شمس و مولوی از منظری دیگر

فرمند، رضا

آموزههای شمس به مولوی- کلن: انتشارات فروغ، کپنهاگ: انتشارات دیار کتاب، ۱۳۹۱ [۲۰۱۳] ۲۱۳ ص.

شابک: ۹۷۸۳۹۴۳۱۴۷۲۶۱

روی جلد: قادر شافعی

بررسی کتاب آموزه‌های شمس به مولوی

رضا فرمند برای نوشتن این کتاب در زاویهای متفاوت از پژوهندگان سنّتیِ آثار عرفانی ایستاده تا بلکه بتواند چیزهایی را ببیند که در این زمینه کمتر به آن پرداخته شده است. او در این کتاب تلاش میکند تا تصویری زمینی از شمس و مولوی به ما بدهد و باور کنیم که آنان هم مانند ما آدمهایی زمینی بوده، و از جمله، از رابطههای خانوادگی، مالی و سکسی هم غافل نبودهاند.

نویسنده در پی مطالعه در زمینهی فمینیسم به بازخوانی متنهای کهن میپردازد، و چون شاعر است و ایرانی، پس به سراغ مولوی و شمس تبریزی هم میرود. او در این پیجویی به دو روایت برمیخورد که رابطهای میان آنها میبیند. یکی روایتِ چگونگی مرگ شمس، و دیگری عشق شمس به کیمیا خاتون. او کنجکاو شده، و برای پی بردن به این رابطه در سال ۱۳۷۱به ترکیه سفر میکند. نتیجهی آن سفر و پژوهشهای چند سالهی او در این زمینه، همین کتاب آموزههای شمس به مولوی است.

و اما جریان آشنایی مولوی و شمس، و آغاز شیفتگی مولوی به او را فرمند از کتاب شمس‌الدین احمد افلاکی بهنام «مناقب العارفین» بازگویی میکند، با این توضیح که جملههای عربی افلاکی را از ترجمهی احمد کسروی وام میگیرد.

داستان چنین است که روزی مولوی سوار بر استری در میان مریدانش برای تدریس علوم دینی به مدرسه میرفته است. در این هنگام شمس که تا آنروز عارفی ناشناس بوده، در هیئت درویشی، گستاخانه و ناگهانی لگام استر او را میگیرد و پُرسشهای زیادی از او میکند. از جمله میپرسد:

حضرت محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟

مولوی پاسخ میدهد: محمد مصطفی سرور و سالار همهی پیامبران و اولیاست و او کجا و بایزید کجا!

شمس میپرسد پس چرا حضرت محمد میفرماید: “[خدایا] ما تو را چنانکه بایست نشناختیم و بایزید می گوید: من خدایام و کارم بسیار بزرگ است؟”

مولانا از استر پایین میآید و از هیبت این پرسش نعرهای میزند و بیهوش میشود.

در واقع شمس تبریزی با این پرسش مولوی را به عرصهای میکشاند که رضا فرمند آنرا عرفان رادیکال میخواند. شمس از او میخواهد پاسخ بدهد که چرا محمد که مقام پیامبری دارد، در برابر خدا چنین خود را کوچک میداند، اما بایزید که عارفی بیش نیست، اینگونه با اعتماد بهنفس خود را بهجای او مینشاند.

این دیدار به دوستی میان شمس و مولوی، و عشق مولوی به شمس میانجامد و آغازگر دگرگونی روانی مولانای زاهد میشود و از او شاعری عاشق میسازد که شمس را پارهای از وجود خدا بر روی زمین و قابل پرستش میداند.

مولوی پس از این دیدار، با شمس خلوت میکند. روزها و روزها میگذرد و آنان آفتابی نمیشوند. این خلوت را یک تا سه ماه ضبط کردهاند. او چنان شیفتهی شمس میشود که اطرافیانش او را دیوانه میپندارند و به حالش افسوس میخورند. از آن پس او درس و وعظ را کنار میگذارد و به شعر و ترانه و دف، و رقصِ سماع روی میآورد.

شمس در آنهنگام سفرهای بسیار کرده بود و بیش از شصت سال عُمر داشت، و “از خود ملول” شده بود. چنانکه در “مقالات شمس تبریزی” میگوید:

“آبی بودم بر خود میجوشیدم و میپیچیدم و بوی میگرفتم، تا وجود مولانا بر من زد.”

و این هنگامی بود که مولوی برای خودش کبکبه و دبدبهای داشت.

آنچه شمس از عشق با مولوی میگوید، عشق الاهی یا عشق به الله است. او در سرزمین عرفان سیر میکند که به گفتهی رضا فرمند جغرافیای آن با جغرافیای عرش قرآنی که زاهدی چون مولوی در آن گردش میکند، بس دگرگونه است. این جغرافیا نُه فلک دارد که آخرین آن فلکالافلاک است که جایگاه خدا یا عرش است.

شمس در سرزمینی به سیر و سلوک میپرداخته که جغرافیای آن را بایزید بسطامی در معراجنامهاش تاحدّی مشخص کرده است. بایزید عارفی است که به عرش رسیده، خدا را دیده، و با او گفتگو هم کرده است. چنانکه “معراجنامه” میگوید، او سی هزار سال در فضای وحدانیّت الله، و سی هزار سال در الوهیّت، و سی هزار سال هم در فردانیّت پرواز میکند. او در این نود هزار سال از چهار هزار بادیه میگذرد و به نهایت میرسد و خودش را میبیند که خدا شده است. یعنی با ذاتِ خدا به وحدت رسیده است. او تازه به آنجا که میرسد میفهمد به جایی رسیده که پیامبران تازه از آنجا به راه میافتند!

روح او از آنجا سفر آسمانیاش را ادامه میدهد و از همهی ملکوت میگذرد و از بهشت و دوزخ دیدار میکند و همچنان پیش میرود تا به جانِ حضرت محمد میرسد و در آنجا صدهزار دریای آتشینِ بینهایت، و هزار پردهی آویخته از نور میبیند. او میگوید اگر قدم به همان دریای اولی میگذاشتم، میسوختم. او میخواهد دستکم آنقدر به آن دریای آتش نزدیک شود که بتواند نگاهی به میخ چادر حضرت رسول بیندازد که البته شهامتش را نمییابد. او به نقل از کتاب تذکرةالاولیاء میگوید:

“با آنکه به حق رسیدم زهره نداشتم به محمد رسیدن”.

هنگامی که بایزید در آسمانها به “نهایت” میرسد، خدا یا “حق” را میبیند. حق دانشی ازلی به او میدهد، و او میفهمد که باید دانش زمینی را رها کند. خدا زبان خودش را در کام او میگذارد و از نور خودش چشمان تازهای به او میدهد، چنانکه پس از آن، همهی موجودات را “به حق” میبیند. او به “کرامت” میرسد و خدا به او پَر میدهد و او میتواند به پرواز درآید و عجایب خلقتش را ببیند و سرانجام با او به “وحدت” برسد.

آنچه بر کسی پوشیده نیست این است که شمس، این “پیر مرموز” پیش از دیدار با مولوی عارفان و زاهدان و صوفیان بسیاری را دیده است، اما چرا هیچکدام از آنان واکنشی مانند واکنش مولوی نسبت به او نشان ندادهاند؟

چنانکه رضا فرمند اشاره میکند، نزدیک به هزار صفحه از سخنان و نوشتههای شمس برایمان برجا مانده است که ما را با جنبههای گوناگون زندگی او، از رابطههای سکسی گرفته تا دیدگاههای اجتماعی، تربیتی، مذهبی و عرفانیاش آشنا میکند. اما آنان که در بارهی شمس نوشتهاند، بهجای توجه به گفتههای مستقیم او و کسانی که همنشین او بودهاند، این دانستنیها را در رمز و راز پیچیدهاند. میشود گفت که بیشتر آنان، خواسته یا ناخواسته، شمس تبریزی را از چشم مولوی دیدهاند.

رضا فرمند برای بیانِ درک، نگاه و جهانبینی صوفیان و عارفان و زاهدانِ زمانِ شمس و مولوی از “روح عصر مولوی” نام میبرد. به گمان میرسد که منظور او از “عصر” همان زمانی است که آن عارفان و صوفیان در آن میزیستهاند. به گفتهی او در آن دوران، با توجه به دانش اندک بشر در بارهی آسمان و زمین، و بهطور کلّی “هستی”، باور این مردمان به آن دنیا، روح، و خواب مانند دیدِ مردمان امروز نبوده است، و این مفهومها قدرتِ دیگری داشتهاند. پس هنگامی که کسانی همچون بایزید بسطامی میگویند به معراج رفتهاند، نباید پنداشت که آنان قصدِ بیانی دروغین داشتهاند، بلکه باور خود را حقیقتی پنداشتهاند که در پی نزدیکی بهخدا و گذشتن از این دنیا، توان دستیابی به آن را یافته بودهاند.

اما نباید فراموش کرد که این عارفان همگی مسلمانند و سرچشمهی الهام آنان قرآن است و حدیثها. تفاوت عارفان با زاهدان در این بوده که عارفان در پی “حقیقت” میگشتهاند، اما زاهدان در پی جاری کردن “شریعت” بودهاند. اهل شریعت شک نداشتهاند و -هنوز هم ندارند- که رسیدن به حقیقت، تنها از راهسپردن در شاهراه شریعت امکانپذیر است. زاهدان اجرای حکمهای شریعت را برای رسیدن به حقیقت کافی میدانستند، اما صوفیان و عارفان حقیقت را امری الاهی میدانستند که برای رسیدن به آن نه علم زمینی، که علم یقینی لازم بود. یکچنین دانشِ اعتقادی که حدود آن از توان درکِ بشر درمیگذرد، تنها از خدا میتوانست به یک انسان منتقل شود. عارفان شریعت را مجموعهای از قانونها و معیارهایی میدانستهاند که گستردگی آن در محدوهی عقل آدمیان، و برای دینی کردن رفتار آنان بوده است.

از سوی دیگر کار زاهدان و شریعت، هرچند برای رسیدن به بهشت در آن دنیاست، ولی همهاش مربوط به این دنیاست. اما عارفانِ پشیمهپوش را با این دنیا کاری نیست. آنان از این دنیا و هرچه در آن هست بیزارند و فراری. آنان طالب مرگند تا هرچه زودتر به آن دنیا که بارگاه الله است برسند. آنان هستی اینجهانی را دشمن میدارند و برای مردن لحظهشماری میکنند. مانند آن داستانی که در بارهی ابراهیم ادهم گفتهاند که چون راه آبادی را از او پرسیدند، بیآنکه قصد مزاح داشته باشد گورستان را به آنان نشان داد.

مولوی نخست غزلهای شمس تبریزی را میسراید، و سپس به کار مثنویاش میپردازد. با اینوجود باز هم در مثنوی میتوان آشکارا مولویِ شریعتباور و مسلمان را دید. به نمونههای زیر توجه کنید که او چگون از واژههای اسلمی و دینی استفاده میکند:

کافران همجنس شیطان آمده

جانشان شاگرد شیطانان شده

یک ستاره در محمد رو نمود

تا فنا شد کفر هر گبر و جهود

لاجرم کفار را خون شد مباح

همچو وحشی پیش نشاب و رماح

مشرکان را زآن نجس خواندست حق

کاندرونِ پشگ زادند از سبق

هیچ کافر را بهخواری منگرید

که مسلمان مردنش باشد امید

شوریدهام معافم بگذار تا بلافم

مه را فروشکافم با نور مصطفایی

شمس تبریزی نیز مسلمان بوده است و معتقدِ به قرآن، اما از زاهدان بیزار. چنانکه در “مقالات شمس” به تصحیح محمد موحد گفته است:

“اغلب این شیوخ راهزنانِ دین محمد بودند. همه موشانِ خانهی دینِ محمد خرابکنندگان بودند. اما گربگانند خدای را از بندگانِ عزیز، که پاککنندگانِ این موشانند.”

و اما شمس آیههای قرآن را دو دسته میداند که برای خواص و عوام آورده شدهاند. چنانکه در “مقالات شمس” آمده است:

“بالای قرآن هیچ نیست، بالای کلام خدا هیچ نیست. اما این قرآن که از بهر عوام گفته است جهت امر و نهی و راهنمودن ذوق دگر دارد، و آنکه با خواص میگوید ذوق دگر.”

همهی عارفان خود را از ذاتِ خدا میدانند و جزیی از او؛ چرا که خدا روح خود را در آدم دمید و او جان گرفت. رضا فرمند عارفان را به دو دستهی “عارفان رادیکال” و “عارفان میانهرو” بخش میکند و شمس را در شمار “عارفان رادیکال” قرار میدهد که نمیخواهند همچون ابوسعید ابوالخیر “خاکسارانه و بی سروصدا” در الله محو شوند. به گفتهی او این عارفانِ رادیکال -مانند بایزید، حلاج، خرقانی، عینالقضات همدانی- میخواهند دوباره به الله بپیوندند و “او” شوند. در سال ۶۲۶ قمری که شمس و مولانا بههم رسیدهاند، این عرفانِ رادیکالِ خطرناکی که موجب کشته شدن کسانی چون حلاج و سهروردی و عینالقضات گشته بود، دیگر پس نشسته و جای خود را به باورهای صوفیان میانهروی داده که مولوی هم یکی از آنان است.

رضا فرمند با آوردن دو بیتی که در زیر میآید، یکی از دلیلهای عشق مولوی به شمس را این میداند که شمس جنبههایی از اسلام را به او مینمایاند که تا پیش از آن بر او پوشیده مانده بود، و با این کارش موجب تقویت ایمان او گردید:

شمس تبریز تویی واقف اسرار رسول

نام شیرین تو هر گمشده را درمان باد

و

دلِ ایمان ز تو شادان، زهی استاد استادان

تو خود اسلامِ اسلامی، تو خود ایمانِ ایمانی

پس آن زمانی که این دو تن به هم میرسند، هر دو مسلمانند، اما مولوی بینشی شریعتمَدارانه، و شمس بینشی عشقمَدارانه به خدا دارد و در نتیجه مولوی عرش را بنا به تعریف قرآن در نظر دارد، و شمس بنابر تعریفِ عارفانِ رادیکالِ پیش از خود.

به گفتهی رضا فرمند اصلیترین چیزی که شمس به مولانا آموخت، “عشق” بود، و آن عشقی بوده است الاهی. یعنی هرجا سخن از عشق است، سخن از عشق به الله است. او از زبان مولانا این نمونهها را هم برای ما بازگو میکند:

مرا به عشق بپرورد شمس تبریزی

ز روح قدس ز کرّوبیان فزون باشم

شمس تبریزی چو کانِ عشقِ باقی را نمود

خون دل یاقوتوار از عکس آن برخاسته

پیشآ تو شمسِ مفخر تبریز، شاهِ عشق

کین قصه بر آتش از حرف برتر است

شمسالحق تبریز چو بگشاد پر عشق

جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد

فرمند مینویسد:

“او [شمس] چنان از «عالم عشق» سخن میگوید که انگار کسی نشانی منزلاش را به کسی میدهد” ص. ۳۹

و در پی این جمله، در همان صفحه از مقالات شمس چنین نمونه میآورد:

“در قرآن یک آیت جهت حال مؤمنان است، میگوید، بعد از آن آیتی جهت حال کافران، اما در آن عالم عشق همه لطف است. هیچ قهر نیست. دیریست که از قهر بیرون آمدهایم. قهر هم اینجا نزدیک است. دوزخ این سوست. از دوزخ بگذری آن سوی صراط، بهشت. عالم بینهایت است و بیکران.”

سپس میافزاید که به دیدهی شمس، عالم عشق یا مُلک عشق بینهایت و بیکران است و در آنسوی پل صراط قرار دارد و از همانجا، درست پس از پل، مرزهای آن جهان که به آن عالم جبروت هم گفتهاند آغاز میشود، و چون بنگری پر از عاشقان خداست. پس در سرزمین عشق مفهومهایی همچون فنا شدن در الله و فنا شدن در عشق تجسم مییابند و دیدنی میشوند، و هنگامی که انسان و خدا و عشق بههم برسند و درهم بیامیزند، تنها عالم عشق وجود خواهد داشت که سراسر صلح و دوستی خواهد بود.

فرمند میافزاید که در قرآن و حدیثها چنین برخوردی با عشق دیده نمیشود، و این نگاه از پسِ آشنایی دانشمندان و شاعران ایرانی با آثار فلسفی یونان پدید آمده است. او از کتاب «ضیافت» یا «مهمانی» میگوید که از افلاطون بهجا مانده و در آن سقراط و فیلسوفان دیگری دیدگاه خود را در بارهی خدای عشق بیان میکنند. در این کتاب میبینیم که خدای عشق و جهان با هم زاده شدهاند، و به قولی خدا عشق است، یا آنکه عشق همان خداست.

در دو بیت زیر که از سنائی است، بهروشنی میتوان دید که او منشأ خدا و عشق را یکی میداند:

ملک عشق از ولایت صمد است

روی او سوی قبلهی احد است

منشأش ذات ذوالجلال آمد

لاجرم پاک و بیزوال آمد

رضا فرمند میگوید:

“سنائی پس از آشنایی با «اروس»، خدای عشق یونانی، عشق را با الله تلفیق میکند؛ و پایهی «عالم عشق» را در عرفان ایرانی میریزد؛ عالمی که همان قلمروی روحِ الله است. همین برخورد به عشق و عالم عشق در آثار عطار و شمس و مولوی هم بازتاب یافته و گسترش مییابد.” ص. ۴۷

او برای تأیید حرف خود نمونههای زیر را از کتاب مهمانی افلاطون میآورد:[۱]

“نخست هستی بینظم و درهم بود، سپس زمینِ گسترده که گاهوارهی همهی موجودات است، و آنگاه عشق پیدا شد و…” ص.۴۱

“خدای جهانآفرین، عشق را پیش از خدایان دیگر آفرید.” ص. ۴۲

“اروس پادشاه خدایان است.” ص. ۴۳

پس عرفان عشق را در خدا میجوید و خدا را عشق مینامد و عارفان میخواهند در آن عشق فنا شوند و با بازگشتن و پیوستن به ذاتی که از ازل از آن زاده شدهاند، جاودانگی یابند. آن ذات هم در عالمی است که ملک عشق است و دریای نور.

فرمند اینجا نتیجه میگیرد که:

“مفهوم «عالم عشق» … در ادبیات عرفانی پیش از شمس وجود داشته، و شمس با تبیین جغرافیای این عالم تصویری روشنتر از آن بهدست میدهد و با تزریق این دریای عشق، این دریای نور به مولوی جغرافیای ایمانیاش را که متأثر از کیهان قرآنی بود ترکانده و بازتر میکند.” ص. ۴۹

در عالم عشقی که شمس از آن دم میزند و سراسر دریای نور است، قرار است که او به زیر سایهی خدا بنشیند و بیمرگ شود. او میتواند در آن عالم دارای صفتهای خداوند شود و از جمله به دانشی الاهی دست یابد که با شش هزار سال تحصیل هم نمیتوان آنرا بهدست آورد. شمس قصههای آسمانی برای مولوی میگوید و او را با «عالم اسرار» آشنا میسازد. این عالم اسرار و قصههای آنجهانی تصویرهایی سوررآلیستی در شعر مولوی میآفرینند، تصویرهایی که در شعر و نثر عارفان دیگر هم به فراوانی یافت میشوند و گاه بسیار زیباست. فرمند پس از این، به نقل از مقالات مولانا این تکه را نیز آورده است:

“گفت… از آسمان هفت در باز شد… دو کس از هوا آمدند سوی مولانا، با گیسوهای عُلویانه، چشمهاشان بزرگ چون دروازه، و پر نور، طبقها با طبقپوش بیاوردند پر جوهر پیش مولانا نهادند.»

روشن است که مولوی گفتهها و قصههای شمس را باور داشته است اگرنه آنهمه شعر را از بهر او نمیسرود. نزد او شمس انسانی کامل و از اولیاء بوده است.

و اما چگونه است که مولوی شمس را «شاهِ عشق»، «شاهِ روح»، «روح مصوّر»، «مربیِ جان»، «واقفِ اسرار رسول»، «خداوندِ اسرار»، و سرانجام «خدایِ من» میخواند؟

با آنچه گفته شد، پاسخ به این پرسش چندان دشوار نمینماید. برای مولوی شمس عارفی است “که با روح الله درآمیخته و سرشتی الاهی یافته است”. ص. ۶۵

جهان اصلی برای شمس همان عالم عشق است که نام دیگرش «روح بیکران خدا» است و این عالم از جایی آغاز میگردد که «آفریدهها»، یا به تعبیر دیگر «این جهان خاکی» پایان مییابد و عارف میتواند این جهانِ آفریده را پشت سر بگذارد و به جهانی برسد که خودِ آفریننده در آن نشسته است، و چیزی جز روح نیست و بیکران است و سراسر نور خیرهکننده است. عارف “جان” را برگرفته از آن دنیای روحانی و خدایی، و از همان جنسِ روحِ بیکران خدا میداند که بهخاطر اشتباه حضرت آدم به این خانهی مکافات (کرهی زمین) آمده است تا تقاص حرفناشنوی از خدا را پس بدهد. پس هنگامی که او بمیرد و به آن دنیا برسد، در واقع به منزل اصلی خود بازگشته، و جزیی از آن میشود و در آن ذوب میگردد. این بازگشت به آن جهان و به معشوق رسیدن را، صوفیان «فنا فیالله» یا ذوب شدن در خدا میدانند.

البته برای “فنا فی‌الله” عارف پیش از مرگ هم تلاش می‌کند تا از راه ریاضت و چلّهنشینی خود را بمیراند تا به خدا برسد، و اینکه ‏مولوی شمس را خدا میداند بدین سبب است که می‌پندارد شمس با آنکه هنوز زنده است، به خدا رسیده و در او حلّ شده است. ‏

صوفیان، این جهان و هرچه در آن هست را جور دیگری میبینند. شمس در بارهی جملهی مشهور پیامبر اسلام “حبّالوطن منالایمان” که بیشتر ما آنرا به مفهوم دوست داشتنِ وطنمان فهمیده و پذیرفتهایم، چنین میگوید:

“حبّالوطن منالایمان، آخر مراد پیامبر علیهالسلام چگونه مکه باشد؟ که مکه از این عالم است، و ایمان از این عالم نیست. پس آنچه از ایمان باشد، باید که هم از این عالم نباشد، [پس باید] از آن عالم باشد. آن وطن حضرت خداست که محبوب و مطلوب مؤمن است.”

پس آنچه که عارف را از معشوقش خدا، جدا میسازد، زندگی در این جهان خاکی است و آنچه که به همین جهان تعلق دارد. پس این جهان و این زندگی مانعی است میان او و معشوقش که عارف از آن بیزار است. برای همین او زندگی، شادی این دنیا، و رفاه آن را پست و بیارزش میشمارد و ثناگوی خواری و حقارت و مرگ و نیستی میشود. مولوی میگوید:

در غریبستان، جان تا کی شود مهمان خاک

خاک اندر چشم این مهمان و مهماندار زن

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کن زندان و خود را وارهان

و عطار میگوید:

رخنه میجویی خلاص خویشتن؟

رخنهای جز مرگ زین زندان که یافت؟

این یکی شدن با خدا بلندترین مقامی است که یک صوفی یا عارف میتواند بهدست بیاورد، و مقام کمی هم نیست. این مقامی است که به گفتهی شمس چون به آن برسی:

“… از جمله سردیها و مرگها امان یابی، موصوف به صفات حق شوی، از حی قیوم آگاهی یابی. مرگ تو را از دور میبیند میمیرد. حیات الاهی یابی…” به نقل از ص ۶۷ آموزههای شمس به مولوی.

گفته شد که خدا معشوق عارفان است. پس وقتی که مولانا شمس را معشوق خود مینامد بدان معنی است که او را فناشده درخدا، و به تعبیر دیگر جزیی از خدا میداند، و جزیی از خدا هم به هرحال همان خداست. پس عارفی که چون شمس به این مقام رسیده باشد، روشن است که به اسرار خدا هم دسترسی مییابد و در چشم مولانای شیفته شایستهی این ستایش میگردد:

ای محوِ عشق گشته، جانی و چیز دیگر

ای آنکِ “آن” تو داری، آنی و چیز دیگر

اسرار آسمان را، و احوال این و آن را

از لوحِ نانبشته خوانی و چیز دیگر

و به او میگوید:

تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیف

تو جهانی؛ دو جهان را به یکی کاه نگیری

هله این روح مصور، هله این روح مکرر

نه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری

در ادبیات صوفیانه میتوان بهجای مفهوم عشق، مفهومهای «حق» یا «روح» را هم گذاشت که فرمند در کتابش نمونههایی را هم میآورد و میافزاید که در بسیاری از غزلهای مولوی میتوان بهجای واژهی عشق، واژهی «روح الله» را گذاشت. پس این روح یا عشق همچون خودِ خدا ابدی است و این «دولتِ عشق» ابدی که بیاید، به چشم عارف «دولتی پاینده» و جاودان است:

مرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم

دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم

در بارهی شمس زیاد نوشتهاند. اما بیشتر کسانی که در بارهی او چیزی نوشتهاند، با همان نگاه عاشقانهی مولوی او را دیده، و تنها به ستایش او پرداختهاند. پایههای ایمان و عقیدههای شمس بر قرآن و حدیث و ادبیات دینی و اسلامی استوار گشته است، و او از همین دیدگاه به دینهای دیگر هم نگاه میکند، و نگاهش به زن نیز خارج از این چارچوب نیست.

سلطان ولد پسر بزرگ مولوی تئوری شمس را در مورد میل شهوانی زنان چنین نقل کرده است:

“روزی حضرت مولانا شمسالدین صفت زنان نیک و عفت ایشان میکرد؛ فرمود با اینهمه حال اگر زنی را بالای عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری بدنیا افتد و در روی زمین قضیبی[۲] را برخاسته ببیند، دیوانهوار خود را پرتاو کند و بر سر قضیب افتد؛ از آنکِ در مذهب ایشان بالاتر از آن چیزی نیست.” ص. ۱۸۶

فرمند برای نشان دادن بنیان اسلامی دیدگاهِ شمس، از جمله این نقل قول را از “مقالات شمس تبریزی” میآورد:

“محمد صلی الله علیه و سلّم گوید که تو عیسی را نشناختی ای نصرانی، مرا بشناس او را شناخته باشی”.

از اینها گذشته، شمس طبقه طبقه بودن آسمان، و وجودِ سیمرغ و هما و کوه قاف را هم که امروزه میدانیم پایهی علمی ندارند، سخت جدّی میپندارد. او نه تنها به کرامات عارفان و دریافت وحی از سوی آنان باور دارد، بلکه خودش را نیز چنان نزدیک به خدا میداند که از بوی او برایمان میگوید، و از اینکه حق تعالی سرّ خود را از او دریغ نمیدارد. افزون بر اینها، شمس آنچه را هم که در خواب میبیند با آنچه که در بیداری میبیند درهم میآمیزد؛ چنانکه میگوید در یکی از این خوابها “ما را رسولالله در خواب خرقه داد”.

در خوابی دیگر خدا از او میخواهد که بر نفسش زیاد سخت نگیرد که نفسش نیز حقی بر او دارد. او که عمری با نفسش جنگیده است، این خواب را چنان واقعی میپندارد که به خودش اجازه میدهد تا پا را از دایرهی پایبندیهای صوفیگری و دین بیرون گذاشته، و در پی راضی کردن نفس، به تمنّای جنسی خویش  پاسخی زمینی بدهد.

یکی از ترفندهای عارفان آن است که راه گفت و گو را از بیخ میبندند و میگویند با علم و عقل نمیشود سر از کار آنان، و آن جهانی که از آن سخن میگویند درآورد.

به نقل از افلاکی در مناقبالعارفین:

“[شمس] فرمود که خداوند تعالی مرا چنان دوست میدارد که به هر صورتی که میخواهم بر من میآید؛ و این دم بهصورت کیمیا آمده بود و مصورشده…” ص. ۱۰۷

کیمیا که همان کیمیا خاتون است، دخترکی بوده در حرم مولوی، به احتمال چهارده پانزده ساله که شمس بر او عاشق میشود. اما این صوفی که پس از سالها ریاضت و خاکساری در پیشگاه الله، و نه گفتن به لذّتهای زندگی گفته بود: “حجاب بنده از خدا تن است. تن چهار چیز است: فرج است و گلو و مال و جاه”، حال که با دیدن این دختر هوس در جانش شعله کشیده، به دنبال چارهای میگردد و به شکلی که در بالا گفته شد، برای توجیهِ طلبِ تنِ مردانهاش، بهناچار سرشار از رمز و راز به سخن درمیآید. عبدالحسین زرینکوب در توجیه خواستهی تنِ شمس چنین میگوید:

“وقتی [شمس] در خلوت با او [کیمیا] دستبازی میکرد و سر و موی او را نوازش میداد، آنگونه که خود یکبار به مولانا گفته بود، به نظرش چنان میآمد که خدا بهصورت کیمیا بر وی مصوّر گشته بود.” ص. ۱۰۷

در داستان دیگری از “مقالات شمس” میبینیم که شمس در شهر ارزروم است و نمیخواهد به کودکی که شاگردش بوده و بیشک پسرکی بوده است، درآویزد. پسرک از او سکس میخواهد و او پسرک را با سیلی از خود میراند و توضیح میدهد که:

“… شهوت در من چنان مرده بود که آن عضو خشک شده بود و شهوت تمام بازگشته از آلت، همچنین برچسفیده، تا خواب دیدم که مرا میفرماید ان لنفسک علیک حق [نفس تو هم بر تو حقی دارد]، حق او بده!”

اما شمس که نمیتواند امر خدا را نادیده بگیرد، شال و کلاه میکند و به مکانی در آن شهر میرود تا به زبانِ مؤدّبِ تمدّنِ امروزی سکس بخرد:

“دروازهای هست که در آن شهر معروف است به خوبرویان. در این گذرم، در این اندیشه، یک خوبروی چشمهای قفچاق، در من آویخت، و مرا به حجرهای درآورد و چند درم بدیشان دادم، و شب پیش ایشان بودم، به اشارت خدا و لابهگری او، و من از این باب فارغ و دور.” ص. ۱۰۹

موضوع دیگری که رضا فرمند به آن میپردازد تأثیر مولوی است بر شمس. به دیدهی او ستایشهای مولوی که در آن زمان گذشته از شهرت خانوادگی، ملّایی بسیار سرشناس بوده، تأثیر زیادی بر شمس که تا آن زمان صوفی آوارهای بوده داشته است. فرمند مینویسد:

“شمس بر اثر ستایشهای عاشقانه مولوی تا بدان پایه دچار خودبزرگبینی میشود که گمان میکند که از همه برتر است و به همهی پُرسشهای دشوار همهی جهانیان میتواند پاسخ دهد؛ برخوردی که نهایت سادهاندیشی شمس را نشان میدهد.” ص. ۱۱۴

او برای نشان دادن درستی حرفش جملهی زیر را از مقالات شمس بازگو میکند:

“اگر اهل ربع مسکون جمله یکسو باشند و من به سویی، هر مشکلشان که باشد همه را جواب دهم، و هیچ نگریزم از گفتن، و سخن نگردانم، و از شاخ به شاخ نجهم.”

زندگی خصوصی شمس هم پس از آشناییاش با مولوی دستخوش دگرگونی میگردد. دخترکی یتیم بهنام کیمیا خاتون در حرم مولوی است که پنجاه سالی از شمس کوچکتر بوده است. شمس بر او عاشق میشود و او را به زنی میگیرد.

اما کیمیای جوان مورد توجه علاءالدین پسر کوچک مولوی هم بوده است و شمس نمیتواند نگاههای این دو را به یکدیگر تاب بیاورد و حتا از علاءالدین میخواهد که دیگر دور و بر مکان او پیدایش نشود.

شمس همچون بسیاری از پیران که همسران بسیار جوان میگیرند، دچار حسادت و بدبینی میشود و کیمیا را در خانه حبس میکند؛ تا اینکه روزی به خانه میآید و میبیند که نیست. آن روز زنان حرم او را به باغ برده بودهاند. شمس خشمگین در اتاق است که کیمیا وارد میشود و به گفتهی افلاکی نویسندهی مناقبالعارفین :

“چون کیمیا خاتون بهخانه آمد فیالحال دردِ گردن گرفته همچون چوبِ خشک بیحرکت شد، فریادکنان بعد از سه روز نقل کرد [مُرد]“

رضا فرمند با برشمردن موردهایی که نشاندهندهی عقیدههای تربیتی شمس و نظر او در بارهی زنان است، به این نتیجه میرسد که کیمیا خاتون بر اثر کتکهایی که شمس به او زده مُرده است.

شمس در مقالاتش “تربیت کردن” یکی از کودکانی را که پیشش آوردهاند تا درس بخواند شرح میدهد. شمس نخست با پدر کودک شرط میکند که اگر پسرش با دستِ شکسته به خانه برگردد نباید اعتراض کند. پسر که از ابهت و حرفهای او به وحشت افتاده هنگام باز کردن قرآن دستش میلرزد و صفحهای را پاره میکند. شمس چنان او را سیلی میزند که بچه میافتد. شمس که سخت عصبانی است موهای او را میکند و دستهایش را چنان گاز میگیرد که خون از آنها بیرون میزند. اما اینها هنوز کافی نیست! خشم شمس هنوز فرو ننشسته است! او بچه را به فلک هم میبندد! و سپس با افتخار میگوید که آن بچه از همه مؤدبتر میشود و خوب درس میخواند، تا آنکه روزی میشنود آن کودک در کوچه قاپبازی کرده است. شمس تبریزی ترکهای در آب میگذارد تا خوب نرم شود و بچه را آنقدر میزند که دستِ مبارکش درد میگیرد. اما بهنظرش هنوز این تنبیه کافی نبوده است! پس ترکه را به دست مبصر کلاس میدهد تا فلک را ادامه دهد. و امّا! و اما چون مبصر که هنوز به اندازهی استادش سر از حُسن تنبیه و تربیت درنمیآورد، چوب را چنانکه دلخواه استاد است نمیزند و شمس که از او عصبانی شده به مبصر میگوید: “چنین زنند؟” بعد میافزاید:

“گفتم خلیفه را بگیرید. چنین زنند؟ او مینگرد. چوب برداشتم و خود زدمش. چهارم چوب، پوست پای او با چوب برخاست. چیزی از دل من فرو برید و افتاد. اولین و دومین را بانک زد. دگر بانک نکرد.”

چنان فهمیده میشود که اگر آن پسر نمرده باشد، با خوردن چوب دوم بیهوش شده است.

همین شمس که با پسری که میدانیم در جامعهی آنروز ارزشی بسیار بیش از یک دختر داشته چنین میکند، چندان عجب نیست که پس از مرگ کیمیا خاتون میگوید:

“آن کیمیا بر من دختر آمد[باکره پیش من آمد] و به وقت آن [عشقبازی] چندان شیوه و صنعت از کجا بودش خداش بیامرزد چنانها خوشی به ما داد. روزان همه بدخویی بکردی و شب چو در جامه خواب درآمدی عجب بودی. گفتی: ذکرم میباید. خندهام گرفتی. گفتی باری به قاضیام نبر و با آنهمه که یک پول از من به او نرسید و دهانش دریدم…”

در اینجا “ذکر” به احتمال قوی باید همان ذَکَر یعنی آلت مرد باشد که درآن صورت میتواند به ضعف جنسی شمس در برابر آن دختر جوان دلالت کند. در هرصورت کشفِ پس و پیشهای این کلمه را به عهدهی شمسشناسان میگذارم و تنها بر دهان دریدهی دخترک تأکید میکنم. کیمیا خاتون سه روز پس از بازگشتن از آن گردشی که همراه با زنان در باغ کرده بود، چنانکه معلوم است با دهان دریده میمیرد.

اما علاءالدین که عاشق کیمیا خاتون بوده و شمس او را از چنگش بهدرآورده، نمیتوانسته نسبت به مرگ او بیتفاوت مانده باشد؛ آنهم وقتی که در خانهای زندگی میکرده که شمس هم در آن اتاقی داشته است. اتاقی که زندان محبوبش هم بوده است. پس او با همدستی هفت نفر دیگر در پنجم دسامبر ۱۲۴۷ برابر با ۶۴۵ هجری قمری شمس را با کارد میکشند، و جسدش را در چاهی میاندازند. پس از آن فرزند بزرگتر مولانا با یاری یاران محرمش او را از چاه درمیآورند و در زیرزمین مسجدی کوچک در قونیه که نام “مقام شمس” میگیرد خاک میکنند. این گور زمان زیادی نیست که کشف شده است.

فرمند در این کتاب به موضوعهای دیگری هم میپردازد؛ از جمله به دگرگونیهایی که پس از دیدار با مولوی در باورهای عارفانهی شمس روی میدهد، و لزوم نقد عرفان.

این کتاب با توجه به دیدِ انتقادیاش نسبت به عرفان و صوفیگری، و بهویژه قداستزداییاش از کسی همچون شمس تبریزی قابل توجه است، و نشان از شجاعت نویسندهی آن دارد که میشود گفت در دوران کنونی شنا کردن در جهت مخالف آب را برگزیده و پذیرای خطرهای آن نیز شده است.

از جمله ارزشهای کتاب این است که نویسنده در فضایی که چه راستها و چه چپها، از  چپ و راست به مولوی افتخار میکنند و تفسیرهای دلبخواهشان را از آنچه که او در بارهی شمس گفته میدهند- به زبان خودمانی- “جوّگیر” نشده، و چراغی بهدست گرفته و بر صحنههایی نور افکنده که بیشتر پژوهشگرانِ آثار شمس و مولوی تلاش کردهاند در پستو نهانشان کنند. او در پی پژوهشی چند ساله مدرکهایی را که بهدست آورده به گونهای کنار هم چیده که مشکل بتوان با نتیجهگیریهایش به مخالفت پرداخت. با توجه به تکرار شعرهای صوفیان و عارفان و بهویژه مولوی در موسیقی امروز، در سایتها، در گفتوگوها، و نیز تأثیر آن بر ادبیات و جوانان، پرداختن به این موضوع و نور انداختن بر گوشههای تاریک، و یا پنهانداشته شدهی آن، بسیار ضروری مینماید.

افتخار کردن ما به مولوی چنان است که حتا بسیاری از چپیهای خدانشناس، از مذهبیهای خداشناس هم بیشتر سنگ او را به سینه میزنند و هیچ به این نمیاندیشند، یا نمیدانند و در پی آن هم نیستند تا مطالعه کنند و دریابند که هستهی اصلی گفتار مولوی خداشناسی است، و آنچه را که برای عشق سروده، در ستایش عشق به خدا و عشقی آسمانی بوده است!

شکی نیست که ما هم مانند هر ملت و ملیتی چیزها و شخصیتهایی داریم که لایق افتخار کردن هستند، و شایسته هم هست که به آنان افتخار کنیم. اما به نظر من جای افتخارهایی که ساخته و پرداختهی امروز نیستند و به تاریخ پیوستهاند، در قابهای گوهرنشان است در موزهها، و در کتابهای درسی، و در تاریخ. افتخارها بودهاند، کار خود را انجام دادهاند، تأثیر خود را گذاشتهاند، و هرگز فراموش هم نباید بشوند. اما افتخارها نباید مقدّس بشوند، و نباید از حوزهی انتقاد بهدور نگهداشته شوند. از سوی دیگر اگر آنها را نقد میکنیم، نباید زمان، مکان و شرایطشان را از یاد ببریم، و چنان برخورد کنیم که گویی همهچیز دارد همین امروز، و جلوی چشم ما اتفاق میافتد. برای نمونه نباید انتظار داشته باشیم که عطار و شمس و مولوی با دید یک شهروندِ امروز اروپایی به زن نگاه کرده باشند، یا از اطلاعاتِ امروز ما در مورد کرهی زمین و آسمان و ستارگان آگاهی داشته باشند.

باید توجه داشت که زندگی خصوصی این بزرگان یک مسئله است، و متنهایی که از آنان بهجا مانده موضوعی دیگر. درست است که پژوهشگران پیوسته در پی یافتن رابطههایی هستند که میان زندگی نویسندگان و هنرمندان و آثارشان وجود دارد، اما برای آنکس که مستقیم با این آثار روبرو میشود، خودِ اثر، همچون وجودی مستقل کار میکند. به زبان دیگر میتوان گفت که ارزش ادبی یا هنری یک اثر، جدا از زندگی آفرینندهاش که قضاوت در بارهی خوبی و بدیاش وابسته به زمان و مکان و فرهنگ خاصی است قضاوت میشود، یا باید بشود. پس ارزش ادبی و هنری آثار کسانی چون شمس و مولوی که در زمینهی کار خود فرازهایی هستند در تاریخ، با یافتن و پرداختن به موردهایی از زندگی آنان که با مفهومهای زندگیِ امروز نمیخواند، بههیچ روی کاسته نمیشود. میخواهم بگویم که معیارهای سنجش یک اثر، با معیارهای شناختن خوبی و بدیِ زندگیِ آدمها فرق دارد.

خوشبختانه رضافرمند به این نکتهها توجه داشته، اما به نکتههایی نیز بیتوجه بوده است. از جمله کتابش را با عنوان “روح عصر مولوی” آغاز میکند، بیآنکه بُعدهای زمانی و مکانی این عصر را برای ما مشخص کند و یا مشخصات این روح را به ما نشان دهد. دیگر آنکه چون نوشتن این کتاب چند سالی به درازا کشیده و فصلهای آن در فرصتهای گوناگونی نوشته شدهاند، برای فصلبندی، ایجاد پیوستگی بین مطالب، و سازمان دادن عنوانها و زیرعنوانها، و نیز جلوگیری از تکرارها، نیاز به یک ویراستاری نهایی داشته که متأسفانه از آن برخوردار نشده است. از ضعفهای دیگری که به ویراستاری مربوط میشود فراوانی اشتباههای تایپی و سهوهای نقطهگذاری در کتاب است.

در پایان میتوان گفت که این کتاب به موضوع مهمّی پرداخته که شایسته است بسیار بیش از این به آن پرداخته شود.



[۱] . بازگفتههای فرمند از کتاب زیر آورده شده است:

مهمانی (عشق). دورهی کامل آثار افلاطون. جلد اول. ترجمهی محمد حسن لطفی

[۲] . آلت تناسلی مرد.

1 دیدگاه در “شمس و مولوی از منظری دیگر

  1. ایرانیان برای امام حسین علیه السلام با اشک و ناله، عزا داری میکنند ولی بعد برای شاعری(مولوی) که امام حسینشان را مسخره کرده، بزرگداشت میگیرند.
    مولوی میگوید: کورکورانه مرو در کربلا … تا نیفتی چون حسین اندر بلا
    و در وصف این امت میگوید: کی توان با شیعه گفتن از عمر….کی توان بربط زدن در پیش کر
    وا حیرتا دارد این ملت. بر سینه میزنند و سپس امامشان را با بزرگداشت مولوی مسخره میکنند. بسیاری از شعرهای مولوی را حفظند ولی از امامشان حدیثی به خاطر ندارند. اینان با که محشورند؟!!!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>