مَلِکان عذاب و کالبدِ مکتوبِ ابوتراب خسروی

شناسنامه کتاب:
ملکان عذاب: داستان بلند
خسروی، ابوتراب
نشر ناکجا (الکترونیک)- پاریس ۲۰۱۲
چاپ اول. ۶۲۴ ص.
شابک: ۹۷۸۲۳۶۶۱۱۳۵۳

جایزهای هست بهنام “تمشک طلایی” که هر سال آن را به بدترین فیلم میدهند. ای کاش در ایران و در حوزهی زبان فارسی هم چنین جایزهای میدادند.
از شوخی که بگذریم کمی عصبانی هستم. شاید هم زیاد. در دو هفتهی گذشته یک رمان از مهرجویی خواندم که بد بود و دو کتاب دیگر که در آلمان چاپ شده بودند و بسیار بد بودند، و حالا هم کتاب ملکان عذاب از ابوتراب خسروی.
خواندن این آخری چنین اتفاق افتاد که دوستی گفت کتاب ملکان عذاب را خوانده است و کتاب بدی است و پرسید دوست دارم آنرا بخوانم و نظری بدهم یا نه. گفتم هرچند میدانم که بیدلیل چیزی نمیگویی، اما کسی که از او حرف میزنی ابوتراب خسروی است، و امیدوارم آنچه را که دیدهای گربه باشد.
کتاب، نشر الکترونیکی است در ۶۲۴ صفحه. آرزو میکردم که دوستمان خطا کرده باشد و داستان بدی نباشد، چون خواندن ۶۲۴ صفحه روی کامپیوتر خیلی هم دلچسب نیست. کتاب را نشر ناکجا در فرانسه منتشر کرده و آنرا در مجموعهای به نام “سفر به دیگر سو” گنجانده و به این جملهها نیز آراسته است:
“سفر به دیگر سو کتابهایی را پیشنهاد می کند که به دلایل گوناگون، و نه همیشه قابل درک به آسانی در اختیار مخاطب قرار نگرفتهاند.”
پیش از خواندن کتاب سری به اینترنت هم زدم تا سر و گوشی آب بدهم.
نویسنده در گفتوگو با “خبرگزاری کتاب ایران” گفته بود:
“فرقه‌گرایی وخرافه‌گرایی همواره در تاریخ ما دیده می‌شود. در ابتدا فرقه‌های خاصی شکل می‌گیرند و بعد از آن قداستی برای این فرقه ایجاد می‌شود و در نهایت با حواشی که حول آنها به وجود می‌آید، به خرافه کشیده می‌شوند و از دل این موضوع ها می توان داستان های متعددی خلق کرد.”
و در سایت “شرق” آمده بود:
ابوتراب خسروی درباره ملکان عذاب می گوید: «این کتاب حدود یک سال و نیم است که از طرف نشر ثالث برای دریافت مجوز به ارشاد رفته و هنوز هیچ خبری از چگونگی وضعیت آن نشده است. این کتاب مهم ترین اثر من است که حتما باید منتشرش کنم و منتظرم ببینم آیا خبری از مجوز آن می شود یا نه.» اینکه چرا ملکان عذاب که به گفته خود ابوتراب بافت، فرم و فضایی معاصری دارد، مهم ترین کتاب او به حساب می آید و به نوعی می تواند حایز اهمیت باشد. ملکان عذاب ادامه همان زبان، زمان و لحن فرم سازیست که او در آثار گذشته اش همچون اسفار کاتبان داشته یا نه:
«اولااین کتاب اثر متاخر من است و همانطور که گفتم شش سال تمام عمرم را برای نوشتن اش گذاشتم. شاید مثل اسفار که امروز که نگاهش می کنم، فکر می کنم و زمانی که این کتاب را می نوشتم مثل کسی بوده ام که رویایی دیده است. تمام آنچه در من وجود داشت را می نوشتم تا چیزی شد که سرانجام به اسفار رسید. دوهزار صفحه را نشستم و مثل یک فیلم تدوین کردم تا در نهایت اسفار کاتبانی شد که در ۲۰۰ صفحه منتشر شد و آن توسعه ای که در ابتدا داشت را قیچی کردم و آنچه نتیجه اش شده بود من را خوشحال می کرد، اما همه اینها عمر و مرارت هایی است که صرف می کنیم و می کشیم. ملکان عذاب هم به همین شکل و شاید کمی بیش از همه کتاب هایم. ملکان عذاب از کتاب های دیگرم که فرم و فضا و لحنی تاریخی دارند، متمایز است. در این رمان مقاطع مختلف تاریخی بازسازی نمی شوند. شاید به این دلیل که موضوعیتش خانقاه و متن های صوفیانه است و طبیعتا هرجا که لازم بوده است که با لحن این فضاسازی ها برای این موضوع انجام شود، از متون و تذکره های صوفیانه استفاده کرده ام؛ چون رمان نویس به ایجاد لحن نیاز دارد. همانطور که یک فیلمساز برای ساخت فیلمش به دکور محتاج است. در ملکان عذاب نیز ممکن است لحن هایی صوفیانه وجود داشته باشد اما نه با کارکردهایی در مقاطع مختلف تاریخی. »

و خسروی در جاهای دیگری تأکید میکند که:
“در رمان باید به خصایل فرهنگی سرزمین خودمان توجه ‏کنیم و رمان باید با فرهنگ سرزمین ما همسو باشد‎. ‎”

اینها را که خواندم کمی خوشحال شدم و گفتم پس میشود که این دوست اشتباه کرده باشد، چون کتابی که ابوتراب شش سال رویش زحمت کشیده باشد، و مجوز هم به آن نداده باشند را نمیشود سرسری گرفت.
چند صفحه از کتاب را که خواندم دیدم گیج شدهام. نوشته خیلی شلوغ پلوغ بود. گفتم برگردم و از اول خیلی با دقت آنرا بخوانم، چون آغاز یک رمان ششصد صفحهای (که اگر چاپ کاغذی بود نصف میشد) را باید خوب خواند و به خاطر سپرد.
پس برگشتم و آنرا خوب به خاطر سپردم تا ببینم مقصود نویسنده چیست. اما هرچه جلوتر میرفتم بیشتر نگران وقتی میشدم که از دست میدادم، و این پرسش بیشتر آزارم میداد که برای چه باید این را بخوانم؟
با خودم گفتم حاصل شش سال کار ابوتراب است، بخوان ببین به کجا میرسی. دردسرتان ندهم. سه روز تمام وقت گذاشتم و آنرا خواندم و هیچ دستگیرم نشد، جز اینکه در دنیای هپروتی و شلوغ کسی وارد شده بودم که از خواندهها و شنیدههای سالهای عُمرش چرکنویسی نوشته بود و آنرا داده بود تا بخوانم. دراین کتاب صحنههایی هست که از بوف کور تقلید شده، و صحنههایی از “چشمهایش” علوی و کتابهای دیگر. زکریا که پدر راوی اصلی است توسط کسی که شباهتهایی به پیرمرد خنزر پنزری صادق هدایت پیدا میکند، از انجمن شفق که تودهایها در آن گرد آمدهاند، راهی به خانقاه و جمع صوفیان پیدا میکند.
به نظر میرسد خسروی برای نوشتن این کتابش به “اولیس” جیمز جویس هم التفاتی داشته است. او خواسته از مطالعاتش در همهی زمینهها چیزی در این کتاب بیاورد. همین نام “زکریا” را هم به عمد به آن خانزادهی تودهای که سر از خانقاه درمیآورد داده است. جان کلامِ شش سال کار ابوتراب، پارهی زیرین از کتاب زکریای نبی است به نقل از کتاب عهد عتیق:
در ﺳﺎل دوم ﺳﻠﻄﻨﺖ دارﻳﻮش ﭘﺎدﺷﺎﻩ، در ﻣﺎﻩ هشتم، ﭘﻴﺎﻣﯽ از ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﺮ زکرﻳﺎ ﻧﺎزل میشود. ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﻪ زکرﻳﺎ میگوید که از ﻗﻮل او ﺑﻪ ﻣﺮدم ﭼﻨﻴﻦ ﺑﮕﻮﻳﺪ:
«ﻣﻦ از اﺟﺪاد ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎر ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﺑﻮدم. وﻟﯽ اﻳﻨﮏ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽﮔﻮﻳﻢ که اﮔﺮ ﺑﺴﻮی ﻣﻦ ﺑﺎزﮔﺸﺖ کنید، ﻣﻦ هم ﺑﺴﻮی ﺷﻤﺎ ﺑﺎز ﻣﯽﮔﺮدم. ﻣﺎﻧﻨﺪ اﺟﺪاد ﺧﻮد ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ که اﻧﺒﻴﺎی ﮔﺬﺷﺘﻪ هر ﭼﻪ ﺳﻌﯽ کردﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ را از راههای زﺷﺘﺸﺎن ﺑﺎزﮔﺮداﻧﻨﺪ، ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ اﻳﺸﺎن ﻧﻜﺮدﻧﺪ. ﻣﻦ ﺗﻮﺳﻂ اﻧﺒﻴﺎ ﺑﻪ اﻳﺸﺎن ﮔﻔﺘﻢ که ﺑﺴﻮی ﻣﻦ ﺑﺎزﮔﺸﺖ کنند، وﻟﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻮش ﻧﺪادﻧﺪ. اﺟﺪاد ﺷﻤﺎ و اﻧﺒﻴﺎی ﮔﺬﺷﺘﻪ همگی ﻣﺮدﻧﺪ، وﻟﯽ کلام ﻣﻦ ﺟﺎوداﻧﻪ اﺳﺖ. کلام ﻣﻦ ﮔﺮﻳﺒﺎﻧﮕﻴﺮ اﺟﺪاد ﺷﻤﺎ ﺷﺪ و ﺁﻧﻬﺎ را ﻣﺠﺎزات ﻧﻤﻮد. اﻳﺸﺎن ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﻧﻤﻮدﻩ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﺧﺪاوﻧﺪ ﻣﺎ را ﺑﻪ ﺳﺰای اﻋﻤﺎﻟﻤﺎن رﺳﺎﻧﻴﺪﻩ و ﺁﻧﭽﻪ را که ﺑﻪ ﻣﺎ اﺧﻄﺎر ﻧﻤﻮدﻩ ﺑﻮد دﻗﻴﻘﺎً اﻧﺠﺎم دادﻩ اﺳﺖ.»
داستان ابوتراب همین است. اجداد زکریای “ملکان عذاب” همه بدکارانند و در پی اعمال زشتشان به مجازاتهایی مانند مهاجرت و تنهایی و مرگ گرفتار میشوند و سرانجام این “کلام” ابوتراب است که جاودانه است و به وقتش عذاب میدهد.
پیش خودم گفتم خُب ابوتراب جان این را از همان اول میگفتی و مانند مالکانِ عذاب ما را ششصد صفحه سر نمیدواندی! آدم برای گفتن یک جمله که امروزه دیگر همه آن را بر زبان هم میآورند که خودش را اینهمه عذاب نمیدهد و ششصد صفحه نمینویسد! البته میشود از این بیشتر هم نوشت، در صورتی که قالبش تازه باشد، یا از جنس و کلامی باشد که تا بهحال از آن استفاده نشده، و یا از زاویههای تازهای به موضوع بپردازد و دریچههای نویی بهروی خواننده بگشاید.
من فکر میکنم “رئالیسم جادویی” و “پست مدرنیسم” در ادبیات معاصر ایران را باید به عنوان یک مرض مُسری مورد بررسی قرار داد. باید به ابوتراب یادآوری کرد (چون خودش اینها را بهتر از من میداند و کتابی نیز در مبانی داستاننویسی نوشته است) که با وارد کردن یک مرد تاس و یک سگ که حرف میزند، و گاهی هم “مثل این است” که حرف میزند، که رمان به قالب رئالیسم جادویی درنمیآید. آن سبک و سیاق از سرزمینی با پیشینهای دیگر آمده است. پست مدرنیسم هم حاصل تمدنی است که مدرنیسم و ایسمهای دیگر را به ترتیب، و با دلیل پشت سر گذاشته است. تو که میگویی “در رمان باید به خصایل فرهنگی سرزمین خودمان توجه ‏کنیم و رمان باید با فرهنگ سرزمین ما همسو باشد”، و همچنین این رمانات را دارای “فرم و فضای معاصر” میدانی، چه فرهنگی را “فرهنگِ سرزمین ما” میدانی، و این فرم و فضای معاصر که از آن نام بردهای را باید در کجای رمان به دنبالش بگردیم؟ دست ما را گرفتهای و در میان یک مشت آدمهای خرافاتیِ هپروتی میگردانی و میگویی این فرهنگ معاصر است؟ فرهنگ معاصر اینترنت دارد. ایران معاصر سه میلیون مهاجر دارد که بیشتر آنان تحصیلات بالا و در سطح جهانی دارند. فرهنگ ایرانِ معاصر آن است که الهامبخش تونس و لیبی و یمن میشود. ایران معاصر همان است که برای نخستین بار در دنیا نفتش را ملی میکند و برای نخستین بار در تاریخ بشریت جمعیتی میلیونی به خیابانها میریزد تا رژیمی را بردارد. درست است همهی اینها چنانکه بایسته و شایسته بود بهبار ننشست، اما همین امروز هم فرهنگ ایران هم در رابطه با دین، هم در رابطه با وضعیت زنان و کودکان در جامعه، و هم در زمینههای دیگری که با فرهنگ شهرنشینی و گلوبالیسم ارتباط پیدا میکنند، از بسیاری از کشورهای جهان سر است. چرا بهجای بارز کردن این بخش از فرهنگ که بدبختانه پیوسته سرکوب هم میشود، باید صوفیسمی را که اکنون دیگر پیر و ستروَن شده است فرهنگ معاصر بدانیم و گشتن در لابلای خرقههای پشمینِ صوفیانِ عهد بوق، و آن خرافاتی را که حقیقت میپنداشتهاند استفاده از فرم و فضای معاصر بنامیم؟ تازه آنها از دنیا هم نبریده بودند. ادایش را درمیآوردند. دستکم بیشترشان. کیمیا خاتون، زن شمس تبریزی چند سالش بود؟ در حرم مولانا چه میگذشت؟
در ایرانِ امروز، چسبیدن به فرهنگ صوفیانه و عارفانه، و آن را فرهنگ معاصر خواندن توهین به مردمی است که برای یک زندگی بهتر و دستیابی به فرهنگی که شایستهی انسان معاصر است با چنگ و دندان میجنگند، و بر سرشان میکوبند و باز قد راست میکنند.
درست است! زمانی صوفی داشتیم و عارف و قطب و مراد و مرید. اما دیگر از آن گذشتهایم. اینها دیگر به حوزهی ادبیات کلاسیک و تاریخ تعلق دارند. تازه این زکریای نبی که مربوط به پیش از اسلام بوده است، و از قوم یهود! پس او دیگر چرا باید سر از فرهنگ معاصر، و فرم و فضای امروز ما دربیاورد؟ اصلأ این زبانی که از آنِ کتابهای صوفیانی است که گویا از دنیا بریده بودند، اما همچنان دو دستی به آن چسبیده بودند، کجایش نو است؟ این در اسفار کاتبان و رود راوی “نو” بود، و از آن نظر تازه بود، که تا آن زمان رمانی به این زبان که تو نوشته بودی و خوب هم نوشه بودی نداشتیم. باور کن تنها در آن کتابها آن نثر و سیاق نو بود و دیگر بس! اما این کار آخر تو دیگر نو نیست، چون کسی به نام ابوتراب خسروی پیش از این، آنرا بهکار برده بود.

در پایان کتاب، ابوتراب خسروی صحنهای میسازد که پدر زکریا که زمانی یک افسر بیرحم و بدکردار بوده و حالا قطب صوفیان است، در هنگام مرگ ناپدید میشود و بعد زکریا میفهمد که او در زیر محرابش حوضچهای پر از اسید ساخته بود که دریچهای با موتوری در سقف روی آن بوده و او به جای آنکه به آسمان رفته باشد، کلید دریچه را زده و خودش را در حوضچه انداخته است!
تخیل که نباشد همین است دیگر! شش سال زحمت میکشی و پایان داستانت میشود یک صحنهی هالیوودی تا مثلأ نشان بدهی که کارهای خارقالعادِهی صوفیان دوز و کلک بوده است! یعنی آقای خسروی تو باید حتمأ ششصد صفحه مینوشتی و با تکرار در تکرارهای بسیار، و زحمتهای فراوان به ما میقبولاندی که سگ و اسب هم میتوانند حرف بزنند، بعد یکدفعه اینجوری ارزان و سبک تمامش میکردی؟ مگر کتابت را برای چند طلبهی تازه از روستا آمدهی صد سال پیش نوشتهای؟ آقا چرا به خوانندگانت توهین میکنی؟
در این کتاب تخیّل جایی ندارد، و هرجا که نیاز به تخیل داشته، نویسنده آنرا از این ور و آن ور پیدا کرده و به داستانش چسبانده است. تخیل برای آفرینش لازم است. زیر سایهی یک حکومت دیکتاتوری تخیل رشد نمیکند. در جامعهای که ایدئولوژی، دین یا عقیدههای ثابت و مقدّسی در آن تثبیت و پذیرفته شده باشند، تخیل رشد نمیکند، چون این عوامل برای پندار و تخیل حدّ تعیین میکنند. وقتی برای تخیل حدّ تعیین شود، حدّی که گذشتن یا فرا رفتن از آن گناه یا جرم است، کلّ جامعه درون دیوارهای بلندی محصور میماند که تخیل نمیتواند از آن بگذرد، و اگر هم بگذرد به آن طرف دیوار میافتد. تخیل که نباشد ایدههای نو و نوآوری هم پیش نمیآید، و هنرمند به کپیبرداری یا وام گرفتن از همسایهها، و یا تعمیر و سرهم کردنِ آنچه که در اختیارش هست روی میآورد، و دیگر سخت است که او را هنرمند هم بنامی. وقتی برای همه چیزت حدّ تعیین کرده باشند و مجبور به رعایت آنها باشی، رفته رفته حدها را میشناسی و میدانی که تا کجا اجازهی رفتن داری. از همینجاست که یاد میگیری در کجا پندار، یا افکار، و یا رفتارت را کنترل کنی. نام دیگر این کنترل سانسور است، و بدین گونه سانسور دولت و جامعه منجر به خودسانسوری نویسنده و هنرمند میشود، و معلم و هنرمند و نویسندهی گرفتار در چنین محیطی فاقد تخیل میشوند که نتیجهاش میشود ناتوانی در نوآوری و روی آوردن به کپیبرداری، وامگرفتنهای باجهت و بیجهت، و روی آوردن به انبارها و دخمههای پیشینیان تا شاید چیز بهدرد بخوری در آنها یافته شود.
باور کنید خواندن این کتاب خیلی برایم دردناک بود. نویسندهای را میبینی که کلمات را میشناسد، وزن آنها را میداند، تجربهی به کار بردن آنها را دارد، از شبنخوابی و کنکاش و یادگیری هم غافل نیست، اما حاصل شش سال کارش میشود چیزی که نه تخیل در آن است، نه نوآوری، و نه گسترش بخشیدن به دید و مرزی.
من تعجب میکنم از کسی که با هوشنگ گلشیری و آثار او آشناست، ولی به ایجاز و کمگویی و گزیدهگویی که او آنهمه بر آن تأکید داشت، هیچ توجهی ندارد. یعنی در این کتابش به آن توجهی ندارد! تازه او میراث سعدی را هم پشتوانه دارد!
یکی دو نمونه میدهم، از خرواری از جملههای اضافی:
نویسنده پس از آنکه چند بار توضیح میدهد که شمس و حوریه در موقع برگزاری جلسههای “شفق” بچه بودهاند، باز میگوید:
“اعضای انجمن فقط شعر و داستان نمیخواندند. مقالههای فلسفی و سیاسی و اجماعی هم میخواندند. و برای ما در آن سالها که کوچک بودیم، جدلهایشان قابل درک نبود.”
در صفحههای ۴۱۳-۴۱۴ نیز زن پیشین تکش، یکی از شخصیتهای داستان به روشنی از خان بودنشان حرف میزند و میگوید:
“… وقتی رعیتها ریختند توی عمارت اربابی عنبرآباد و همهی بنشنهای توی انبار و خر و اسب و استرهای توی طویله و دیگ و دیگبرهای توی آشپزخانه را غارت کردند و بعد همهجا را آتش زدند و ما را به روز سیاه نشاندند و برادر کوچکم را کشتند، تو به روی من ایستادی که داشتم زار میزدم و قاه قاه خندیدی و گفتی اشرف دیگر هیچ چیزی براتان نماند، جز همین لقب خانی برای برادرهات و خاتونی برای تو.”
اما با این همه وضوح ، دو صفحه بعد میگوید:
“خانم تکش با آنکه از خانوادهی بزرگ زمینداران فارس بود…”
یعنی آن جملهی دراز اولی کافی نبوده تا ما بفهمیم که خانم تکش از خانها بوده است!
بگذارید دو نمونه هم از پرگوییهایی که باعث شده تا این داستان تقریبأ شش برابر شود، برایتان بازگو کنم. در صفحهی ۱۷۲ برای آنکه بگوید از تهران به اصفهان رفتیم، میگوید:
“فردایش صبح زود راه افتادیم. دو روزی در راه بودیم. شب را اصفهان در مسافرخانهای خوابیدیم و دوباره راه افتادیم و دیر وقت شب به شیراز رسیدیم و شب در مسافرخانه خوابیدیم و فردایش دیرتر از خواب بلند شدیم و تا راننده نگاهی به موتور انداخت و روغن عوض کرد و بنزین زد و نهار خوردیم، دیگر بعد از ظهر شده بود و حدود پنج عصر به عمارت امانالله خانی رسیدیم.”
باور کنید این از متن کتاب است و انشای یک کودک کلاس سوم نیست! آگاهانه تکرار میکنمکه کتاب پر است از این بیهوده – و پرگوییهایی که نه در پیشبرد داستان نقشی دارند، و نه عمقی به آن میبخشند، و نه آنرا خواندنیتر یا جالبتر میکنند، و تنها باعث مزاحمت و هدر رفتن وقتِ خواننده میشوند.
این را هم اضافه کنم که هرچند ابوتراب سعی میکند تا همچون یک مینیاتوریست، کوچکترین جزئیات مکانی و رفتاری را توضیح بدهد، وقتی کتاب را تمام کردم و بستم، متوجه شدم که هیچکدام از آدمهای داستان حسّ همدردی را در من برنیانگیختهاند، و نسبت به هیچکدام سمپاتی در من ایجاد نشده است. دلیلش را هم درست نمیدانم. از میان صحنهها هم، تنها صحنهای به یادم مانده است که در آن پسر زکریا به محرابِ پدرش، قطبِ صوفیان میرود و حوضچهی اسید را کشف میکند. نمیدانم این صحنه بهخاطر مضحک بودنش بهیاد آدم میماند، یا بهخاطر آنکه نمونهاش را در فیلمهای هیجانانگیز خیلی دیدهایم، و یا به این خاطر که وصلهای است از جنس و رنگی بس متفاوت، چنانکه نمیشود آنرا ندید.
در صفحهی ۵۰۹ آمده است:
“نویسندهی واقعی استحاله پیدا میکند به متنش تا بماند. این شما بودید که میگفتید: اصلأ ماهیت کار نوشتن همین استحاله شدن است. نویسنده همانطور که مینویسد، کالبد مکتوبی از نوشتههایش برای خود تدارک مییبیند…”
آقای خسروی با اینهمه من آنقدرها هم بیانصاف نیستم که تنها این کتاب آخری را “کالبد مکتوب” شما بدانم. همهی عضوهای یک کالبد، همیشه بیعیب نمیمانند.

مسعود کدخدایی

10 دیدگاه در “مَلِکان عذاب و کالبدِ مکتوبِ ابوتراب خسروی

  1. به نظر من ابوتراب داره خودشو تکرار می کنه.
    غیر از رود راوی که به نظر من شاهکار ابوتراب و ادبیاته ،کارای دیگه اش در حد میانه قرار می گیره،ملکان عذاب هم که خیلی ضعیفه.
    من انتظار بیشتری از ابوتراب خسروی داشتم.

  2. کتاب ویران خسروی چیز در خوری نبود این هم از این کتابش که همه نقدها منفیست وامروز دهم اسفند نودو یک ابوتراب مهمان بچه های داستان نویس اصفهانیست در یک کار گاه داستان سوال مهم؟چرا بعضی ها این شانس را دارند که در ادبیات داستانی مطرح شوند؟

  3. سلام من متاسفانه هنوز ملکان عذاب آقای خسروی رو نخوندم
    اما به نظر من داستان ویران آقای خسروی یک شاه کار بود همچنین دیوان سومنات ایشون
    توی ایران فعلا بهترین هستند من خیلی ازداستان های فارسی رو خوندم و بی طرفانه قضاوت کردم.

  4. با بیشتر نکاتى که طرح کردید موافقم . پرگویى که کسالت بار مى شود و کتاب را مى بندى تا خستگى درکنى ، همین طور اصرار بر خلق رئالیسمى با جادوى وطنى که هیچ جور چفت و بستى پیدا نمی کند. اما… تا پیش از پیدا شدن سر و کله ى سگ سخنگو و برادر ارشد ، داستان قابل قبولتر است و جذبه ی خود را دارد. چیزى که بابت ان نمى توان کتاب را رها کرد نثر خسروى است . نثرى که در مواردى آنچنان زیباست که جدا از محتوا مىخواهى بارها بخوانى و بخوانى.

  5. متاسفانه من این کتاب را نخوانده ام. گرچه از سبک و سیاق اسفار کاتبان خوشم امد و نقدی هم روی ان نوشتم. و امیدوارم زبان این کتاب هم زبان دیگری باشد چرا که زبان اسفار زبان دیگری بود.
    برایشان آرزوی موفقیت دارم

  6. شیراز به خود می بالد که چنین گوهری درگنجینه ی خود دارد .
    ابوتراب را هنوز بسیاری نشناخته اند و اگر شناخته اند بد شناخته اند
    که گروه دوم ایکاش هرگز درپی شناخت انسان هایی بزرگ همچون ابوتراب برنمی آمدند
    زیرا که بد شناختن بسی آسیب زننده تراز هرگز نشناختن است.
    نویسنده ی بزرگی همچون ابوتراب خسروی نیاز به معرفی چون منی ندارد
    که آثارش خود دلیل محکمی ست بر یکی بودن وی در عرصه ی ادبیات داستانی کشور.
    واما ملکان عذاب را نخوانده ام ولی باتوجه به آثارقبلی حتم دارم با رویکردی تازه همراه با فضای داستانی متفاوت ومضامینی بکرودست نخورده وارد فضای داستانی جدیدش شده باشد
    باآرزوی توفیق و سرفرازی هرچه بیشتربرای استاد

  7. آقای کدخدایی نمی دانم کی هستی ماهیتت چیست ولی یا نمی دانی ادبیات چیست یا اینکه می دانی ولی گماشته هستی می خواستی با آ ن به اصطلاح نقد و تحلیل کار نشناسانه ات جریان سازی کنی و کتاب را در نطفه خفه کنی . که به گمانم گماشته هستی و گماشته بودن و نوکر بودن خیلی بد است

  8. دیگر دوره نویسندگانی مثل ابوتراب خسروی گذشته. ولی فقان از شهرت!
    مطمئن باشید این جور نویسندگان دیگر هرجور اراجیفی چاپ کنند جایزه خواهند گرفت.
    من مرده و شما زنده. صبر کنید تا سال بعد ببینید چطور حلوا حلوا اش کنند.

  9. من هم کتاب را خواندم و بسی خواندنی تر و مانا تر از رود راوی بود.
    با نظرات جناب کدخدایی مخالفم و آن را ناشی از عدم برقراری ارتباط با داستان می دانم که در این مورد خاص همانگونه که خودشان هم ابتدا گفته اند مشکل از خواننده است. ایشان با پیش داوری به سراغ کتاب رفته اند. لیکن من که بدون اطلاع از حواشی آن را مطالعه کردم و امروز پیگیر نقدها شدم؛ بسیار تعجب برانگیز و فرح بخش بود که چنین کتابی به چاپ رسیده.
    اگر موردی هم با نقدهای جناب کدخدایی برخورد کنیم؛ جملگی ناشی از کج فهمی (اگر نگوییم غرض ورزی) ایشان است.
    و من بعید می دانم که ایشان واقعا با آثار پیشین آقای خسروی ارتباط برقرار کرده باشند. چراکه ملکان عذاب بسی روان تر و سهل الوصول تر است برای مخاطب نیمه حرفه ای. به هر حال ایشان مولف هستند و دغدغه، سبک و دایره واژگانی خاص خود را دارند و نباید انتظار یک اثر کاملا متفاوت با سایر آثارشان را داشت.
    به دوستداران آثار ایشان مژده می دهم که با یک اثر ناب طرف هستند.

  10. امان از حسادت
    همین آقای کدخدایی راست می گه اثری در حد پایین ترین اثار ابوتراب از خودش بجای بگذاره ما مردم فقط بلدیم حرف بزنیم همین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>