نگو افغانی! به نامش او را صدا کن

نگاهی به کتاب: افغانی

افغانی (رُمان)

فرمان، عارف

کتاب ارزان- سوئد. ۱۳۹۰ [۲۰۱۲] چاپ نخست. ۲۷۲ ص. پیوست: واژهها و اصطلاحات دری

شابک: ۹۷۸۹۱۸۶۰۶۵۸۷۴

۱

این کتاب را باید خواند، نه برای آنکه یک رمان خوب است، بلکه برای آن تصویرهای واقعگرایانهای که از زندگی افغانیها در ایران به ما نشان می دهد.

یک جوان بیست سالهی افغانی که دانشجوی زبان فارسی بوده و بهناچار دانشگاه را نیمهتمام رها کرده است، دامان پُرمهرِ خانوادهاش را ترک میکند و با هزار امید و آرزو راهی ایران میشود. او که به بزرگان ادبِ فارسی همچون حافظ و سعدی عشق میورزد، هنوز نمیداند که در ایران از آنهمه عظمّتِ ادبیات فارسی، و از آن جهانبینیِ عارفانه و مُداراگر نشان چندانی در سطح جامعه نخواهد دید؛ و نمیداند که اکنون در وطنِ شاعران و عارفانِ بزرگِ جهانوطن، کوتهبینان و سودجویان چگونه از قانونهای تبعیضگرایانه نهایتِ استفاده و سوء استفاده را میکنند. او هنوز بارِ سنگینِ مصیبتِ مرگِ چند تن از همراهانش را که پیش از رسیدن به ایران به هنگام گذشتن از مرز افغانستان بر اثر تیراندازی کشته شدهاند زمین نگذاشته که در مرز ایران با مصیبتهای تازهتری روبهرو میشود. در سراسر کتاب این جوان افغانی که نه بیسواد است، نه شرور، نه تنبل و نه بیمار، تنها و تنها بهخاطر افغانی بودن، پیوسته از مصیبتی به مصیبتی دیگر دچار میشود و در وحشتسرای ایران هنوز از چنگال شیری نجسته به چنگ پلنگی گرفتار میگردد.

او خود را به شیراز میرساند و با گروهی از هموطنانش آشنا میشود و میبیند که آن به غُربت نشستگان، در آن وادی بیرحم، هرگاه که بهدور هم جمع میشوند چگونه در سوگِ روزهای از دست رفتهی عُمرِ بیبازگشت و جوانی هدر رفتهاشان زانوی غم بغل میکنند و به زاری مینالند.

اینها باید چه کنند؟ برگردند؟ به کجا؟ به افغانستان؟ یا آنکه در ایران بمانند؟ اما کجای ایران آنان را بی فحش و ناسزا، و بی تهمت و پیش داوری می پذیرد؟

اما نه کار سخت، نه مزدِ کم، نه کتکهای بیدلیل، و نه ربوده شدن دستمزدی که با جان کندن بهدست آمده باشد، هنوز آنچنان ویرانساز و غیر قابل تحمّل نیست که از بردنِ نامت بپرهیزند و تو را بی هویت فردی ببینند و بخواهند، و شخصیّتت را به هیچ انگارند.

بزرگترین دردِ قهرمان کتاب-قهرمان که نه- آن بیچارهای که شخصِ اولِ این داستان است، این است که او را تنها یک “افغانی” بهشمار میآورند، و بهجای آنکه نامش را ببرند، همهجا صدایش میزنند “افغانی”. درست همانجور که میگویند سگ، گرگ، شغال و کلاغ بیآنکه هویت مشخصی برایشان در نظر بگیرند، و اینگونه “افغانی” صدا زدنِ این انسانهایی که در سرزمین همسایه و همزبانشان پناه جستهاند، به قصدِ خارج کردن آنان از جامعهی انسانی است. هرچند دوست ندارم در نوشتههایم از جملههای کلیشهای استفاده کنم، اما در اینجا میخواهم جملهای آشنا را تکرار کنم و بگویم “زهی بیشرمی!”

بیشک میلیونها ایرانی پناهنده با دردِ جانسوزِ تبعیض و حرفهای گزندهی حزبها و ملیگرایان افراطی در این سوی مرزهای ایران بهخوبی آشنا هستند و میدانند که چنین حرفهایی تا چه اندازه ویرانگرند. حال اگر ضربههای مشت و لگد، و افتادن به زندان به جرمِ زاده شدن در سرزمینی دیگر را هم بر آن بیفزاییم، میشود تا حدّی احساس افغانیهای گرفتار شده در ایران را بفهمیم. و در پسِ همهی اینها آن چیزی که زندگی را یکسره سیاه، و سراسر آکنده از دردِ بیدرمان میکند، همان احساسِ بیپناهی و ناامنی است. احساسی که اگر به درازا بکشد موجب بیماریهای روانی گوناگونی میشود که گاه رهایی از آنها تا پایان زندگی هم میسّر نمیشود- البته اگر این احساسهای ویرانگر خودِ زندگی را پیش از موعد به نیستی نکشانند.

۲

حال کتاب را به عنوان یک رمان از نظر میگذرانیم.

جوان راوی داستان که نه پولی دارد، نه شغل پابرجایی و نه محل سکونت مناسبی، گرفتار عشق دختر صاحبخانه میشود. دختر هم او را دوست دارد و قرار ازدواج را هم میگذارند. اما مشکل اینجاست که این دختر که البته نامی هم دارد، تنها یک “دختر” است. او نه شخصیّتی بهیاد ماندنی دارد و نه نمایانگر یک تیپ است. شاید اگر راوی تنها در خیالِ خود تصور ازدواج را با او در سر میپروراند، بهتر او را بهیاد میسپردیم. اگر همهی آنچه که در رابطه با این دختر گفته شده از کتاب حذف شود، باز هم چیزی از آن کم نمیشود.

داستان خطی پیش میرود و بیشتر به یک سفرنامه میماند. ضعفهای کتاب را به عنوان یک رمان، از جمله توضیحات اضافی آنرا میتوان در وبلاگ نوربند (norband.com) زیر عنوان آرزوهای بزرگ به تفصیل خواند، و من دیگر به آنها نمیپردازم. اما انتقاد دیگری که به کتاب وارد است، این است که واژههای دریِ معنا شده در پایان کتاب را در متن مشخّص نکردهاند و خواننده باید حدس بزند که آیا معنای این واژه در آخر کتاب آمده است یا نه. و دیگر آنکه بعضی تشبیهها در کتاب هست که بهجای روشنتر کردن مطلب، آنرا نامفهمتر کرده است، مانند “دقیقأ احساس کسی را داشتم که اشتباهأ به دنیا آمده است، هیچکس او را نمیخواهد و او هم نمیداند چه کند.” ص. ۱۶۱

چند نفر چنین کس یا کسانی را میشناسند که بتوانند “دقیقأ” احساسش را بفهمند؟

دوست عزیز ناصر زراعتی در بارهی بهکار بردن تشبیه، سالها پیش چند جملهی ساده و روشن نوشته بود که باید آویزهی گوش هر نویسندهای باشد، و جا دارد که بارها و بارها در رسانههای همگانی و اجتماعی منتشر شود. او نوشته بود:

“معمولأ در نثر وقتی نویسنده به تشبیه متوسل میشود که نتواند چیز یا شخص یا موضوعی را توصیف کند و یا این کار برایش دشوار باشد. در آن صورت است که آن مورد را به مورد دیگری که برای خواننده آشناتر و ملموستر است، تشبیه میکند؛ نه آنکه مورد دوم از مورد اول ناآشناتر باشد.”[۱]

او این توضیح رسا و درست را در بارهی تشبیه دکتر رضا براهنی از کیسهای زیر چشمِ یک مرد ساواکی آورده است که آنها رابه دو تاول سیاه که “مثل گوشت و پوست فرسودۀ زیر تخم پیرمردها” است، تشبیه کرده است. ناصر زراعتی در ادامه مینویسد:

“حالا خواننده از کجا برود پوست زیر تخم پیرمردها را نگاه کند تا بفهمد که زیر چشم ساواکیها چه شکلی است؟” همان صفحه.

پس اگر چنین سهوی را به نویسندهای که نخستین کتابش را به چاپ رسانده ببخشیم، باز هم نمیتوانیم آنرا به ویراستار خوبی چون ناصر زراعتی که بر این نکتهها آگاه است، به آسانی ببخشیم.

۳

موضوع دیگر این است که انسان از آنچه که نمیشناسد میترسد، و این طبیعی است. آماری که چند سال پیش در دانمارک گرفته شد نشان میداد که بیش از هشتاد درصد دانمارکیهایی که در این آمارگیری شرکت کرده بودند، هرگز با هیچ مهاجر یا پناهندهای ارتباط مستقیم نگرفته بودند، اما همهی آنان در بارهی این مردم پیشداوریهایی داشتند که از رسانههای همگانی سرچشمه گرفته بود، و این پیشداوریها بهطور عمده منفی بودند. اما در عوض تقریبأ همهی کسانی که با خارجیان برخورد داشتند، در بارهی آنان نظرهای مثبتی داشتند.

ایرانیها از افغانیها میترسند. ایرانیها را از افغانیها ترساندهاند. حال باید پرسید چه کسانی این ترس را ایجاد کردهاند و چه سودی از آن میبرند. عمومیّت بخشیدن به موردهای خاصّ یکی از ترفندهایی است که حکومتها و رسانههای همگانی بهکار میبرند تا سودهای مشخصی از آن ببرند. عمومیّت بخشیدن به عمل نادرست یا حتّا جنایتِ یک افغانی خبیث یا دیوانه، خود میتواند به یک عمل نادرستتر و یا حتّا جنایتی بدتر منجر شود، چنانکه میبینیم در بسیاری موارد، نزد بسیاری از مردم همۀ افغانیها بد و یا جنایتکار تصوّر میشوند و در نتیجه برخوردهایی نادرست و گاهی جنایتکارانه با آنان میشود، و آتشی که شعلهور شده به آسانی میتواند زندگی یک جوان دانشجوی افغانی را هم که برای زنده ماندن ناچار شده تا از کشورش بگریزد و به کشور همزبانِ همسایهاش پناه ببرد، بسوزاند.



  1. نقد آگاه. نشر آگاه- تهران ۱۳۶۲ مقاله: “چاه به چاه یا از چاله به چاه” از ناصر زراعتی در نقد کتاب “چاه به چاه” از رضا براهنی. ص. ۱۴۳

2 دیدگاه در “نگو افغانی! به نامش او را صدا کن

  1. با درود
    اگر بپذیریم که کتاب یادمانده های او از آمدن، کارکردن و گذران زندگی و شاید هم رفتن به دانشگاه در سرزمینی است که زبانش زبان اوست، و پس آنگاه این دریافت که از چاهی به چاهی افتاده، آنگاه می پذیریم پیام کتاب را که نه یک رمان، بل واگشایی زخم هایی است که سر باز کرده اند.
    ناقد گرامی، با دریغ، میهمان نوازی واژه ای است تعارفی و شعاری که بر سر زبانهایمان افتاده، بازگردیم به رفتار زشت هم میهنانمان، در زشت رفتارشان با آوارگان جنگ، که خرمشهری و آبادانی آواره چه تحملی داشت از نامهربانی ها و…
    یادمان باشد که کتاب را یک افغانستانی نوشته که زبان دری او با زبان فارسی تفاوت های گفتاری و دستوری دارد.
    امیدواریم که نویسنده کتاب رهنمودهای ارزنده ناقد را در چاپ بعدی کتاب بکار ببندد.
    با سپاس

  2. بازپینگ: افغانی « My Blog

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>