردم، به نظرم رسید که دارم یک رمان هیجانانگیز میخوانم. منظورم همان گونهای از داستان است که به آن (Thriller) میگویند. این گونه، بسیار بیشتر از آنکه در رمان به کار گرفته شود، در فیلمها استفاده میشود تا دو ساعت بیننده را بر صندلی میخکوب کند.
در اینگونهی ادبی برانگیختن هیجان و میان زمین و هوا نگه داشتن خواننده، به گونهای که نتواند صحنه یا اتفاق بعدی را حدس بزند، از مهمترین شگردهایی است که نویسنده باید توان بهکار گیریاش را داشه باشد. در این گونه داستان، بیشتر تکیه بر روی عمل و واکنش دور از انتظار اشخاص داستان است، و بهطور معمول شخصیتها در وضعیت و شرایط دشوار یا خطرناکی قرار میگیرند تا هیجان را در مخاطب برانگیزند.
چون در این ژانر یا گونهی ادبی خواننده باید پیاپی انگشت حیرت به دهان بگزد، در نوع بازاری آن که پرفروش بودنش به یکی از مهمترین خواستههای نویسنده و ناشر تبدیل میشود، نویسنده پیشآمد یا حادثههایی را در داستان میگنجاند که نه در پی روندی منطقی و طبیعی، بلکه در پی اتفاقهایی کمیاب پیش میآیند که در زندگی عادی شاید یک در میلیون هم پیش نیایند. پس در این گونه داستان اگر نویسنده حواسش را خوب جمع نکند، ممکن است بهراحتی وسوسه شود تا اتفاقهایی جالب، اما ساختگی و غیر منطقی را که با طبیعت داستان نمیخوانند، در آن وارد کند.
رمان کامران محمدی خوب شروع میشود، و پر کشش و منطقی جلو میرود تا آنکه به صفحهی بیست و پنج میرسد. او یک مرتبه، در این صفحه، تاکسی توفیق را جلوی پای شیرین میکارد. از قضای ربّانی این توفیق کسی است که باید برود و با هومن که دوست و همکار شوهر شیرین است درگیر شود، و سپس شوهر شیرین کشف کند که این توفیق همان کسی است که یکبار در کردستان جان او را نجات داده است!
وارد شدن توفیق به داستان، با وجود ترفندهایی که نویسنده برای قابل پذیرش کردن آن به کار گرفته، فاقد منطقی طبیعی و درونی است، و این اتفاق نقطهی آغازِ اُفتِ داستان را اعلام میکند.
راستش تا همان صفحهی بیست و پنج داشتم کتاب را با لذّت میخواندم و از اینکه از نویسندگان ایرانی کسی پیدا شده تا در این گونهی ادبی دست به تجربه بزند سرخوش هم بودم، که با ظهور بی مقدمهی توفیق کمی سرد شدم. اما باز هم میل داشتم کتاب را بخوانم، چون نویسنده که روانشناس هم هست و فیلم و سینما هم برایش خیلی اهمیّت دارد، صحنهها را به گونهای پرداخته است که خیلی زنده جلوی چشم مجسم میشوند، و بهویژه زنان داستانش احساس همدردی را در خواننده برمیانگیزند. او گفتوگو ها و رفتار اشخاص را هم، با دیدی روانشناسانه خوب پیش میبرد.
توجه نویسنده به فیلم و سینما را میتوان از اینجا دید که او داستانش را در سه بخش که هرکدام در یک روز میگذرند، با نام سه تن از سینماگرا ن ایران آغاز میکند.
او روز اول را با بازگف جملهای از مسعود کیمیایی آغاز میکند:
“وقتی مرد گریه میکند زمان میایستد.”
در اینجا کاری به محتوای این جمله که خود میتواند بحثانگیز باشد نداریم، و از آن میگذریم.
او در این بخش به پندار مردان در مورد خیانتِ زنانشان، و چگونگی پژواکِ همین پندارها در رفتار آنان میپردازد.
در بخش، یا روز دوم او با “احترام به داریوش مهرجویی” این جمله را بازگو میکند:
“همهی مردها امین تارخاند، همهی زنها، نیکی کریمی”.
محمدی در این بخش گویا با الهام از فیلم “سارا” از داریوش مهرجویی به بررسی رابطهها میپردازد.
او برای بخش سوم عنوان یکی از فیلمهای کیارستمی: “باد ما را خواهد برد” را برگزیده است تا نقدی باشد بر پندار، گفتار و کردارهای نسنجیده، و پندارهایی که بیشتر محصول شک هستند، تا واقعیت.
یکی از نکتههای جالبِ توجهِ داستان این است که هیچکدام از آدمهای داستان بد نیستند، و اگر کار بدی از آنان سر میزند، بهخاطر شرایط و برداشتهای نادرست آنان از یکدیگر و از موقعیتی است که در آن قرار گرفتهاند. این با منطق داستانهای هیجانانگیز نمیخواند، و یکی از علتهای از کشش افتادن داستان هم همین است که هیچ رفتار نادرست یا زنندهای که از حد و حدود قانون و عرف و اخلاقِ رسمیِ جامعه یک قدم آنسوتر برود، از آدمها سر نمیزند و هیچکدام پایشان را از حدود فرهنگ تعریف و تعیین شدهی دولتی بیرون نمیگذارند. هنگامی که یکی از آدمها هم زخم میخورد، نه تنها این اتفاق در پی یک کژفهمی پیش میآید، بلکه نویسنده میخواهد به ما بباوراند که توفیق در لحظهی زخم زدن، به کار خودش آگاه نبوده، و باورش این است که هومن خودش به خودش- آنهم به گردن خودش- چاقو زده است، و آخر معلوم نمیشود که این زخم را کی زده است که تلاشی ناموفق برای ژرفا بخشیدن به بُعدِ روانشناختی داستان است.
کامران محمدی موفق نمیشود داستانش را تا به آخر، همچنان پرکشش بهپیش براند. دلیلش هم این است که در اینگونه داستان، باید شخصیتهایی وجود داشته باشند که بتوانند کارهایی خلاف عُرف و اخلاق عمومی، نُورمها و یا مذهب رایج در جامعه انجام بدهند، و نویسنده باید آن کارها را موشکافانه بیان کند تا تأثیرگذار گردند. اما او در ایران است و داشته- یا میخواسته که- داستانی در رابطه با کششهای احساسی و جنسیِ میان زنان و مردان بنویسد. او میخواسته نشان بدهد که هم زنان و هم مردان، هرچند که در حریم “مقدّسِ” ازدواج گرفتار هم شده باشند، باز هم ممکن است گاهی هوسهای درونشان، از اندامهای بیرونی و زنده و فعالشان بخواهند تا فعالیتهایی انجام بدهند. اما چون در ایران نویسنده اجازه ندارد هرچه را که میخواهد، یا میداند، یا فکر میکند که لازم است، بنویسد. پس نویسندهای مانند آقای محمدی ناچار میشود که آن خواستههای انسانی و جسمی و روانی را بهصورت جرقههای کمجانی نشان دهد که نه به زبان میآیند و نه به عمل میانجامند؛ و ما در پایان داستان، همهی آدمها را در همان نقطهای ترک میکنیم که از همان آغاز در آنجا ایستاده بودند. آقای کامران محمدی چنان اسیر قید و بندهای اخلاق و عرف و قانونهای حاکم در جامعه میشود، که نمیتواند برای مثال زن شوهر داری را به تختخواب مرد دیگری بفرستند، یا آنکه اجازه دهد آدمهایش بیپرده از خواستههای جنسی، سرکوبشدگیهای روانی و خواستههای “غیر اخلاقی” یا خلاف عُرف عمومیاشان حرفی بزنند، و یا به آن دسته از کارهایی دست بزنند که “شیطانصفّتان”، “بد طینتان”، “بدکاران”، “مُلحدان”، و “شیطان زیر پوسترفتگان” و… انجام میدهند. و میدانیم همهی لطف و کشش اینگونه داستانها در این است که شخص یا اشخاصی در آنها باشند که دست به تجاوز، قتل، دزدی، خرابکاری، و جنایت و خیانت بزنند، و اشخاصی هم سر بزنگاه برسند و بلایی سر آنها بیاورند- یا بلایی سرشان بیاید. در اینجا مشکل اصلی برای نویسندهی ایرانی که بخواهد داستانی در مایهی هیجانانگیز که در ارتباط با رابطهی میان زن و مرد باشد بنویسد، به راهبندهای بزرگی برمیخورد که مانع از پیش بردن داستانش میشوند. پس او ناچار میشود تا راهبندها را دور بزند، و بهجای راندن در جادههای ناهموار و پرهیجان که چشماندازهایی جالب دارند، داستانش را در راههای صاف و بیخطر و کسل کننده به پیش براند.
نثر کتاب روان و دور از پیچیدگی است. اشاره به فیلمهای سینماگرانی که کارهاشان در سطح وسیعی شناخته شده است، و نیز ترانههایی که در کتاب از آنها نامبرده میشود، به خوبی نشان میدهد که جایگاهِ نویسنده و داستانش در میان قشر میانی جامعه -از نظر فرهنگی- است، و خوانندگانی که انتظاری بیش از سرگرم شدن دارند، بیشک سرخورده خواهند شد.
اصل داستان این است که عشق شیرین و اسماعیل به ازدواج کشیده است و سیزده سال است که با هم زندگی میکنند. آنها بنابر قرار قبلی بچهدار نشدهاند. اسماعیل گمان میکند که هومن، دوست و همکارش با شیرین سر و سرّی دارد. از سوی دیگر توفیق که خیلی از همسرش نارنج بزرگتر است نیز به زنش مشکوک است و فکر میکند با همکلاسیاش در کلاس زبان که همین هومن است رابطهای برقرار کرده است، و او میخواهد انتقام بگیرد. هیچکدام از اینشکها درست نیست. زنها گرچه گاهی به رابطهای دیگر هم فکر کردهاند، اما همچنان دامنشان را پاک نگه داشتهاند، و در آخر، باز هم بر اثر یک کجفهمی، اسماعیل گمان میکند که توفیق با زنش رابطه دارد، و با یک کارد آشپزخانه از خانه بیرون میرود تا او را بکشد، و داستان تمام میشود.
در این کتاب بارها فکر و ذهن اسماعیل به کردستان و زمان سربازیاش برمیگردد و ماجراهایی بهیادش میآید. این فلاشبَکها هیچ ربطی به داستان اصلی ندارند، و تنها کارشان این است که نشان بدهند توفیق زمانی عضو کومله بوده و اسماعیل در آنجا با او برخوردی داشته است. این بخش بیخودی به داستان چسبیده، و مزاحم روند طبیعی آن شده است.
سایت خبر آنلاین از قول نویسنده در بارهی این کتابش چنین مینویسد:
«دو مرد اصلی داستان به دلایل متفاوت اما واهی، به زن‌های‌شان سوءظن دارند و همین باعث می‌شود دو فاجعه متقاطع در رمان شکل بگیرد. البته مثل دو کار قبلی، در این داستان هم پس‌زمینه‌ای از یک فاجعه‌ دیگر در گذشته‌ آدم‌ها، داستان موازی دیگری را به وجود می‌آورد که در طول سه روز، مجدداً یادآوری می‌شود و با موضوع زمان حال، مناسبت‌هایی دارد. برخلاف «بگذارید میترا بخوابد» مردها نقش مهم‌تری در رمان سومم دارند و حسادت و تعصب مردانه، عنصر محوری داستان است.» (۱)
و در همانجا اشاره شده که کامران محمدی در این رمان، همچون دو رمان دیگرش «آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند» و «بگذارید میترا بخوابد»، به “مفهوم فراموشی” پرداخته است. من دو رمان پیشین او را نخواندهام، اما هرچه گشتم “مفهوم فراموشی” را در این کتابش نیافتم، اما تا بخواهی حسادت و تعصب مردانه را در آن دیدم.
کامران محمدی باید آدم شجاعی! باشد که در این زمینهی داستانی دست به تجربه زده است، زیرا در سطح جهانی، و به ویژه در جهانِ سینما از این داستانهای هیجاننگیز و عامهپسند که بر اساس موضوعهای روانشناسی، جنایی، پلیسی، علمی-تخیلی، ترسناک و اکشن گفته میشوند، بسیار گفته شده است. او در ابتدای کتاب نشان داده است که میتواند هیجان و تعلیق را در کارش ایجاد کند، هرچند نمیتواند آنرا تا به آخر پیش ببرد. او این تعلیق و کشش را در سیزده بخش ایجاد میکند، ولی از صفحهی هشتاد از ادامهی آن ناتوان میماند، و از آن پس تنها به توضیح و علّتیابی بخشهای پیشین داستان میپردازد که سخت خالی از هیجان است. ناگفته نماند که توضیحات او نمیتواند عمقی به وقایع ببخشد، و داستان همچنان در سطح باقی میماند. تلاشهای او برای پرداختِ یک داستان روانشناسانه هم چندان موفق نیست، و وقایعی که پیش میآیند، موجب هیچ تغییری در شخصیتها نمیشوند. مردان همچنان باید برای ناموسشان تیغ بکشند، و زنان باید از بیان احساسشان عاجز بمانند، یا به عبارت دیگر بسوزند و بسازند، اگر نه “مردان گریه میکنند و زمان میایستد”، و باد همهی ما را میبرد. پس بهتر آن است که همهچیز، همانجور که هست بماند. یعنی زنها مانند “سارا”ی مهرجویی جان بکنند و همهی تُف و لعنتهای جامعه را بهجان بخرند، و مردان هم برای غیرت و ناموسشان تیغ بکشند تا باد همه را نبرد.
نویسنده در این کتاب هیچ فرصتی به زنان نمیدهد تا در بارهی دلیل و نوع ارتباطشان با مردان دیگر، رودر رو با شوهرانشان حرف بزنند، و مردانِ ابله داستان او هنوز به آن سطحی از شعور نرسیدهاند که بهطور مستقیم در این باره با زنانشان وارد صحبت شوند. این کمی باور نکردنی است، چون سخت است بپذیریم که آدمی مثل اسماعیل که درسخوانده است و شغل خوبی هم دارد و به شعرهای فروغ فرخزاد هم تعلق خاطری، نتواند با زنش که او هم تحصیلات دانشگاهی دارد بنشیند و در این باره حرف بزند و بر اثر یک شک چنان غیرتی شود که یک کارد بردارد و برود تا مثل قیصر در فیلم مسعود کیمیایی، انتقام ناموسش را بگیرد. دستکم قیصر میرود تا انتقام ناموس برباد رفتهاش را بگیرد، اما اسماعیل میرود تا انتقام ناموسی را بگیرد که هنوز نمیداند بر جا است یا بر باد رفته است.
بگذارید پاراگراف آخر کتاب را با هم بخوانیم. اسماعیل به خانه میرود. شیرین خواب است. او موبایل شیرین را بر میدارد و میبیند توفیق برایش پیامک فرستاده است. او در پاسخ توفیق مینویسد “ساعت هشت بیا پارک شهرآرا. واجبه”. و بعد:
“لباسهایش را برداشت. پشت سرش در [اتاق خواب] را با احتیاط بست. لباسهایش را پوشید. به ساعت نگاه کرد. به قدر قدم زدن و سیگاری دود کردن وقت داشت. به آشپزخانه رفت. کشوِ قاشقچنگالها را باز کرد و بست. کابینت بالایی. نبود. کشو پایین. بزرگترین و تیزترین کارد آشپزخانه را برداشت و زیر کاپشنش پنهان کرد.
کفشهایش را پوشید. در را باز کرد. لحظهی مکث کرد و دوباره برگشت. از میز تلفن، کاغذ و خودکار برداشت. نوشت:
نگران نشو. رفتم نون تازه بگیرم. زود برمیگردم.”
و یک عکس دل، که تیری در آن رفته است هم بهجای امضاء پای کاغذ مینشاند.
یعنی این آقای اسماعیل همهی آن قانونهایی را که در ایران آنچنان با شدّت “زنا” و رابطههای “نامشروع” را محکوم میکنند و به سود مردها به اجرا درمیآورند کافی نمیبیند، و میرود تا با دست خودش مردی را که میخواهد زنش را “گول” بزند، با کارد آشپزخانه بکُشد! پس میبینیم که قهرمان آقای کامران محمدی با آنکه از قشر تحصیلکردهی جامعه است، باز هم نمیتواند گامی از قید و بندهای اخلاقی و عرفی جامعه فراتر بگذارد، و همچنان در پی انتقام ناموسی و برای ابراز غیرت، با همدستی نویسنده به همان زمانِ قیصر عقبگرد میکند.
به راستی جامعهی ما از زمانی که قیصرها را لازم داشت جلوتر نرفته است، یا این نویسندگانی مانند کامران محمدی هستند که عقب ماندهاند و از آن زمان هم پستر رفتهاند؟ پرسش دیگر این است که چگونه چنین نویسندهای در جایگاه داوری مینشیند و در هیئتهایی قرار میگیرد که جایزههای ادبی را میدهند؟ آیا ایران با قحطالرجال در میان نویسندگانش روبهرو شده است؟
به گمانم پاسخ آری است و چرایی و چگونگی آن چنان روشن است که نیازی به روشنگری من هم ندارد.
با اشاره به یک نکتهی دیگر مطلب را به پایان میرسانم.
کامران محمدی در بخش بیست و دو فراموش میکند که دارد رمان مینویسد، و بهطور کامل لباس روانشناسیاش را میپوشد و پشت میزش مینشیند. او با شمارهگذاریِ از یک تا ششِ تصویرهایی که در ذهن شوهر شیرین میگذرد، و نیز افزودن دو “خاطرهی صوتی” به آن، بهکلّی از فضای داستانی یا ادبیات بیرون رفته، و به فضایی وارد میشود که متعلق به ادبیات اختصاصی است. او در بخش بیست و شش هم به همین شیوه به بررسی اندیشههای شیرین میپردازد.

(۱) http://www.khabaronline.ir/detail/210234

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>