میم یعنی محمود دولتآبادی

شناسنامه کتاب‎:‎
میم و آنِ دیگران
دولتآبادی، محمود
نشر چشمه- تهران ۱۳۹۱‏
چاپ اول. ۱۶۶ ص‎.‎
شابک: ۹۷۸۶۰۰۲۲۹۰۸۵۴‏

ما کتاب “میم و آنِ دیگران” را از محمود دولتآبادی میخریم و میخوانیم، از آنرو که آن را ‏سرشناسترین نویسندهی زندهی ایرانی نوشته است. و آیندگان نیز آنرا خواهند خرید و خواهند خواند، ‏از آنرو که آن را محمود دولتآبادی در بارهی شخصیتهای سرشناسی نوشته است که هر کس به ‏دلیلی دوست دارد تا چیزهایی در بارهی آنان بداند.‏
دولتآبادی در این کتاب، به ترتیب از نویسندگان و چهره‌های سرشناسِ زیر سخن گفته است:‏
‏«محمدعلی جمالزاده»‌، «جلال آل ‌احمد»، «سیمین دانشور»، «مهدی اخوان ‌ثالث»‌، «احمد شاملو»، ‏‏«محمدعلی سپانلو»، «جواد مجابی»، «علی‌اشرف درویشیان»، «سهراب شهیدثالث»، «پیتر هانتکه»، ‏‏«آرتور میلر»، «عبدالحسین نوشین»، «بهرام بیضایی»، «اکبر رادی»، «هوشنگ گلشیری»، «رضا ‏براهنی»، «ناصر تقوایی»، «محمدرضا لطفی»، «سارا دولت‌آبادی»، «محمدحسین ماهر»، «فریدون ‏آدمیت» و «جیمز جویس».‏
لحن دولتآبادی در سراسر کتاب- بهجز یک بخش که به آن پرداخته خواهد شد- یکسان است، ‏و لحنی است فروتنانه، مؤدبانه، و در یک کلام پدرانه، و به همین دلیل سنگین و اندکی کهنهنگارانه.‏
به گمان من قرار دادن این چهرهها به ترتیب بالا اتفاقی نبوده است. او کتاب را با جمالزاده آغاز ‏میکند که نوآور بود و پرچمدار، و سپس به کسانی میپردازد که هرکدامشان ویژگیهایی بهیاد ماندنی ‏داشته و یا دارند، و سرانجام آنرا با نوشتاری در بارهی جیمز جویس به پایان میرساند، آنهم با ‏برگزیدن واژگانی که نشان میدهد جویس تنها بهانهای بوده است تا او بتواند از زندگی خویش سخن به ‏میان آورد:‏

‏”دربدری، و سکوت معترض و خردمندانهی همسری که تاب میآورد و تاب میآورد، بودن در ‏لحظهلحظهی شقاوت روزگار، سختی دربدری، دشواری مردی که جویس بود؛ و رنج و رنج و رنجی ‏که نفرتهای نهفته در خود را آشکار نمیکرد. الا به وقتی که از او خواسته شد در یک نمای خانوادگی ‏بایستد برای یک عکس خانوادگی و او نپذیرفت و گفت: «من که کارهای نیستم!»”.‏

دولتآبادی همین جمله را چنین ادامه میدهد:‏

‏”من، اینجاطعم زهر آن زخم را بر قلب جویس هنوز حس میکنم. گویی به جویس گفته شد، ‏خانواده هم با زبان درهم شکسته و فرو ریخته و باقی مانده است فقط همان زن صبور، لوسیا، ستونی ‏از خیمه تا فقط تو بتوانی زیر سایهی آن دستنوشتهها را ویراسته و باز هم ویراسته کنی!” ص. ۱۶۵‏

به واژههایی که دولتآبادی در این دوجمله چیده است توجه کنید: “شقاوتِ روزگار”، “سختیِ ‏دربدری”، “رنج”، “نفرتهای کهنه”، “طعم زهر”، “زخم”، “درهم شکسته”، “فرو ریخته”، و “سکوتِ ‏معترض و خردمندانهی همسر”، و “زن صبور”.‏
شکّی نیست که دولتآبادی چنین واژههایی را بیدلیل دنبال هم نچیده است. بیگمان او شباهتی ‏میان زندگی خودش و جیمز جویس دیده که از این سرای سپنج، اینگونه شکوه میکند.‏
گفتم که لحن کتاب پدرانه است، و چنانچه در طبیعتِ این لحن است، همواره احساسهای گوینده ‏‏-هرچند صمیمانه هم که باشد- زیاد خصوصی نمیشوند، و چندان ویژگی نمییابند و بهناچار در ‏فاصلهای با خواننده یا شنونده قرار میگیرند، که این خود موجب میگردد تا خواننده یا شنونده، ‏نویسنده را نه همتراز یا در ردیفِ خود، بلکه در جایگاهی دیگر، و با فاصله ببیند؛ و این فاصله همان ‏است که در تصویرها خود را به شکل «پرهیز از لبخند» نشان میدهد.‏
با جستجو در بخش تصویرها در گوگل، میتوان صدها عکس از محمود دولتآبادی را دید. از ‏جوانیاش تا اکنون. در این عکسها یک چیز توجه مرا سخت به خود جلب کرده است. تنها در یکی ‏دو تا از آنها لبخند یا لبخندکی بر لبان دولتآبادی میبینیم!‏
هنگامی که واژههای دستچین شدهی او را در دو جملهی بالا در ذهن داشته باشیم، و همزمان ‏داستانهایی را که نوشته به یاد بیاوریم و به این عکسها هم نگاه کنیم، حتّا اگر چیزی در بارهی زندگی ‏او ندانیم، از نبود لبخند بر لبان او تعجّبی به ما دست نمیدهد، و شاید به همین خاطر است که تا کنون ‏کسی به این موضوع نپرداخته است. گویا بدیهی است که او همواره دُژم باشد با عضلاتی منقبض که تو ‏گویی هرگز آسوده نبودهاند! و البته این انقباضِ چهره که در عکسها بهخوبی پیداست، خاصّ ‏دولتآبادی نیست و در میان نویسندگان ایرانی سخت عمومیّت دارد.‏
دولتآبادی که هنرپیشگی نیز کرده است، خوب میداند که نشان دادن احساسات چه نقشی در ‏برقرار کردن ارتباط با دیگران دارد. و میدانیم که برای نشان دادن احساسات، ماهیچههای صورت و ‏تغییر در آنها چه نقش مهمّی را بازی میکنند. لبخند میتواند دعوتی باشد برای نزدیک شدن به ‏همدیگر، و برای دوستی و همتراز قرار گرفتن، و البته برای کم کردن فاصلهها.‏
برای نمونه، لحنِ پدرانهی دولتآبادی را در آنچه برای سهراب شهید ثالث نوشته است، میتوان ‏بهخوبی دید:‏

‏”دریغا… که ما در مرگ یکدیگر را مییابیم. چنان که انگار با قهر زادهایم، با قهر میزیییم تا با ‏آن بمیریم. نه پنداشته شود مشخصأ کس یا کسانی مورد قهر کس یا کسانی هستند. اصلأ چنین ‏قصدی در کار نیست. قصد این است تا گفته شود در این روزگار عمومأ چنین است که روحیهی قهر ‏بر روابط میان هنرمندان حاکم است، سلطهی قهر تا حد تکهپاره شدن شَعرهای رابطه. و این حالت ‏فرساینده چندان به درازا میکشد تا مرگِ شخصیت در شخصیترین وضعیت و حالت ممکن گردد؛ و ‏زان پس همگان دریابند که موردی یا دستکم مورد مهمی برای قهر و بیگانگی وجود نداشته است. و ‏بار دیگر سنت ادای دین جریان خود را آغاز کند.” ص. ۸۵-۸۶‏

از میان نوشتههایی که در بارهی این ۲۲ نفر در کتاب آمده، نوشتهای که در بارهی گلشیری است، ‏چیز دیگری است. در این بخش لحنِ نویسنده دیگر آن سنگینی بخشهای دیگر را ندارد. صمیمانه ‏است و پر احساس. در اینجا دیگر او نه بر سکویی و با فاصله و پدرانه، بلکه روبهروی تو میایستد و ‏دوستانه سخن میگوید. پر احساس، و با لحنی که به مناسبتِ لحظهها چابکی میگیرد، و با چشمی که ‏بهراستی میگرید و تو اشکهای آن را میبینی.‏
در صفحههای صدو سی و یک، و صد و سی و دوی کتاب، دولتآبادی در بیمارستانی است که ‏شاملو و گلشیری، هر دو در آن بستری هستند. شاملو در طبقهی پنجم بستری است و گلشیری در ‏طبقهی چهارم:‏

‏”نخستین بار به اتفاق فرزانه طاهری رفته بودیم بالا. در بازگشت آیدا هم آمد هوشنگ را ببیند. ‏این بار نمیدانستم چه خاکی به سر کنم! گفتم آقا، میخواهی کتاب بیاورم برایت بخوانم؟ مثلأ هزار و ‏یک شب؟ در فاصلهی بیقراریهایش شاملو نگاه کرد و گفت: «شوخی میکنی؟!» نه؛ شوخی ‏نمیکردم. فقط نمیدانستم چه میتوانم بکنم. نشستم و سرم را تکیه دادم به دیوار. دلم میخواست ‏آنقدر در سایه قرار بگیرم که دیده نشوم. کی برخاستم و بیرون آمدم، خود نمیدانم. اما به این انگیزه ‏برخاستم که بروم اتاق گلشیری، او را بیدار کنم و قدری سر به سرش بگذارم. امید کودکانهای داشتم ‏به بهبود او، چون هنوز در بخش بود. رفتم. سرش افتاده بود طرف چپ، توی صورش تا نگاه کنم ‏تخت را دور زدم، تکانش دادم و بالاخره سر توی گوشش بردم و داد زدم هوشنگ؛ هوشنگ… ‏هوشنگ! نه؛ نه؛ نه! هیچ واکنشی نبود.”‏

در مجموع کتاب “میم و آنِ دیگران” که نمیدانم به چه علت در بخش شناسنامهی کتاب به صورتِ ‏‏”میم و آنِ دیگر” ثبت شده است، کتابی است که زاده شده تا پرفروش باشد و مُهر چاپهای تازهای بر ‏آن بخورد. البته کتاب “میم و آنِ دیگران” با متر و معیار ایرانی پرفروش خواهد بود که این کتابِ ‏پرفوشش تنها با شمارگان شش هزار نسخه به چاپ رسیده است. و این کتاب پرفروش خواهد بود، نه ‏به آن علت که دربر گیرندهی اطلاعات خیلی مهمّی در بارهی عدّهای از سرشناسترین شخصیتهای ‏ادبی و هنری است، بلکه به این علت که نویسندهی آن بیشک سرشناسترین نویسندهی ایرانی است ‏در حال حاضر، و نیز برای اینکه در بارهی عدّهای از سرشناسترین شخصیتهای ادبی و هنری نوشته ‏شده است که اهل مطالعه، با نام و آثار آنان آشنایی دارند. و البته این کتاب خوانده خواهد شد، چون نثر ‏آن، نثر محمود دولتآبادی است.‏

1 دیدگاه در “میم یعنی محمود دولتآبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>