کتابی از دانشور و دیبا

در بارهی کتاب “باغی میان دو خیابان: چهار هزار و یک روز از زندگی کامران دیبا”
نوشته: رضا دانشور
نشر: البرز، فرانسه، ۲۰۱۰
ص: ۲۸۲
ISBN 978-2-35997-001-2

شاید کمی عجیب به نظر برسد. من این مطلب مفصل را در باره کتابی مینویسم که هنوز آن را ندیدهام!
تلاشهایی برای دست یابی به آن کردهام، ولی هنوز موفق به دیدن آن نشدهام.
جریان از این قرار است که در سال ۲۰۰۹ مدیر کتابفروشی و نشر فردوسی کتاب “باغی میان دو خیابان: چهار هزار و یک روز از زندگی کامران دیبا” را به پیوست یک ای-میل، برای نظرخواهی برایم فرستاد. دیدم کتابی است کمنظیر و بسیار خوب پرداخته شده. سهو و اشکالهای کوچکی در آن بود که اصلاح کردم، و این مطلب را که میبینید، همان موقع پیش از آنکه کتاب به چاپ سپرده شود نوشتم و به نشر فردوسی پیشنهاد دادم که خوب است چند روزی پیش از انتشار کتاب، این نقد را که بسیار هم مثبت است انتشار دهد. حتا پیشنهاد کردم که بد نیست این کتاب پیش از چاپ برای منتقدان دیگری هم فرستاده شود تا فرصت نوشتن مطلبی را در باره آن داشته باشند، و به موقع، یعنی وقتی کتاب از زیر چاپ بیرون میآید، نظر آنان نیز منتشر شود تا اشتهایی برای خواندن این کتاب در میان فارسی زبانان برانگیزد. اضافه هم کردم که در غرب، این یک شیوه جا افتاده و شناخته شده است.
نشر فردوسی از این پیشنهاد استقبال کرد و مطب را از طریق منشی آقای کامران دیبا برای او فرستاد، که مورد تأیید و استقبال هم قرار گرفت.
مدتی گذشت و از چاپ کتاب خبری نشد. همینقدر میدانستم که کار چاپ به مشکل برخورده است. تا اینکه سال پیش آقای دانشور را در پاریس دیدم و از کتاب پرسیدم. گفت کتاب در فرانسه به چاپ رسده است!
چون حق و حقوق کتاب متعلق به آقای دیبا بود، ایشان هم از روند چاپ و نشر آن اطلاع چندانی نداشتند.
بعد از آن روی اینترنت به جستجو پرداختم و کتاب را با مشخصات زیر، روی سایت شرکت کتاب پیدا کردم:

عنوان : باغی میان دو خیابان: چهار هزار و یک روز از زندگی کامران دیبا
مولف/ عنوان : باغی میان دو خیابان: چهار هزار و یک روز از زندگی کامران دیبا مولف/نویسنده : دیبا، کامران ویراستار/گردآورنده : دانشور، رضا ناشر : البرز : دیبا، کامران
ویراستار/گردآورنده : دانشور، رضا
ناشر : البرز فرانسه

چند مطلب دیگر هم در باره این کتاب در اینترنت بود که دیدم هیچکدام از آنها، توجه بایسته و شایستهای به ارزشی که آقای دانشور در این کار نهاده، نکردهاند. برای همین این مطلب کمی کهنه شده را برای یکی از سایتها فرستادم. البته مطلب زیر را هم به آن افزوده بودم که آنرا موافق سیاست سایت! نیافته بودند. مطلب افزوده این است:
و اما روند ناشایست انتشار کتاب
در اینجا باید به نکتهای اشاره کنم که چون از آن آگاهم، نمیتوانم از آن بگذارم. نکته این است که صاحب امتیاز کتاب، یعنی آقای کامران دیبا در بهار سال دو هزار و نه میلادی انتشار این کتاب را به نشر فردوسی در سوئد میسپارد. او این کتاب را در چند فایل جداگانه، آنهم تکمیل نشده برای این انتشاراتی میفرستد.
نشر فردوسی دستبهکار میشود و فایلها، فهرست، عکسها و پینوشتها را تنظیم، متن را غلطگیری، کتاب را صفحهبندی، و جلد آن را نیز که سفارش داده بود، پس از رد و بدل کردن دهها ای-میل و تماس تلفنی، مطابق خواستهی آقای دیبا آراسته میکند. نشر فردوسی در نوامبر همان سال، در آخرین تماسی که با آقای دیبا داشته آخرین سفارشهای او را که در بارهی افزایش فاصله میان تیترهای اول و دوم آن به زبان انگلیسی، در پشت جلد بوده نیز بهجا آورده، و کتاب در دسامبر دو هزار و نه میلادی مراحل پایانی خود را نیز از سر گذرانده و از نظر نشر فردوسی کار آن پایان یافته تلقی میشود.
و اما بنا به گفتهی مدیر انتشارات فردوسی، آقای دیبا یکجانبه، با برخوردی از بالا، و بیآنکه این انتشاراتی را در جریان بگذارد، کتاب را در اختیار نشر البرز میگذارد، و ایشان هم با وجود آنکه انتشارات فردوسی او را در جریان این ماجرا گذاشته، اقدام به چاپ آن میکند. البته آقای دیبا برای چاپ کتاب به یک انتشاراتی دیگر نیز مراجعه میکند که باز هم با برخوردی از بالا و یکجانبه کتاب را از او پس میگیرد و به ناشر سوم میسپارد.
حقیقت این است که من این متن را در همان زمستان دو هزار و نه نوشته بودم، و میخواستم همزمان با انتشار کتاب آنرا منتشر کنم که انتشار آن بدین گونه دست بهدست شد. این کتاب پیش از انتشار به دست من رسیده بود، چون انتشارات فردوسی از من خواسته بود که آنرا از نظر بگذرانم تا با کیفیت خوب، و بری از عیب و نقص به بازار عرضه شود.
در اینجا من از هر تفسیری درمیگذرم، چون فکر میکنم روند کار آقای دیبا چنان گویا است که احتیاجی به توضیح اضافی ندارد. فقط این را نیز اضافه میکنم که انتشارات فردوسی بابت کارهای ویرایش، صفحهبندی، آمادهسازی جلد و وقتی که برای این کتاب هزینه کرده، متحمل زیان مالی قابل توجهی گردیده است.

مسعود کدخدایی
اکتبر دو هزار و یازده
lorani@gmail.com

و این هم معرفی کتاب “باغی میان دو خیابان: چهار هزار و یک روز از زندگی کامران دیبا”

وقتی کار جدیدی از رضا دانشور، نویسنده‌ی “خسرو خوبان”، “نماز میّت”، “محبوبه و آل” و “مسافر هیچ‌کجا” را دیدم، خیلی خوشحال شدم. اما فکر می‌کردم کامران دیبا را نمی‌شناسم؛ تا این‌که خواندم موزه هنرهای معاصر، پارک شفق (یوسف آباد) و فرهنگسرای نیاوران را او ساخته است، دیدم خودش را اگر نمی‌شناسم، با آثارش آشنا هستم و با توجه به گستردگی و اهمیت کارهایی که کرده است، شاید کمتر کسی پیدا شود که با اثری از آثار او، از دور یا نزدیک آشنا نباشد.
این کتاب حاصل گفتگوی رضا دانشور با کامران دیبا است. کتابی که به گیرایی یک رمان خوب نوشته شده و میتوان چیزهای زیادی در بارهی هنر و معماری از آن آموخت. من‌که خیلی چیزها از این کتاب آموختم.
بگذارید از اول شروع کنیم.
خیلی از مقدمه‌هایی که بر کتاب‌های فارسی می‌نویسند، گویی برای انجام وظیفه و رفع مسئولیت است. خیلی از وقت‌ها پس از خواندن چند جمله، من که ترجیح می‌دهم از خیرشان بگذرم و به سراغ متن اصلی بروم. اما همین‌که آغاز به خواندن “یادداشت رضا دانشور”، در ابتدایِِ کتاب کردم، -هرچند خلاف انتظارم نبود- دیدم که متنی است دقیق، سنجیده، به‌جا و لازم، به‌ویژه برای خواننده‌ای که چندان چیزی از معماری نمی‌داند. این یادداشت، آهسته آهسته و بی آن‌که بترساند، خواننده را به دنیای هنر و معماری که زمینه‌ی اصلی گفتگو است وارد کرده و اشتیاق او را برای آشنایی با کامران دیبا برمی‌انگیزد.
رضا دانشور در این یادداشت یا مقدمه می‌نویسد:
“دایم صدای دیبا را قطع کرده‌ام و چیزهایی حول و حوش روایتش پرسیده‌ام. به‌قصد آن‌که شاید پرسش‌های مبهم و پنهان من و هم‌نسلانم در پاسخ‌های او وضوح یابند.”
و او این کار را چه خوب انجام داده است. برخلاف بسیاری از گفتگوهایی که انجام می‌شوند و خواننده یا شنونده حضور مصاحبه‌گر را مزاحم و گاه آزار دهنده می‌یابد، در این‌جا، پرسش‌های دانشور نه‌تنها مزاحم نیستند، بلکه همان‌طور که خودش می‌گوید و به‌خوبی هم موفق شده، داستان بلندی از این گفتگو پرداخته است. اگر این با متر و معیارهای منتقدان ادبیات، “داستان بلند” هم نباشد، هم‌چون یک داستان بلند یا یک رمان، پر کشش و پر از کشف و هیجان است.
در بخش “و داستان به نوشته درآمدن این متن”، رضا دانشور چگونگی پروسه‌ی پنج ساله‌ای را که این کتاب از سر گذرانده بازگو می‌کند.
پس از آن به “دیباچه‌ی دیبا” می‌رسیم که کامران دیبا آن‌را چنین آغاز می‌کند:
“چیزی که از آن می‌ترسیدم در سال ۱۹۹۴ اتفاق افتاد… در یک بعد از ظهر گرم ماه ژوئیه‌ی سال ۹۴ وقتی که غرش‌های موتور یک جتِ ایران ایر در قسمت فرود، فروکش کرد، یک بارکش سرپوشیده وارد باند فرودگاه شد و دو مرد از آن پیاده شدند. خدمه‌ی “ایران ایر” یک بسته‌ی بزرگ چوبی را با دقت زیاد از هواپیما خارج کردند و هم‌زمان گروه کوچکی…”.
و او به این ترتیب ما را وارد ماجرای فروش تابلوی معروف “زن شماره‌ی سه” اثر دُکونینگ و چگونگی خرید شاهنامه‌ی مصوّر شاه تهماسبی می‌کند.
او در طول مصاحبه توضیح می‌دهد که به چه علت تابلوی زن شماره‌ی سه که متعلق به موزه‌ی هنرهای معاصر ایران بوده است، اهمیّت جهانی دارد و در این رابطه نادانی معامله‌‌گرانِ ایرانیِ این تابلو را در جلوی چشمان ما به نمایش می‌گذارد.
دُکونینگ (De kooning) یک مهاجر هلندی است و از رهبران مکتب (Action painting) که در دهه‌ی پنجاه، در امریکا شکوفا می‌شود. او پنج تابلو از یک زن می‌کشد که به زن شماره‌ی یک، دو، سه، چهار و پنج معروف‌اند. کامران دیبا این تابلوها را پیش‌درآمد فمینیسم می‌داند و می‌گوید:
“همه‌ی اهل هنر دنیا دایم می‌دونن هرکدوم از این پنج‌تا تابلو در حال حاضر کجای دنیا و دست کی‌اند.”
گفتیم که “زن شماره‌ی سه” متعلق به موزه‌ی هنرهای معاصر ایران بود که درآغاز، از نظر جامعیّت و فراگیری جزو چهار کلکسیون برتر دنیا به‌حساب می‌آمد، و تا سال ۲۰۰۵ هنوز هم –به ‌قول علیرضا سمیعی آذر مدیر وقت موزه- جزو “یکی از «ده گنجینه‌ی برتر هنر مدرن جهان»” بود. تنها همین یک تابلو از آثار موزه بیست میلیون دلار قیمت‌گذاری شده بود که آن‌را فروختند و به‌جای آن شاهنامه‌ی شاه تهماسبی را با قیمتی خریدند که می‌شد آن‌را بسیار ارزان‌تر هم خرید، چرا که این شاهنامه ناقص بود و پیش‌تر از آن، بسیاری از تابلوهای با ارزش‌تر آن را یکی یکی کنده و فروخته بودند.
کامران دیبا که تحصیلکرده‌ی امریکاست، پس از تلاش‌های بسیار، از سوی دختر عمویش شهبانو فرح که علاقه‌مند به هنر بود، مأموریت پیدا می‌کد تا نقشه‌ی اولیه‌ی موزه را تهیه کند. او می‌داند که موزه‌ی هنرهای معاصر برای شهرهای بزرگ یک ضرورت است. در همان سال‌ها در اروپا و امریکا هم موزه‌های هنر معاصر در حال ساخت و گسترش هستند و او می‌گوید:
“برای من معماری موزه اون‌قدر مهم نبود که نقشش در جامعه، همون موقع هم توی روزنامه‌ی کیهان بین‌الملل گفتم هدف اولیه‌ی ما اینه که یک مرکز فعّال آموزشی به‌وجود بیاریم. می‌خواستم یک چیز مخصوص نخبگان رو در دسترس عام قرار بدم… می‌خواستم یک ویترینی باشه واقعی از هنر غرب و خودمون…”.
و در جایی دیگر یکی از هدف‌های موزه را این می‌داند که:
“یک مرکز فرهنگی فعّال و زنده باشه در ارتباط با رویدادهای جهانی”.
هفت سال پس از طرح آغازین پروژه‌ی موزه، شرایط اقتصادی دنیا تغییر می‌کند. نفت گران می‌شود و در ۱۹۷۴، همراه با بحران نفتی اروپا، پترو دلارها به ایران سرازیر می‌گردند و کامران دیبا هم “طرح بسیار کوچک و فروتنانه‌ی” پیشین را گسترش می‌دهد.
او گرانی‌گاهِ موزه را آثار دوره‌ی پس از جنگ جهانی دوم قرار می‌دهد و تلاش می‌کند تا مجموعه‌ی کاملی از هنر معاصر پس از جنگ، به‌ویژه امریکا را که دارای ارزش جهانی باشد، فراهم کند. و چون بحران و گرانی نفتْ جهان غرب را محتاج پول کرده است، خرید آثار هنری ارزشمند غربی برای ایران چندان دشوار نیست و سرانجام در ۱۳ اکتبر ۱۹۷۷ (نیمه‌ی دوم مهر ماه ۱۳۵۶) این موزه با آثاری در سطح بین‌المللی گشایش می‌یابد و با استقبالی غیر منتظره روبه‌رو می‌شود. متوسط روزانه‌ی بازدید کنندگان آن در بهار سال بعد به ۵۶۷ نفر می‌رسد، و بعضی شب‌ها هم تا دیر وقت برای بازدیدکنندگان باز است.
کامران دیبا از دید منفیِ غربی‌ها به این موزه ناراحت است و می‌گوید غیر از رسانه‌های آلمانی، دیگران آن‌را برای ایران لوکس و زیادی می‌دانستند و:
“خارجی‌ها ترجیح می‌دادند ایران را به‌چشم یک کشور فُلکلُریک که حاجی بابای اصفهانی در حجره‌اش نشسته و با بادبزن حصیری رنگارنگ مگس‌های سمج بازار را شکار می‌کند، نگاه کنند. گویی آن‌ها سیل جهانی شدن فرهنگ را درک نمی‌کردند و معتقد بودند ما باید فقط راوی تاریخ گذشته‌مان باشیم و زینتی در یک ویترین شرقی برای توریست‌های غرب. امّا چیزی که جوانان ما تشنه‌اش بودند دسترسی به فرهنگ جهانی بود و درآمدن از انزوای فرهنگی.”
او می‌افزاید:
“زشت‌تر از همه آن بود که منتقدین خارجی، ما را لایق و مستحق مصرف فرهنگ بین‌المللی نمی‌دانستند ولی به عنوان یک بازار فروش تولیدات صنعتی و منبع مواد خام خوب بودیم؛ این نقش را برای ما بهتر می‌پسندیدند.”
در این‌جا می‌شود بحث کرد که سرانجام حق با کی بود، یا چنین بحث کرد که این جوانانی که تشنه‌ی دسترسی به فرهنگ جهانی بودند چرا روانه‌ی چنان راه‌هایی شدند، یا این‌که آیا می‌توانستیم به راه‌های دیگری هم برویم؟
البته ده‌ها پرسش دیگر را هم می‌توان از دل این چند جمله بیرون کشید. اما بگذارید خودمان را به متن محدود کنیم.
البته خودِ کامران دیبا این‌را می‌داند که “توی این دوره، مملکت از نظر فیزیکی و از نظر مادّی خیلی ترقی کرد، ولی مسأله اینه که این‌ها با ترقی نهادهایی که در اون جامعه هست هماهنگ نبود.”
او در باره‌ی جشن هنر شیراز می‌گوید:
“… ولی می‌دونی چه‌قدر هنرمندای ایرونی رو تکون داد؟ توی تئاتر، توی رقص، توی موسیقی، به‌نظرم بیش‌ترین فایده‌ش همین اثری بود که روی هنرمند ایرانی گذاشت و اونا به نوبه‌ی خودشون واسطه‌هایی شدن بین مردم و هنر آوانگارد جهانی، با کارای خودشون. بعد هم یک رو در رویی بود بین فرهنگ شرق و غرب، به‌علاوه‌ی امکان دیدن بهترین کارای قابل توجه بین‌المللی.”
این کتاب یک بُعدِ تاریخی هم دارد. برای دانستن تاریخ هنر معاصر ایران، و نیز روند دگرگون شدن نقش زنان در جامعه، بی‌شک باید آن‌را خواند. برای نمونه به نقل قول زیر توجه کنید:
“گالری دارهای حرفه‌ای نسل اول همه‌شون و منحصرأ زن‌ها بودن، افسانه بقایی، معصومه سیحون، پروین امیر بیات، هما زند، گلی مقتدر، سوسن ورجاوند، نازی شیخ، تانیا فرمانفرماییان، مهری ثابتی و دیگرانی که حالا اسمشون شاید از خاطرم رفته باشه.”
کامران دیبا که در این زمان جوانی بسیار پر انرژی است، سوای کار معماری و پرداختن به موزه، در سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶) “باشگاه هنرمندان” را هم پایه‌گذاری می‌کند:
“به قصد ایجاد روابط و تبادلِ دوستی و فکر بین نقاشان به اتفاق دوستم پرویز تناولی و خانم رکسانا صبا دختر موسیقی‌دان معروف، باشگاهی به‌وجود آوردیم.”
و ادامه می‌دهد:
“… سال‌ها پیش از اون باشگاه مهرگان بود، باشگاه فرهنگیان بود امّا خیلی مردونه بودن اینا و محیطش خب اصلأ یه چیز دیگه بود… [در باشگاه هنرمندان] یک جوّی بود که یارو دست زنشو می‌گرفت با خودش می‌آورد. زن‌ها روشنفکر بودن بحث می‌کردن. توی کافه نادری (پاتوق اهل قلم) مثلأ یارو زنشو ور نمی‌داشت بیاره در جمع محاوره‌ی مردان، لااقل تا اون زمان”.
او از ضعف‌های تحصیل معماری در ایران هم می‌گوید و کسانی را هم که می‌خواهند از اجداد شهبانو فرح چیزهایی بدانند، بی نصیب نمی‌گذارد.
اما هنگامی که سخنانش به “شوشتر جدید” می‌رسد، طرحی که نتوانسته آن‌را به‌پایان برساند، لحنش عاشقانه و پر حسرت می‌شود:
“درخت‌ها رو گذاشتیم توی خونه‌ها، کوچه‌ها تنگ بود و جای رفت و آمد و بازی و گفتم که، دور هم جمع شدن. امّا درخت‌ها توی خونه‌ها محفوظ بودند و آدم وارد خونه که می‌شد حیاط سرسبزی می‌دید. و اگه تو کوچه بود ممکن بود بچه‌ها بشکنن. اونا رو درست پشت دیوار کاشته بودیم که سایه و طراوتش به کوچه برسه امّا هر خانواده نگهبان درختاش باشه.”
و این پروژه‌ای بود که جایزه‌ی جهانی آقاخان را برنده شد و:
“شنیدم بعد از انقلاب طرح جامع ما رو انداختن تو سطل آشغال و زمین‌ها رو قسمت کردن بین نهادهای دولتی.”
زمانی که تهران “پایتخت سقوط” می‌شود او هم چمدانش را می‌بندد و فرودگاه را از قول کسی که آن‌جا بوده چنین توصیف می‌کند:
“فرودگاه تا گلو پر از مسافر بود. همه ریخته بودند آنجا. نگار روحانی که آن زمان عازم سفری به خارج بود بعدها به من گفت با آن‌که بلیت پروازش را داشت از شدت ازدحام نمی‌توانست خودش را به پیشخوان کنترل گذرنامه (chek-in) برساند، می‌گفت همه برای جا در هواپیما التماس می‌کردند، او مجبور شده بود برود بالای پیشخوان و روی آن‌ها راه برود تا خود را برساند به گیشه‌ی مربوطه و کارت سوار شدن بگیرد. هواپیماها بیش از گنجایششان بلیت فروخته بودند. بیش‌تر کسانی که تمایل یا سوابق همکاری سیاسی با حکومت داشتند یا خارج می‌شدند یا پنهان. ترس از آینده‌ی نامعلوم گریبان‌گیر همه شده بود. حتی کسانی که آن وابستگی‌ها را نداشتند از آینده‌ی نامعلوم و احتمال نا امنی می‌گریختند. بعدها شرکای دفتر معماری ما و خیلی دیگر از مهندسین مشاور به‌صورت غیرقانونی از مرزها گذشتند. یک حرفه‌ی زیرزمینی خروج از کشور به‌وجود آمد و همچون مافیا شبکه‌ی گسترده‌ای پیدا کرد و حسابی هم درآمد داشت.”
و بعد:
“دلبستگیم را به بسیاری چیزها از دست داده بودم. اهمیت‌ها رنگ باخته بودند و دنیا چیزی غیر از بازی نبود. چهره‌ی دوست و آشنایانی که در ایران مانده بودند شب و روز پیش نظرم بود و عذاب یک زخم روحی را در خیابان‌های پاریس و لندن با خودم این‌سو و آن‌سو می‌بردم. و شب‌ها…”.
این جمله‌های آخر برای ما به‌غربت نشستگانْ آشناست، بسیار آشنا. این‌ها بیان احساس‌های بشری است و دیگر هیچ ربطی به این ندارد که تو از بستگانِ ناخواسته‌ی شاهی بوده‌ای یا گدا‌زاده‌ای ساکن سایه‌ی دیوارهای پالایشگاه نفت، و یا فرزند دستفروشی از حلبی‌آبادهای پر چاله چوله‌ی گرداگرد تهران.
آتش که بگیرد تَر و خشک، و تُرد و زمخت را از هم باز نمی‌شناسد.

نوشته‌های داخل گیومه از متن اصلی است.

3 دیدگاه در “کتابی از دانشور و دیبا

  1. درود بر شما
    گمان می کنم توضیح کوتاهی در این باره روشنگر باشد. این جانب طبیبه رضایی مترجم کتاب ”کامران دیبا، ساختمان ها و پرژه ها”، به هنگام تهیه ی کتاب “باغی میان دو خیابان، چهار هزار و یک روزاز زندگی کامران دیبا”، در دفتر آقای مهندس دیبا مسؤول پرژه ی نشر این کتاب و از این رو ماه‌ها با انتشارات فردوسی در تماس بودم. متاسفانه ما بخت آن را نداشتیم که نشر کتاب ما مستقیما زیر نظر مدیر انتشارات فردوسی انجام گیرد و کار به کسی واگذار شده بود که توانایی پیشبرد آن را نداشت و در شکل و محتوای کتاب دخالت‌هایی می کرد که سبب ناخشنودی آقای دانشور و آقای دیبا شد.
    دانشور نمی توانست بپذیرد که در نوشتارش دست ببرند و دیبا از پیشرفت کار و به ویژه از دخالت در طراحی صفحات و طرح روی جلد ناخشنود بود.
    پس از ماه‌ها اتلاف وقت، دیدیم که حتی بسیاری از نام های لاتین هم در متن نادرست نگاشته شده اند و اساسا این کار پیشرفتی ندارد و سرانجام به این نتیجه رسیدیم که ادامه ی کار به این شیوه امکان‌ پذیر نیست. مهندس دیبا در گفت و گویی تلفنی از نشر فردوسی خواست که این پرژه را متوقف کنند. نشر فردوسی هزینه ی صرف وقت نماینده ی خود را مطالبه کرد، ولی هزینه ی صرف وقت دانشور، دیبا و این جانب، نیز زیان دیرکرد انتشار کتاب را نادیده گرفت. به هر روی ما بسیار متاسفیم که این پرژه با نشر فردوسی به انجام نرسید.

  2. سلام ،خسته نباشید.من این کتاب باغی میان دو خیابان: چهار هزار و یک روز از زندگی کامران دیبا
    از کجا می‌تونم تهیه کنم،با توجه به اینکه من در شهر میلان ایتالیا زندگی می‌کنم.سپاسگزارم از راهنمایتون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>