اول ماه مه از آغاز تا امروز

امروزه اول ماه مه “روز مبارزۀ جهانی طبقه کارگر” نام دارد.‏

اول ماه مه از زمانهای قدیم در فرهنگ اروپاییان یک جشن بهاری بوده و در کشورهای مختلف آن را ‏زیر نامهای گوناگونی برگزار می کرده اند. بعضی از تاریخ نگاران پیشیتۀ این جشن را در یونان و روم ‏باستان یافته اند. در سده های میانه، اول ماه مه از یک جشن بهاری به یک روز مذهبی یعنی روز ‏بزرگداشت ولبورگ (‏Valborg‏) یا (‏Walpurgis‏) که یک شاهزاده خانم انگلیسی بوده و در شمار ‏مقدسین درآمده تغییر شکل می دهد. در اول ماه مه ۸۷۱ میلادی پیکر ولبورگ را به جای دیگری منتقل ‏کرده و اروپاییان از همان سده های میانه در این روز مراسمی برگزار می کرده اند.‏
کارگران استرالیایی که فرهنگ اروپایی را با خود داشتند، نخستین بار در سال ۱۸۹۰ میلادی (۱۲۶۹ ‏خورشیدی) این روز را برای تظاهرات در جهت محدود کردن کار روزانه به ۸ ساعت مورد استفاده قرار ‏دادند. تا آن زمان ساعت کار از سوی کارفرما و به دلخواه او تعیین می شد، و قانونی در این زمینه وجود ‏نداشت.‏
سال پیش از آن، یعنی ۱۸۸۹ در انترناسیونال دوم سوسیالیست ها تصمیم گرفته شد که به مناسبت صدمین ‏سال انقلاب فرانسه این روز را “روز مبارزۀ جهانی طبقه کارگر” بنامند و برای محدود کردن کار به ۸ ‏ساعت در روز مبارزه کنند. خواستۀ ۸ ساعت کار در روز با این تفسیر همراه بود که در این صورت می ‏توان ۸ ساعت کار کرد و ۸ ساعت استراحت، و ۸ ساعت را نیز به انجام کار دلخواه پرداخت.‏
از ۱۸۹۰ تا کنون، کارگران و سازمان های هوادار آنان در این روز به تظاهرات و مبارزه برای حقوق ‏کارگران می پردازند که در بسیاری از جاها با دخالت پلیس و نیروهای امنیتی به خشونت می انجامد.‏
پس از جنگ جهانی دوم مراسم اول ماه مه به بزرگترین تظاهرات سیاسی و نظامی در اتحاد جماهیر ‏شوروی تبدیل شد که باید در میدان سرخ مسکو قدرت دولت و حزب کمونیست را به همۀ دنیا نشان می ‏داد.‏
پس از از هم پاشیده شدن اتحاد جماهیر شوروی این مراسم در کشورهای اروپای شرقی تضعیف شد، اما ‏هنوز هم در سراسر جهان، اول ماه مه به عنوان روز مبارزۀ جهانی طبقه کارگر، از سوی گروه ها، ‏سازمان ها و حزب های زیادی گرامی داشته شده، و به مناسبت آن تظاهرات، راهپیمایی و مبارزاتی ‏صورت می گیرد. ‏

کتابهای مرتبط:

روش شناسی مارکس و کارپایه اقتصاد سیاسی مارکسی
فلسفه و انقلاب: از هگل تا سارتر و از مارکس تا مائو
سوسیالیسم تخیلی و سوسیالیسم علمی

خیانت به سوسیالیسم: پس پرده ی فروپاشی اتحاد شوروی
مارکسیسم، حزب توده و گروههای چپ در ایران

آنتونیو گرامشی

آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci)، فیلسوف و مرد سیاست، در سال ۱۸۹۱ در چنین روزی- یعنی ۲۷ آوریل-  در سال ۱۹۳۷ در ۴۶ سالگی درگذشت.

او در سال ۱۹۱۱ زادگاهش ساردنی را ترک کرد و برای تحصیل به تورینو رفت. گرامشی تحصیلاتش را به پایان نرساند، و به جای آن وارد حزب سوسیالیست شد و به فعالیت های سیاسی پرداخت. او زیر تأثیر انقلاب روسیه و اعتصاب ها و اشغال کارخانه ها در تورینو در ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰ به انتشار L’Ordine Nuovo  (نظم نوین) پرداخت که در سال ۱۹۲۱منجر به ایجاد حزب کمونیست ایتالیا شد. رهبری این حزب را در سال نخست Amadeo Bordiga  به عهده داشت و خط چپ روانه ای بر حزب حاکم بود. گرامشی در سال ۱۹۲۴ از سوی دبیر کل انترناسیونال کمونیستی مورد پشتیبانی قرار گرفت و توانست تأثیر قاطعی بر حزب گذاشته و آن را در راهی سازش خواهانه پیش ببرد. او در آغاز همین سال نمایندۀ حزب کمونیست در پارلمان ایتالیا شد.

حزب کمونیست پس از به قدرت رسیدن موسولینی در سال ۱۹۲۲ ناچار گردید که فعالیتهای خود را محدود کند. در ۱۹۲۶ پس از آن که نیروهای فاشیستی قدرت را به طور کامل در اختیار گرفتند، گرامشی دستگیر شد و پس از آن تا سال ۱۹۳۵ که آزادی مشروط یافت، ساکن زندان های گوناگون بود. او دو سال بعد بر اثر فشارهای زندان به خونریزی مغزی دچار شد و درگذشت.

گرامشی آثار زیادی از خود به جا گذاشت که از جمله شامل نوشته های سیاسی و نامه های زندان است. او بیش از هر چیز در پی درک علت شکست تاریخی طبقۀ کارگر ایتالیا بود که فاشیسم توانست به آن راحتی آن را از میدان به در کند. او بازنگری مدل انقلاب روسی و مارکسیسم- لنینیسم را که در ایتالیا و دیگر کشورهای غربی هیچ آینده ای نداشت، ضروری می دانست.

گرامشی با نظراتش در مورد برخورد متفکرانی مانند مارکس، هگل و ماکیاولی به تاریخ، سیاست، اقتصاد و فلسفه، در ایتالیای امروز به عنوان یکی از روشنفکران مهم قرن بیستم به شمار می آید.

کتابهایی از و درباره‌ی گرامشی:

http://www.ferdosi.com/shop/search/book/%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%DB%8C

آنجا که فیلم دیدن گناه است

در بارۀ کتاب سینماگر شهر نقره:‏
سلطانزاده، محمد آصف: سینماگر شهر نقره. کپنهاگ- ‏Bita Book – ‎‏۲۰۱۱‏
شابک: ۳-۱-۹۹۳۴۴۴-۸۷-۹۷۸‏

شخصیت اصلی کتاب “آصف” که همنام نویسندۀ کتاب است، کسی است که در ایران در رشتۀ سینما تحصیل کرده و ‏عاشق سینما است. او میخواهد در افغانستان فیلم نشان بدهد. آرزوی او به همین سادگی است. اما همین موضوع ساده در ‏جایی که نه مجاهدینش، نه طالبانش و نه حتا مردم عادیاش دسترسی به سینما دارند، موجب میشود تا سلطانزاده بتواند ‏از آن رمانی پر ماجرا بسازد.‏
سینمای آصف “اتاق بزرگی بود فرش شده از گلیم راه راه مَنجَر و در سه طرف دیوار جایی که باید تکیه بزنند پلاستیک ‏سرخرنگ چسپانده بودند. از دوتا پنجره روبهروی دروازه که باز بودند و مشرف به رودخانه پشت دوکان، صدای رود میآمد ‏و وزش باد که در شاخ و برگ درختان حاشیه رودخانه میپیچید.” ص. ۲۳‏
حال در این سینما که نه پردهای دارد و نه پروژکتوری، یک تلویزیون هست با یک دستگاه ویدئو و چند فیلم ویدئویی. ‏تماشاییتر از خود این سینما، تماشاگران آن هستند:‏
‏”جمعیّت زیادی، همه جوان، پیش روی تلویزیون نشستهاند. یک تعدادی مسلحاند و سربند دستمال چهارخانه دارند.” ص ‏‏۲۹‏
پس از پایان نمایش یک فیلم، یکی از مشتریهای او میگوید که این فیلم را ۴۳ بار است که میبیند، و همۀ اینها در ‏حالی است که از دور صدای شلیک توپ و تفنگ میآید، چنانکه بعضی وقتها آدم نمیداند این صداها از فیلم است، یا ‏از بیرون.‏
اما “آصف نمیتواند اینجا بماند چون حتمأ آوازۀ ویدیوخانهاش به گوش طالبان رسیده.” ص ۵۹‏
پس مردم میگریزند و آبادی خالی میشود. آصف فیلمهای خوبش را انتخاب میکند و در گونی میریزد تا بار خری کند ‏و به جایی دیگر ببرد. باقی فیلمها را هم به نانوای ده میدهد تا با آتش آنها نان بپزد.‏
او هنوز بساطش را در جای جدید پهن نکرده که طالبها او را در همان دکانی که قرار است سینما شود به محاکمه ‏میکشند. او به مرگ محکوم است. اما او به دفاع از سینما و فیلم میپردازد و از رئیس میخواهد تا اجازه دهد فیلمی را ‏نشانش بدهد. مشکلی دیگر در برابر آصف قد راست میکند. او نتوانسته است فیلمهای زیادی را با خودش تا به اینجا ‏برساند، چون در راهی که بیراههای بیش نبود و خر هم نمیتوانست از آن بگذرد، برای اینکه بارش را سبک کند، ‏فیلمهایش را به بیابان سپرد و توانست تنها دهتا از آنها را به اینجا که اکنون محکمهاش شده برساند. او در اینجا از ‏خودش میپرسد:‏
‏”کدام فیلم را اگر پیش از مردن به تو اجازه بدهند میبینی؟” ص ۱۱۳‏
و او فیلم “خوب، بد، زشت” را برمیدارد که کلینت ایستوود در آن بازی کرده است. یک وسترن با آدمهایی خشن و ‏وحشی، و روابطی ابتدایی.‏
اما بدبختی اینجا است که تیتراژ فیلم موسیقی دارد، و موسیقی هم نه تنها حرام است، بلکه جرم هم دارد. پس او به فکر ‏چاره میافتد و صدای تلویزیون را میبندد تا تیتراژ به پایان برسد. در آغاز فیلم یکی از طالبها با اشاره به تصویر مردها ‏میپرسد: “او هم ما ره میبینه؟”‏
پس از پایان فیلم رئیس طالبان تصمیم میگیرد که شب دیگر هم بیایند و یک فیلم تازه ببینند. از این پس آنها روزها ‏میجنگند و شبها میآیند تا فیلم تماشا کنند، و شرط رئیس این است که با تمام شدن فیلمها، حکم قتل آصف هم به ‏اجرا درخواهد آمد. رئیس این را هم گفته است که حاضر نیست فیلم تکراری ببیند. البته آنها نمیدانند که آصف تنها ده ‏فیلم دارد.‏
در اینجا آصف به حکم جبرِ تاریخ افغانستان همان شهرزادی میشود که باید هرشب قصّهای ساز کند تا مگر یک شب ‏دیگر مرگ را به عقب براند.‏
آصف برای رهایی از کابوس شب یازدهم به این فکر میافتد که تکههایی از فیلمهای مختلف را روی کاستهای ‏دستنخوردهای که دارد ضبط کند و هر شب داستانی نو بسازد. نویسندۀ کتاب به یاری آصف میشتابد و داستانهای ‏گیرایی میآفریند. در طول این شبها طالبها بر سر کنش و واکنشهای آدمهای فیلم، و درستی و نادرستی رفتار آنان به ‏بحث و گفتوگو میپردازند و سلطانزاده به خوبی نشان میدهد که مشکل اصلی چنین جوامعی جهل و نادانی است. او ‏نشان میدهد که طالبان هم انسانند، انسانهایی ساده و محروم از آگاهی و غرقه در خرافاتی که به اعتقاد بدل شده و به ‏خاطر آن حاضرند جان خود و هممیهنانشان را بگیرند و زندگی را در افغانستان به بلایی تبدیل کنند که مردمانش نمیدانند ‏چگونه از شرّ آن رهایی یابند.‏
از بخت خوبِ “آصف” قهرمان کتاب، که همواره در آرزوی داشتن یک دوربین فیلمبرداری است تا با آن وقایعی را که ‏میبیند ثبت کند، آصف سلطانزاده قلمش را برمیدارد و آنچه را که او دیده است، بر روی کاغذ ثبت میکند.‏
میشود گفت که اصل داستان از صفحۀ ۱۳ آغاز میشود. در ابتدای کتاب به نامهایی برمیخوریم که تنها همان یکبار ‏آورده میشوند و ربط چندانی به داستان اصلی ندارند، همچنین به موضوعهایی برمیخوریم که هیچ کمکی به روند داستان ‏نمیکنند و گمراه کننده هم هستند، مانند توضیح گیاهان دارویی که بر دیوارۀ صخرهای روئیدهاند، یا سنگ پراندن کودک ‏به بزغاله، و برخورد او با خارجیها. امید است که این موردها باعث نشود تا کسانی پیش از رسیدن به صفحۀ سیزدهم ‏کتاب را کنار بگذارند، چون در این صورت خود را از خواندن کتابی با مضمونی بدیع محروم میسازند.‏